چپ در آینه نقد: آسیبشناسی یک جنبش / مازیار رازی

گفتوگوی پیروز زورچنگ با مازیار رازی در برنامه حریق – تلویزیون برابری
تهیهوتنظیم: کاوه خوشدل. ویرایش: رضا اکبری
س – اگر بتوان گفت بزرگترین بحران چپ ناتوانی آن در دگردیسی از مجموعه محافل و سازمانهای پراکنده به یک نیروی اجتماعی اثرگذار است؟ به نظر شما چرا این گذار هنوز رخ نداده است؟
ج – ابتدا تشکر از دعوت شما و برگزاری این سری از برنامهها. این معضل مهمترین پرسش زندگی سیاسی ما در ۴۷ ساله گذشته بوده است. این جنگ و بحرانهای درونی امپریالیسم و رژیم جمهوری اسلامی نشان داد که پراکندگی ما تبدیل به عاملی بازدارنده در دخالتگری موثر ما بوده است. با کمال تأسف ما به عنوان کل جریانات کمونیستی و سازمانهای سیاسی تاکنون نقش مهمی نداشتیم. حال باید ارزیابی کرد و پرسید: چرا در این وضعیت هستیم؟ چرا نتوانستیم در شرایطی که جنگ آغاز شده و بحرانهای درونی امپریالیسم و رژیم بالا گرفته، ما در مقامی نیستیم که بتوانیم رهنمودهای تاثیر گذار به جنبش کارگری بدهیم؟ یا چرا در جنبش کارگری جریانی تحت تاثیر و هدایت ما قرار نمی گیرد؟
مارکس در مانیفست کمونیست دو مشخصه ارتباط بین پرولتاریا و کمونیستها را این چنین تعریف میکند: کمونیستها بایست همواره در کنار پرولتاریا بوده و در صف مقدم مبارزات قرار گرفته باشند. به این معنا اگر حرکتی به ایستایی رسید، کمونیستها بایست دوباره آنرا فعال کرده و به حرکت دربیاورند. به همین علت نقش آنان از نظر تشکیلاتی و سیاسی بسیار مهم است. تنها تفاوت کمونیستها با تودهها در این است که آنان چشمانداز دارند. میدانند این رژیم بایست سرنگون شود. میدانند هدف نهایی ساختن سوسیالیسم است. در حالیکه تودهها با درسآموزی از تجارب روزمره به یک سری آگاهیها دست مییابند که لزوما آگاهی سوسیالیستی نیست. اگرچه مارکس به این تمایز اشاره میکند، اما در عینِ حال قویا بر لزوم ارتباط تنگاتنگ بین کمونیستها و تودههای پرولتری اصرار میورزد.
به نظر من علل بحران کنونی را باید در همین تاکید مارکس جستوجو کرد: در واقع ما از طبقه کارگر جدا افتادهایم و ارتباطاتی که داشتیم از بین رفت. راه حل بحران نیز در حل همین مشکل نهفته است. ما باید دوباره ارتباط ارگانیک خود را با طبقه کارگر برقرار کنیم.
به یاد دارم اوایلی که ما به تبعید اجباری آمده بودیم، تمام جریانات اپوزیسیون در پاریس دورِ هم جمع میشدیم، حدود بیش از ۳۰۰ نفر. روابط محترمانه و مسالمتآمیز بود؛ صحبت میکردیم، شبها جلسه میگذاشتیم. گرایشهای مختلف سمینار میگذاشتند. روابط عالی بود، در کمال صمیمیت، بدون اتهامزنی و بدون افتراق. خب، این شرایط ایدهآلی بود. چون هنوز گرم بودیم؛ هنوز ارتباطات با طبقه کارگر درون ایران برقرار بود؛ هنوز تحت تأثیر طبقه کارگر داخل ایران بودیم و رفقای کمونیست ما در داخل ایران فعال بودند. از این نقطه نظر، دلیلی برای خصومتها و افتراقها وجود نداشت. خب ۴۷ سال گذشته و روابط به تدریج قطع شد؛ وانمود میکردیم که با پرولتاریا و طبقه کارگر رابط داریم اما این رابطه قطع شده بود. امروزه گاه وقتی با برخی از پیشتازان صحبت میکنیم، حتی اسامی این سازمانها را نشنیدهاند.
این کارگران پیشتاز نسل جدیدی هستند، نسل نوینی که آشنایی چندانی با عقاید کمونیستی و سوسیالیستی ندارند. متأسفانه بین کمونیستهای خارج از کشور و طبقه کارگر داخل ایران دیوار چینی به وجود آمده. کمونیستها، که شامل خود ما هم هست (و این نقد متوجه خود ما هم میشود)، چندان مصممانه و پیگیر تلاش نکردیم که این ارتباط را حفظ کنیم.
