از نقد ناسیونالیسم تا سقوط در دام شوینیسم مرکزگرا


نگاهی مارکسیستی به انحرافات تئوریک و شایعه‌پراکنی‌های آذر ماجدی

مسئله ملی و حق تعیین سرنوشت ملل تحت ستم، همواره یکی از پیچیده‌ترین و در عینِ‌ حال تعیین‌کننده‌ترین مباحث در تاریخ مارکسیسم بوده است. از لنین تا منصور حکمت در دوره نخست فکری‌اش، کمونیست‌های انقلابی تلاش کردند هم‌زمان با مرزبندی با انواع ناسیونالیسم ــ چه ناسیونالیسم ملت تحت ستم و چه ناسیونالیسم ملت حاکم ــ از انترناسیونالیسم کارگری و رفع هر نوع ستم ملی دفاع کنند. با این حال، مواضع آذر ماجدی نشان‌دهنده یک انحراف جدی تئوریک است؛ جایی که نقد ناسیونالیسم کُردی نه از زاویه‌ای انترناسیونالیستی و رادیکال، بلکه در هم‌سویی عملی با شوینیسم مرکزگرا و فضای تبلیغاتی سلطنت‌طلبان و حاکمیت پیش می‌رود.
منصور حکمت در سال‌های نخست پس از انقلاب ۵۷، با تکیه بر سنت لنینی، از حق تعیین سرنوشت خلق کرد تا سر حد جدایی دفاع می‌کرد و آن را راهی برای کاهش بی‌اعتمادی میان کارگران کرد و غیرکُرد می‌دانست. اما بعدها، با طرح مفهوم سناریوی سیاه ــ یعنی خطر فروپاشی جامعه و افتادن به جنگ‌های قومی و بالکانیزه‌ شدن ــ این رویکرد عملاً به حاشیه رانده شد. این مفهوم که حکمت در سال‌های پایانی فکری‌اش تئوریزه کرد، برخلاف ادعای مصلحت‌گرایانه‌اش، نه یک تحلیل ماتریالیستی، بلکه یک عقب‌نشینی آشکار از متدولوژی مارکسیستی بود؛ چرا که با بزرگ‌نمایی خطر بالکانیزه شدن، عملاً پتانسیل انقلابی طبقه کارگر و ملل تحت ستم را نادیده گرفت. این دقیقاً همان انحرافی است که رفیق مازیار رازی در مقاله «ویروس‌هایی که زیر آفتاب رشد می‌کنند» دست روی آن می‌گذارد و نشان می‌دهد که چطور این جریان به جای سازمان‌دهی پنهان، اصولی و حرفه‌ای طبقه کارگر در داخل کشور بر اساس سنت بلشویسم، در انزوای خارج از کشور به فرمول‌های ذهنی و اتکا به چهره‌ها پناه برد.
آذر ماجدی نیز امروز با تکرار مداوم واژه‌هایی مانند تجزیه ایران دقیقاً در همان مسیر حرکت می‌کند، در حالی که واژه تجزیه‌طلب در تاریخ معاصر ایران، از دوران پهلوی تا جمهوری اسلامی، همواره ابزاری برای سرکوب مطالبات ملی و خواست رفع تبعیض بوده است.
وقتی یک فعال مدعی کمونیسم، تحلیل خود را بر پایه هراس از تجزیه بنا می‌کند و این لولوخوره‌ی بورژواییِ سناریوی سیاه را به خدمت شوینیسم مرکزگرا درمی‌آورد، در عمل افق سوسیالیستی و انقلابی را فدای حفظ مرزها و نظم ژئوپلیتیک بورژوایی کرده است. تناقض آشکار در روی‌کرد ماجدی این است که از یک سو احزاب کُردی را به وابستگی به غرب متهم می‌کند، اما از سوی دیگر، بخش زیادی از استنادهای خود را بر رسانه‌های غربی و حتی تلویزیون رسمی اسرائیل بنا می‌گذارد و صراحتاً می‌گوید این مطالب را از شبکه‌های اجتماعی و برنامه‌های تلویزیون اسرائیل با زیرنویس انگلیسی دنبال کرده است.
تکیه بر پروپاگاندای رسانه‌های غربی برای اثبات پروژه تجزیه، نماد بارز همان چیزی است که مقاله مبنا آن را ویروس‌های یخ‌زده در خلوت خود می‌نامد؛ جریانی فرقه گرایانه که فرسنگ‌ها دور از میدان واقعی مبارزه طبقاتی نشسته و تحلیل خود را نه از بطن کارخانه‌ها و خیابان‌های کردستان، بلکه از رسانه‌های بورژوایی می‌گیرد و به محض مواجهه با آفتابِ واقعیت مادی، منجمدتر شده و به دامن ادبیات امنیتی حاکمیت چنگ می‌زند.
ماجدی مدعی است این احزاب خواهان تجزیه ایران‌ هستند، اما اگر به اسناد رسمی و برنامه‌های سیاسی احزاب کردستان ایران نگاه کنیم، می‌بینیم که اغلب آن‌ها سال‌هاست از فدرالیسم یا خودمختاری در چهارچوب ایران دفاع می‌کنند، نه جدایی؛ به همین دلیل، چسباندن برچسب تجزیه‌طلبی به آن‌ها، شباهت زیادی به ادبیات امنیتی جمهوری اسلامی پیدا می‌کند.