همان طور که قبلا از مارکس نقلِ قول کردم: کمونیستها در صف مقدم پرولتاریا قرار دارند و آگاهتر هستند. البته مارکس نگفته که کمونیستها انقلاب را سازمان میدهند، اما باید همراه کارگران باشند. خروج از کشور الزاماً به معنای قطع ارتباطات نبود، اما این اتفاق افتاد؛ در حالیکه ارتباطات میتوانست ادامه پیدا کند. به عنوان مثال مارکس از کشورش اخراج شد، مدتی در فرانسه و مدتی در انگلستان زندگی میکرد اما ارتباط خود را با جنبش پرولتاریای آلمان از دست نداد. لنین بارها از روسیه خارج شد. او عموماً به دلایل امنیتی بیرون از روسیه زندگی میکرد، اما ارتباطات خود را با جنبش کارگری روسیه حفظ کرد.
لنین در آن دوران نامههای بسیار ارزندهای خطاب به داخل مینویسد. «نامههایی از دور» که در آنها مشخصاً دستورالعملهایی در ارتباط با اعضای بلشویک صادر میکند؛ تاکید دائمی لنین تلاش در تعمیم ارتباطگیری با طبقه کارگر بود. لنین اصرار میکرد: هستههای کمونیست ها باید مخفی خود را بسازید، هزاران هسته. اگر این کار را نکنید به طور قطع افت خواهید کرد. ما یقینا شکست خواهیم خورد.
ما کمونیست های ایران این کار را نکردیم؛ نه تنها هستهای ساخته نشد، بلکه ادعای رهبری در درون سازمانهای جداافتاده دامنه بیشتری گرفت، در خارج حزب ساخته شد و «کمیته مرکزی»! و انواع «پیشوا»! و غیره به راه افتاد و این جریانها از راه دور و بدون ارتباطات مشخص با پیشتازان کارگری برای کل طبقه کارگر دستورالعمل صادر کردند!
خب، کارگران که این رفقای ارزنده را نمیشناسند. اصولاً هم به فراخوانهای این سازمان و أحزاب خود ساخته وقعی نمیگذارند. تودهها زمانی به فراخوان پاسخ میدهند که فراخوان دهنده پا روی زمین داشته باشد. اگر ما پا روی زمین داشتیم این شرایط جنگی بهترین فرصت برای سازماندهی انقلاب سوسیالیستی می بود؛ شرایطی که دو جبهه ارتجاعی و در حال اضمحلال به جان یکدیگر افتادهاند. هر دو بحران دارند. فشارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی از حد تحمل خارج شده، کارگران را اخراج میکنند و هر روز خانوادههای بیشتری با فقر دست به گریبان میشوند.
در چنین شرایطی اگر ما ارتباط داشتیم و میتوانستیم مداخلهگری کنیم، بایست یک «جبهه سوم» قوی را میساختیم، جبهه انقلاب را؛ اما خب، ما دور هستیم، ارتباط نداریم و کسی هم ما را نمیشناسد. این یعنی در بحران به سر بردن. ریشههای این بحران را بایست در عدم ارتباط جستوجو کرد. باید در ابتدا این را درک کرد و پذیرفت و سپس در جهت حل بحران قدم برداشت.
س – برداشت من این است که شما دور افتادن از پایگاه طبقاتی که ما خود را در ارتباط با آن تعریف میکنیم، یکی از عوامل اصلی این پراکندگی میبینید. حالا با توجه به همه مسائلی که شما به درستی اشاره کردید سئوال بعدی این است که چرا چپ ایران که همواره از ضرورت اتحاد سخن گفته در کارنامه همین چند دهه گذشته خود، بیشتر نشاندهنده انشعاب و پراکندگی بوده تا همگرایی. چرا سازمانهای مختلف علیرغم داشتن یک برنامه تقریبا مشابه دچار افتراق میشوند؟ اختلاف اساسی کجاست؟ شکی نیست که حتی در یک حزب و سازمان هم میتواند اختلاف وجود داشته باشه که باید به رسمیت شناخت؛ اما میتوان در کنار این اختلاف نظرها بر اساس اشتراکها یک کار مشترک سازمانی را به پیش برد.ولی متاسفانه این اتفاق نمیافتد. آیا این فقط محصول اختلاف سیاسیست یا نشانه یک بحران عمیقتر در فرهنگ سیاسی چپ؟
ج – سؤال کاملاً منطقی و بهجاییست. نکته اول دور افتادن از طبقه کارگر است که اشاره کردم. نکته دوم درک نادرست ما از »دموکراسی سوسیالیستی»ست که باید روی آن صحبت کنیم. اصولاً یکی از بحثهای عمده مارکس دموکراسی سوسیالیستی است. مارکس در ابتدا، قبل از اینکه کمونیست شود، یک دموکرات انقلابی بود. حرکتها و جنبشهای طبقه کارگر فرانسه او را به سمت این طبقه کشید و او پس از دورهای کمونیست شد. از نظر مارکس و پس از او لنین و انگلس، «دموکراسی» از «سوسیالیسم» جدا نیست. یعنی برای رسیدن به سوسیالیسم باید معتقد به یک دموکراسی عالیتر از دموکراسی بورژوازی باشیم. عدم وجود این درک یکی از مسائل کلیدی و اصلی جنبش چپ ایران است.
اینکه ما نمیتوانیم در شرایط جنگی، شرایطی که تاریخاً میتواند حتی امکاناتی برای تسخیر قدرت توسط پرولتاریا در داخل ایران و همچنین ایجاد حزب پیشتاز کارگری فراهم آورد، کاری بکنیم، و به عوض آن به جان یکدیگر افتادهایم و گرفتار افتراق و انشعاب و اخراج و غیره هستیم ریشه در همین عدم درک ما از دموکراسی سوسیالیستی دارد. آن دموکراسی که مورد قبول ماست. ارثیه دوران انحطاط جامعه شوروی «دمکراسی سوسیایستی» نبود، در واقع «دموکراسی استالینیستی» بود (استالیستها هم خود را «دموکرات» میدانستند! ولی همانطور که میدانیم، استالین تمام رهبران مهم بلشویکها را اعدام کرد، حتی رفقای کمونیست ایرانی ما رفیق سلطانزاده به اتهام تروتسکیسم سربهنیست شد. تروتسکی هم در تبعید با یک یخشکن و به دست یکی از جاسوسهای استالین به قتل رسید، و حتی خانواده او نیز که سیاسی هم نبودند به قتل رسیدند.
چنین شکلی از دموکراسی توسط حزب توده وارد ایران شدو متاسفانه همین درک میان جوانان بسیار ورزیده و مورد احترام سازمان چریکها نیز نفوذ کرد. کار شد اتهام زدن ایجاد اختناق تشکیلاتی و سپس تفرقه . به این ترتیب تقریبا همه سازمانهای پیش و بعد از انقلاب این شکل از معبویی از دموکراسی را با خود حمل کردند و کار این نوع دموکراسی به آنجا کشید که حتی حق گرایش درون یک سازمان نیز ممنوع شد و چنین عملی به عنوان «فراکسیونیسم» یا «تروتسکیسم» اعلام شد.
«فراکسیونیسم» ابداً معنایی ندارد. گرایشهای فکری درون یک جریان را که نمیتوان فراکسیون نامید. این گرایشها چه در داخل و چه در خارج به شکل عینی وجود دارد. حتی در تشکیلات بلشویکی زمان لنین پنج جناح مختلف سیاسی وجود داشتند (جناح لنین ـ کمونیست های چپ ـ اپوزیسیون کارگری ـ گروه سانترالیسم ـ اپوزیسیون نظامی). جناح اپوزیسیون کارگریبه رهبری کولونتای، شدیدترین انتقادات را به لنین میکرد. حالا اگر در این سازمانها یک نفر به یکی دیگر انتقاد کوچکی به «پیشوا» کند فوری اخراج میشود چون «فراکسیونیستی» عمل کرده است. مثال مشخصش گرایشی درون چریکهای فدایی خلق در ایران که تحت عنوان فراکسیونیست و تروتسکیست و غیره اخراج شد؛ شخصی به نام مستعار الف رحیم (علیرضا محفوظ) که یکی از رهبران گرایش بود از سازمان بیرون انداختند. جرمشان هم این بود که یک گرایش سوسیالیسم انقلابی ایجاد کرده بودند و میخواستند نظر خودشان را مطرح کنند. حق گرایش میخواستند، همین. همه پاکسازی شدند و از تمام سطوح تشکیلات به کنار گذاشته شدند.
اعضا همین سازمان چریک های فدایی خلق چند سال بعد؛ وقتیکه در کردستان بودند و مجهز به سلاح بودند به دلیل اختلاف درونی به روی هم اسلحه کشیدند و همدیگر را کشتند. خب، این رفتار ربطی به مارکسیسم ندارد. اینها آموزههای استالینیسم است. ریشه چنین تفکری باید بنیادی سوخته شود و هر کسی که هنوز از این روشها استفاده میکند باید توسط همه کمونیستها محکوم شود. به عنوان مثال روشهایی که این شش سازمان سیاسی استفاده میکنند. در اینجا هم دموکراسی رعایت نمیشود. در اینجا هم اگر تشکیلاتی بخواهد به این شش جریان بپیوندد و از نحلهای خارج از استالینیسم موجود باشد اجازه ورود ندارد، اگرچه ممکن است برخی از این رفقا ادعا کنند که با استالین قرابتی ندارند، اما روشها همان است. اینها مشکلاتیست که بایست قبل از ورود به مرحله تدارک انقلاب رفع کنیم. اینها مشکلات امروز ما در خارج از کشور است.
س – کاملاً درست میفرمائید و ما با توجه به میزان وقت به آنها خواهیم پرداخت. ما به هرحال خواستار یافتن معضلاتی هستیم که چپ را به این وضعیت رسانده و این مسئلههم یکی از معضلات چپ هست.
شما در بخشی از صحبت خودتان گفتید همه ما، یعنی خانواده چپ، از جمله گرایش شما به نوعی در این معضل دخیل هستند به همین جهت میخواستم سئوال مشخصی بکنم که از تمام مهمانهایی که در این سلسله برنامهها یعنی «چپ در آینه نقد آسیبشناسی» شرکت خواهند کرد، میپرسیم.
آیا زمان آن نرسیده که بخشی از مسئولیت این را که امروز پس از دههها فعالیت هنوز چپ نتوانسته به یک نیروی اجتماعی مؤثر و متحد تبدیل شود متوجه نسلهای قدیمیتر فعالان و رهبران چپ کرد؟ سهم خود شما در این ناکامیها چیست؟
ج – طبعا من، شما و همه رفقایی که در جریانهای مختلف هستیم باید این سئوال پاسخ بدهیم. بسیار خب طرح اینکه مسببین این وضعیت پیشکسوتان هستند قابل بحث است. من میپذیرم ما با دقت عمل نکردیم و پیگیر اتفاقاتی که داشت میافتاد نشدیم. چرا تعداد منفردین و کسانی که از سازمانهای بوروکراتیک و از بالا استعفا دادند بیشتر از شماره کسانیست که در سازمانها فعالیت میکنند؟ چرا فکر نکردیم وجود احزاب بدون ارتباط خارج از کشور با شکیلاتی بوروکراتیک و یک پیشوا در واقع به این پراکندگی و انشقاق دامن زد و برای این مطلب چارهاندیشی نکردیم.
در مورد خود ما، ما تلاش کردیم. ما با اینکه نیروی بسیار کوچکی هستیم، ادعایی هم نداریم، حزب هم نساختیم و هرگز در خارج از کشور بدون حضور پیشتازان داخل ایران نخواهیم ساخت. متوجه این معضل بودیم و به سهم خودمان به عنوان یک نیروی کوچک ولی آگاه به این مسائل، از دو دهه پیش حداقل در دو نوبت تلاش کاملاً جدی برای رفع این بحران کردیم.
بار اول پیشنهاد یک کارزار طولانی مدت تحت عنوان «کارگران ایران تنها نیستند» دادیم. من شخصاً به سوئد سفر کردم و با رفیق بهرام رحمانی که در آن زمان یکی از رهبران حزب کمونیست بود و حالا از حزب خارج شده، ساعتها صحبت کردیم. پیشنهاد ما ایجاد اتحاد عملی بود که هم باعث بهبود روابطه بین احزاب و جریانهای سیاسی بشود و هم ظرفی که در آن بتوان بحثهای سیاسی کرد و کمپینهای بینالمللی راهاندازی کرد و با نیروهای چپگرا و همچنین سندیکاهای انقلابی که علیه رژیم ایران هستند ارتباط برقرار کرد. ایشان در اساس با این پیشنهاد موافق بود اما در نشست بعدی گفت که آنها فقط به مدت یکماه در این اتحادعمل شرکت میکنند. البته من حتی از این پیشنهاد استقبال کردم.
در شهر دیگری با رفیق دیگری از راه کارگر ملاقات کردم، رفیق امیر جواهری که نمیدانم آیا هنوز با راه کارگر فعالیت میکند یانه؟ به هرحال با او هم گفتوگوی مفصلی داشتیم و ایشان هم اتحاد عمل یکماهه را پذیرفت. به این ترتیب کارزار «کارگران ایران تنها نیستند» (۱) را برای یک ماه و در چهار قاره جهان کلید زدیم. روابط بینالمللی ما خوب بود. تظاهراتهایی در حمایت از تمام کارگران ایران و بهخصوص کارگران زندانی انجام شد. آن موقع اسانلو هم در زندان بود و ما با عکس و مشخصات از او هم حمایت کردیم. فعالیتها از آمریکا و آمریکای لاتین گرفته تا کل اروپا و همچنین آسیا، هندوستان و پاکستان دامن زده شد و توسط نیروهای متحدین بینالمللی ما حمایت شد. کلیپ این کارزار هم موجود است(۱)، برای شما میفرستم تا ببینید چه کارزار با عظمتی بود. ما پس از یک ماه پیشنهاد تداوم این کارزار را دادیم اما هیچ کدام نپذیرفتند. حالا چرا نپذیرفتند؛ پیشنهاد من این است که این رفقا را به برنامه خودتان دعوت کنید تا توضیح بدهند به چه علتی ادامه ندادند. چون ما تروتسکیست بودیم؟ یا چون گرایشهای بینالمللی تروتسکیست را برای این کارزار عظیم همراه خود کردیم؟ کسی به من دلیل این متوقف کردن را توضیح نداد.
نوبت دوم یک دهه بعد از این بود. ما پیشنهاد پروژه احیای مارکسیستی (۲) را به تمام احزاب سیاسی و افراد مستقل پیشنهاد کردیم. دو نوبت در دو شهر آلمان سمینار گذاشتیم در آن پروژه، پیشنهاد ما این بود که یک اتحاد عمل ویژه ایجاد کنیم. در سطح عملی همان کارهایی را بکنیم که در کارزار کرده بودیم، و در سطح نظری بحثهای اساسی خودمان را داشته باشیم.
هنوز سر مسئله مفهوم انقلاب توافق وجود ندارد؛ مفهوم سوسیالیسم همین طور. توافق سراسری بر سر مفهوم حزب نیست، مفهوم امپریالیسم هم ناروشن است. گفتیم لازم است بر سر برنامه صحبت کنیم، نه اینکه با عجله برنامه «یک دنیای بهترة انتشار دهیم. بهجای آن مسئولانه مطالعه کنیم؛ نشریات مشترک مرتب و برنامههای تلویزیونی داشته باشیم؛ میزگرد بگذاریم و از این کارها. این دعوت رسماً از طریق گرایش توسط رفقایی که با جریانات دیگر در ارتباط بودند فرستاده شد, اما همه جلسه را بایکوت کردند و نیامدند؛ دلیلی هم برای عدم حضور ارائه نشد.
لازم به ذکر است که ما خوذ یک گرایش می نمامیم نه یک سازمان و یا یک حزب، همونطور که بلشویکها بودند. بلشویکها هیچگاه حزب نبودند. حزب کمونیست روسیه یکسال و نیم پس از تسخیر قدرت اعلام موجودیت کرد. یعنی ما بایست مسئولانه برخورد کنیم. همین حالا سه حزب کمونیست ایران هست، چهار یا پنج حزب کمونیست کارگری، اقلیت، هسته اقلیت، جمع اقلیت خلاصه خرواری از جریانات اصولاً بیربط از نقطه نظر دخالتگری در جنبش کارگری.
س – طبیعتاً در این سی، چهل سال گذشته تلاشهای زیادی در بین نیروهای چپ و کمونیست صورت گرفته ولی متأسفانه نتیجه مطلوبی نداشته. ولی چیزی که حدود ۷ ساله شاهدش هستیم و شاید بتوان گفت از نظر زمانی طولانیترین مدت زمانی فعالیت مشترک بین جریانات است، فعالیت شش جریان چپ و کمونیست تحت عنوان شورای همکاری نیروهای چپ کمونیست است. آیا این نشانهای از توانایی چپ برای همکاریست یا برعکس نشانهای از محدودیتهای آن؟ این تجربه چه آموزهای درباره وضعیت عمومی چپ ایران برای ما دارد؟ آیا با توجه به تلاشهای شکستخورده قبلی میتوان این را به عنوان یک نکته مثبت در نظر گرفت؟ وقتی شما به عنوان یه فعال چپ از بیرون به این تجربه نگاه میکنید، مهمترین نقدها و ارزیابیشما نسبت به عملکرد این شورا چیست؟ نقاط ضعف و قوت آن را در کجا میبینید؟ آیا اصلاً نقاط قوتی و یا ضعفی وجود دارد و برای شما مطرح هست یا نه؟
ج – در ابتدا بگویم که ما از گردهمآیی این رفقا بسیار استقبال میکنیم. حدود چهار سال پیش در مصاحبهای با یکی از رفقا حزب کمونیست ایران، (جناح علیزاده)، از من سئوال شد که چرا ما درخواست ورود به این جمع را نمیکنیم. آنجا هم گفتم ما استقبال کردیم و تقاضای ورود هم دادیم، اینها همه علنیست و در سایت ما وجود دارد. تنها شرط ما برای همکاری بهرسمیت شناختن حق گرایش بود. گفتیم ما بایست حق نظر دادن داشته باشیم و بتوانیم در زمینههای سیاسی به رفقا نقد بکنیم؛ در بخش فعالیتهای عملی که همه با هم هستیم.
ما کتبا درخواست ورود به جمع شش سازمان فرستادیم، اما پاسخی داده نشد. از طریق رفقایی مانند رفیق بهروز فراهانی که فرد مستقلی هستند و با شش گروه هم ارتباط خوبی دارند اقدام کردیم. من یک نامه خصوصی به رفیق فراهانی نوشتم که مشکل در کجاست، چرا این رفقا جواب نامه ما را نمیدهند. ایشان هم نادیده گرفت و (یا شاید نامه به دستشان نرسید). در نتیجه نامه خطاب به رفیق فراهانی را علنی کردیم. (همه نامه نگاری ها در سایت ما موجود است) (۳). در دو نوبت هم که من و رفیق فراهانی میزگردی داشتیم من به این مسائل اشاره کردم. پرسیدم که چرا ایشان دنبال ماجرا را نگرفته؟ چرا اینها جواب نمیدهند؟ میتوانند بگویند چون شما تروتسکیست هستید، ما شما را نمیپذیریم. به هرحال، بیاعتنایی به کسانی که میخواهند فعالیت بکنند، حدی دارد. بیحرمتی به افرادی که سابقه طولانی مبارزات طبقاتی در ایران و در خارج دارند، زندان رفتهاند و مانند بقیه مشقتکشیدهاند اما وا ندادهاند و هنوز دارند ادامه میدهند، حدی دارد. مگر نوشتن یک نامه که شما را نمیپذیریم چهقدر سخت است و زمان میبرد؟ اما تا همین حالا نامهای نیامد که نیامد. حالا بیش از ۴ سال گذشته. تمام اینها هم مکتوب است. (۳)
خب، این چه را به ما نشان داد. نشان داد که این مجموعه در واقع یک مجموعه بوروکراتیک و غیر دمکراتیک است، حتی اگر همه بوروکرات و استالینیست نباشند حداقل یکی در درون این جمع هست که از ورود ما جلوگیری میکند.
مثال دیگری بزنم، من و یکی دیگر از رفقا (رفیق رضا اکبری) از طرف یکی از رفقای راه کارگر، رفیق حسن حسام به کنفرانس استکهلم دعوت شدیم. ایشان از مسائل ما باخبر بود. ما دعوت شدیم تا نظرات سیاسی خود را در این کنفرانس مطرح کنیم. مطالب زیادی هم نوشتیم و خودمان را آماده کردیم که شفاها آنها را طرح کنیم. من و رفیق رضا اکبری بنا به دعوت رفیق حسن حسام شرکت کردیم. تصور ما این بود که بقیه هم پذیرفتند. از همان ابتدا در لیست پنل نبودیم که بیست دقیقه فرصت داشته باشیم. دلیلی هم ارائه ندادند. اگر قرار است تشکیلات گسترش پیدا کند که نباید همه سخنرانها از شما باشند، بایست نظرات جدید را شنید، به هرحال، گفتند شما در مدعوین باشید و در آخر ۱۲ تا ۱۵ دقیقه وقت دارید که بحث خودتان را مطرح کنید. ما ۸ ساعت در این جلسه نشستیم، به تمام سخنرانیها آوازخوانیها و غیره گوش دادیم و پس از آن گفتند ببخشید وقت نداریم، فقط میتوانید سه دقیقه صحبت کنید که ما در اعتراض از جلسه خارج شدیم.
مهمتر از همه این بود که ما از سه هسته مخفی سوسیالیستی در داخل ایران پیامهای تبریک به برگزارکنندگان به علت تلاش برای همگرایی دریافت کرده بودیم که تقاضا کرده بودند خودمان در جلسه قرائت کنیم؛ اما با توجه به ذیق وقت ما هر سه نامه را برای رفقای برگزارکننده فرستادیم که بخوانند. نامهها که خوانده نشد هیچ حتی بعد هم انتشار پیدا نکرد. البته ما خودمان نامههای سه هسته مختلف را انتشار دادیم.
خب اینها لااقل در دو نوبت به ما نشان دادند که یک جمع سالم و بدون غرض سیاسی نیستند. بله، یک سری کارها کردهاند ولی این کارها چه بوده؟ اعتراضات خیابانی ۱۰۰ هزار نفری با حمایتهای بینالمللی؟ ما که تجمع اساسی مشاهده نکردیم. حال این را مقایسه کنید با کلیپ تظاهرات «کارگران ایران تنها نیستند» که یک اتحاد عمل مشترک بود. (۱)
امروز کار اینها شده بحثهای سیاسی بین همین شش گروه؛ گاه هم مثلاً رفیق فراهانی را دعوت میکنند. ماهی یکبار هم فراخوانی صادر میکنند و چندنفری جمع میشوند و تمام. خب، سئوال من از کسانی که فکر میکنند خیلی پیشرفت بوده، این است که لطفا آن پیشرفت را نشان بدهید. سؤال من متوجه ارزیابی برخی از نیروهای سیاسی است که خود را نماینده جریان کمونیستی میدانند. از یک طرف میتوان گفت که در مقایسه با گذشته، نوعی پیشرفت دیده میشود؛ به این معنا که این نیروها در یک دوره زمانی چند ساله توانستهاند بدون درگیریهای حذفی، افشاگریهای مخرب یا برخوردهای خشونتآمیز در کنار هم باقی بمانند. این نکته مثبت است و میتوان آن را بهعنوان یک «دستاورد»! حداقلی در نظر گرفت.
اما مسئله اصلی چیز دیگری است. وقتی از «شش سازمان کمونیستی» صحبت میکنیم که مدعی نمایندگی طیف گستردهای از نیروهای کمونیست هستند، این پرسش مطرح میشود که میزان واقعی تأثیرگذاری آنها در جامعه و بهویژه در میان طبقه کارگر تا چه حد است.
در شرایطی که بخش قابل توجهی از جامعه با بیکاری گسترده و مشکلات معیشتی روبهرو است، انتظار میرود این نیروها بتوانند حداقل نشانهای از سازماندهی یا کنش جمعی مؤثر ارائه دهند؛ برای مثال، فراخوانهای مشخص و قابل تحقق در محیطهای کارگری، حتی در سطحی محدود مانند اعتصابهای کوتاه پنج دقیقهای یا حتی نمادین. خب، اگر چنین اتفاقی نمیافتد، یعنی اینها تاثیر قابل توجهی در داخل کشور ندارند. یکی از دلایل این وضعیت میتواند فاصله این سازمانها با جنبش واقعی کارگری در داخل ایران باشد؛ فاصلهای که باعث میشود بخش زیادی از کارگران و نیروهای منفرد، این جریانها را بهعنوان مرجع سازماندهنده جدی به رسمیت نشناسند.
حال چهطور میتوان تصور کرد منفردینی که به علت همین فرهنگ مسلط از این تشکیلاتها جدا شدهاند دوباره به همان سازمانها بپیوندند و به دستورات یک پیشوا گردن بگذارند. آیا مدل فعلی سازماندهی سیاسی میتواند پاسخگوی شرایط پیچیده امروز باشد؟ یا اینکه نیاز به اشکال دیگری از سازمانیابی و ارتباط با نیروهای پراکنده و منفرد وجود دارد.
س – رفیق مازیار ما حتماً ما در ادامه این سلسله گفتارهای از رفقای شورای همکاری هم دعوت خواهیم و حتماً به این نکته اشاره خواهد شد. من تا به حال ندیدم که شورای همکاری در جایی ادعای این را داشته باشد که توانسته مسائل جنبش را حل کند. نمایندگان آنان در نشستهای مختلف به نواقص و اشکالات خودشان اعتراف کردند. آیا شما این نواقص و اشکالات را در ساختار این شش گروه میبینید یا بازتابی از یک بحران که کل جنبش چپ دچار آن هست؟ به نظر من اگر اشکالات فقط مرتبط به این شش گروه بود اینها نمیتوانستند در کنار همدیگر باشند.
امروز مسئله گسترش یکی از مواردیست که شش گروه تلاش میکنند عملی شود اما هنوز نتوانستند به این پراکندگی غالب شوند و نیروهای خارج از شورای همکاری را جذب کنند. آیا شما این قضیه را ساختاری این شش جریان میبینید یا یک بحران عمومی که کل جنبش چپ را در بر میگیرد؟
ج – به نظر من در این مورد خاص هر دو هستند . اما به هرحال ما باید تلاش کنیم. من خصومت شخصی خاصی با رفقا شرکت کننده در شورای همکاری ندارم. از نظر من هر رفیق کمونیستی، مسلماً مورد احترام است. بحث ما بر سر اساس و اصول است. ما خواهان حق نقد به یکدیگر هستیم. نقد با فحاشی و تهمت زدن فرق میکند. نقد منطقی، که اگر پاسخ منطقی بشنویم، میپذیریم، مشکلی نیست.
ما در کلابهاوس خودمان به مدت یک سال همراه رفیق رضا پایا جلسات نقد به سازمانها و جریانات چپ، از جمله خودمان داشتیم و در هر برنامه از رفقایی که در سطح رهبری جریان مورد بحث بودند، دعوت میکردیم که بیایند و با وقت برابر صحبت کنند، از راه کارگر گرفته تا چریکهای فدایی خلق یا اقلیت یا گرایشهای مختلفی که وجود دارد. اما کسی نیامد.
ضبط تمام این برنامهها موجود است. ما خوشحال میشدیم که رفقا میآمدند و در رد این نظرات صحبت میکردند. اگر به این برنامهها گوش دهید میبینید که در این ارزیابیها نقدهای سیاسی خود را طرح کردهایم و مسئله ابدا شخصی و یا خصومت و غیره نیست.
ما در مورد مسائل سیاسی تشکیلاتی ایران و ربط این نظرات به عقاید و نظرات مارکس و مشخصاً لنین و لنینیسم صحبت کردیم. به اعتقاد ما حزب لنینیستی بایست در داخل ایران به وجود بیاید، الزاماً در داخل ایران و الزاماً توسط پیشتازان کارگری، نه احزابی که میخواهند خود را به طبقه کارگر تحمیل کنند. به نظر ما این تشکیلات بایست مخفی باشد.
یکی از اساسیترین وظایف ما در دوران گذار برقراری ارتباط با پیشتازان جوانیست که در کف کارخانهها هستند. نمونه چنین پیشتازانی کم نیستند. مثلا همین کارگر مبارزی که شنیدم سه سال زندان گرفته، یاسر احمدینژاد. ایشان شخص برجستهای هستند، سخنرانیهای خوبی کرده؛ هیچ ربطی هم به سوسیالیسم و غیره ندارد. کارگریست که از منافع سندیکایی کارگران دفاع میکند که ابدا غیرقانونی هم نیست. ایشان یک سندیکالیست رادیکال است. اخیرا شنیدم ایشان مدرک حقوق دارند اما ترجیح میدهند همینجا در میان کارگران ارکان ثالث باشند و از حقوق کارگران دفاع کنند. از این آدمها کم نیست فقط باید وقت گذاشت، پیدا کرد، ارتباط گرفت و هسته مخفی ساخت.
س – چون وقت زیادی نمانده با اجازه من سئوالی را که مطرح کرده بودم پیگیری میکنم. شما به رفتار شورا در رابطه با برخورد با گرایش نقد کردید. بگذارید سئوال را به شکل دیگری مطرح کنم. آیا شما بحران اصلی چپ را در کمبود اتحاد میبینید یا کمبود پروژه سیاسی؟ به معنای دیگر، مثلا اگر فردا همه سازمانهای چپ متحد شوند آیا لزوماً به نیرویی اثرگذار تبدیل خواهند شد؟
ج – سؤال به جایی هست و فکر کنم من در حین صحبتهای پیش به این موضوع اشاره کردم. اگر پروژهای که ما مدنظر داشتیم به خوبی پیش میرفت، کمبود پروژه نبود؛ یا همین پروژهای که این رفقا دارند؛ سازماندهی منفردین، البته به شرطی که دموکراتیک باشد، درها را باز کنند و اجازه بحث و نظر به همه بدهند، در غیر اینصورت این هم پروژهای تخیلی خواهد بود. منفردین به علت سلطه بوروکراسی و عدم وجود دموکراسی این سازمانها را ترک کردند، بنابراین هنگامیکه این سازمانها روش خودشان را تغییر ندادهاند چه دلیلی برای رجوع مجدد منفردین وجود دارد؟
بایست سبک کار نوینی ایجاد کنیم که یک اتحاد پایدار را تضمین کند: دموکراسی براساس هر نفر یک رأی. آقا بالاسر نداشته باشیم؛ یکی از کمیته مرکزی فلان سازمان بیاید و دستورالعملهایی از سوی پیشوا صادر کند که بقیه باید اطاعت کنند.چنین خبرهایی نیست.
س – اگر شما اعتقاد دارید که اتحاد عمل ویژهای ضرورت دارد و این در واقع شدنی هست؛ به نظر من با توجه به تعداد منفردین که بسیار بیشتر از همین افراد سازمانهای چپ هست، باید در قالب چه ساختاری این را عملی کرد؟ راه حل نهایی و پیشنهاد شما چیست؟
س – اتحاد عمل ویژهای که پذیرای تمام کمونیستها، تمام کسانی که خواهان سرنگونی نظام سرمایهداری بریده شدن دستهای امپریالیسم و صهیونیسم از داخل ایران هستند، باشد. این افراد باید پذیرفته باشند که در نهایت بایست یک حزب پیشتاز کارگری در داخل ایران برای تدارک انقلاب سوسیالیستی ایجاد شود. در این ساختار هر نفر یک رأی دارد. اگر احزاب میخواهند دست بالا را داشته باشند، اکثریت داشته باشند ۱۰ نفر، ۲۰ نفر یا ۵۰ نفر بفرستند درون این اتحاد عمل.
این اتحاد عمل دو کار همزمان انجام میدهد:
– اول اینکه بحثها و میزگردهای واقعی را سازماندهی میکند. یعنی نه فقط بحث بین نیروهای موافق و یا نزدیک به هم، بلکه نظرات مختلف در رادیو و تلویزیونها با هم روی مسائل مختلف سیاسی و نظری بحث میکنند. ممکن است این بحثها دو سه سال طول بکشد اما از خلال آن میتوان به نتایج جدید و تفاهمهای نوین و پایداری رسید
– وظیفه دوم، ارتباطگیری با جنبشهای بینالمللی انقلابی و ترغیب آنان به شرکت و حمایت از تظاهرات و گردهمآییها، اشغال سفارتخانهها و غیره.
– سومین وظیفه که مهمتر از همه است؛ توجه اخص به پیشتازان داخل ایران. هر یک نفر از رفقای کمونیست باید حداکثر تلاش را بکند که به دور خود حداقل دو یا سه هسته در داخل ایران بسازد. لازم نیست ما بدانیم اینها که هستند و یا چه میکنند. کار هستهها از طریق یک بولتن سراسری هماهنگ خواهد شد. به این طریق ما نهایتاً یک شبکهای در داخل ایران خواهیم داشت که میتواند در یک شرایط مناسب، مانند امروز که اگر در این شرایط وجود داشت میتوانستیم حزب مخفی بسازیم و حتی مقدمات انقلاب را بریزیم. کمونیستها از هز سابقه تشکیلاتی که باشند میتوانند در ساختن چنین شبکهای که لزوما باید در ایران باشد با هم همکاری کنند.
با سپاس رفیق مازیار. جمعبندی نهایی من از نظرات شما این است که شما در نهایت مثل همه کمونیستها، حزب کمونیست واحدی را در نظر دارید که باید به وجود بیاید. زمینه این تشکل اتحاد عملهای پایدار نیروهای چه متشکل چه غیر متشکل خواهد بود. معتقدید که پایههای این حزب از خارج و در ارتباط با داخل ریخته خواهد شد. طبعا حق رای همگانی ضروریست و این اتحاد عمل طیفهای مختلف را در بر میگیرد. امیدوارمدر جمعبندی اشتباه نکرده باشم.
قطعا اگر در آینده امکانی پیش بیاید ما دوست داریم برنامههای بیشتری به صورت میزگرد یا منفرد داشته باشیم و شاید دوباره از شما خواستیم در برنامه ما شرکت کنید. با تشکر
(۱)
این کارزار یکی از فعالتیرین فعالیت های سراسری چپ در سال ۲۰۰۶ برای مدت یک ماه فعالیت در ۴ قاره جهان انجام داد. مبتکرین این کارزار «گرایش مارکسیست های انقلابی» بودند و بسیاری از سازمان های کمونیستی و چپ اپوزیسیون ایرانی در آن شرکت داشتند از جمله حزب کمونیست ایران و راه کارگر و بسیاری از منفردین. اما متاسفانه تداوم آن توسط این سازمان ها توافق نشد و عملا این کارزار با به پایان رساندند. اما گرایش مارکسیست های انقلابی آنرا همراه با متحدان بین المللی تا به امروز ادامه داده اند. احیای چنین کارزارهایی راه را برای تداوم حمایت از کارگران و زحمتکشان ایران را بار دیگر هموار می کند. برش از فرقه گرایی و حذف گرایی این راه را تداوم می بخشد.
(۲)
(۳)
آخرین دیدگاه ها