او همچنین مدعی است که اسرائیل آشکارا پروژه تجزیه ایران را دنبال می‌کند، در حالی که اگر از زاویه تحلیل مشخصِ از شرایط مشخص نگاه کنیم، سیاست قدرت‌های امپریالیستی در منطقه معمولاً بر استفاده ابزاری از مسئله ملی برای فشار سیاسی استوار بوده، نه الزاماً تشکیل یک دولت مستقل کُُردی، زیرا شکل‌گیری یک دولت کُردی مستقل می‌تواند تعادل منطقه‌ای و حتی روابط آن‌ها با متحدانی مانند ترکیه را به خطر بیندازد. در نتیجه، پذیرش بی‌واسطه تبلیغات رسانه‌ای اسرائیل، بیشتر نشان‌دهنده افتادن در دام پروپاگاندای جنگی است تا یک تحلیل مارکسیستی، چرا که مارکسیسم انقلابی نمی‌تواند چشم خود را بر واقعیت‌های مادی ببندد.
آذر ماجدی در حالی مرتب از عامل اسرائیل بودن احزاب کُردی حرف می‌زند که هم‌زمان این واقعیت را نادیده می‌گیرد که در جریان جنگ اخیر، مقرها و اردوگاه‌های احزاب کُردی صدها بار هدف حملات موشکی و پهپادی سپاه قرار گرفتند و این حملات فقط متوجه احزاب ناسیونالیست راست نبود، بلکه حتی مقرهای حزب کمونیست ایران و کومله به رهبری ابراهیم علیزاده نیز هدف قرار گرفتند. واقعیت این است که برای فاشیسم حاکم، تفاوت چندانی میان کمونیست و ناسیونالیسم کُرد وجود ندارد و مسئله اصلی، سرکوب هرگونه تشکل و مقاومت در کردستان است؛ اما ماجدی به جای تحلیل این سرکوب ساختاری، بیشتر در مسیری حرکت می‌کند که عملاً با تبلیغات سلطنت‌طلبان و دستگاه امنیتی همپوشانی پیدا می‌کند.
یکی دیگر از تناقض‌های جدی در مواضع ماجدی، برخورد دوگانه به مسئله اسرائیل است؛ او امروز به‌درستی از جنایت‌های ارتش اسرائیل و کشتار کودکان فلسطینی انتقاد می‌کند، اما هم‌زمان هیچ اشاره‌ای به این واقعیت نمی‌کند که منصور حکمت ــ به عنوان مرجع فکری جریانشان ــ در برخی تحلیل‌های ژئوپلیتیک خود، اسرائیل را تنها دموکراسی خاورمیانه توصیف می‌کرد و این برخورد دوگانه، نشان می‌دهد که معیار اصلی، نه اصول ثابت مارکسیستی، بلکه مصلحت‌های سیاسی مقطعی است.
شاید تکان‌دهنده‌ترین بخش سخنان ماجدی، مقایسه وضعیت امروز کردستان عراق با دوران صدام حسین باشد؛ جایی که ادعا می‌کند شرایط مردم در زمان صدام بهتر بوده است. این ادعا عملاً نادیده گرفتن یکی از سیاه‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر کُردها، یعنی عملیات انفال و قتل‌عام ده‌ها هزار کرد، بمباران شیمیایی حلبچه و نابودی گسترده روستاها و زیرساخت‌های کردستان است.
البته نقد ساختار عشیره‌ای، فساد اقتصادی و سلطه خانواده‌های بارزانی و طالبانی کاملاً ضروری است، اما تبدیل دوران صدام به نوعی دوران بهتر، نه نقد چپ، بلکه تحریف تاریخ است و نشان می‌دهد جریانی که لنین و اصول کتاب چه باید کرد در سازماندهی پرولتری را منسوخ می‌دانست، امروز به نقطه‌ای رسیده که سخنگویش ارزیابی طبقاتی را کاملاً کنار می‌گذارد. نقد مارکسیستی ناسیونالیسم کُردی، چه در شکل بارزانی‌سم و چه دیگر اشکال بورژوایی آن، وظیفه تعطیل‌ناپذیر کمونیست‌هاست، زیرا ناسیونالیسم بورژوایی در کردستان هم مانند هر جای دیگر، می‌تواند منافع طبقه کارگر را قربانی معاملات سیاسی کند. اما این نقد فقط زمانی خصلت مارکسیستی و انقلابی دارد که هم‌زمان علیه شوینیسم ملت حاکم، سرکوب دولتی و تروریسم حکومتی نیز موضع بگیرد.
مشکل اصلی در مواضع آذر ماجدی این است که نقد او به ناسیونالیسم کُردی، عملاً به بازتولید ادبیات مرکزگرایانه و امنیتی ختم می‌شود؛ ادبیاتی که سال‌ها برای سرکوب هر مطالبه ملی در ایران به کار رفته است. به همین دلیل، مواضع او نشان داد که وقتی یک جریان، ریشه‌های بلشویکی خود را قطع کند و به حاشیه سیاست بدل شود، با اولین بادهای بحران ژئوپلیتیک، به دامن دکترین امنیتی بورژوازی حاکم پرتاب می‌شود و نقدش بیش از آنکه از افق رهایی کارگری برخاسته باشد، به نوعی همسویی با شوینیسم تبدیل می‌گردد؛ انحرافی که طبقه کارگر در پراتیک انقلابی خود، آن را به زباله‌دان تاریخ خواهد انداخت.

**منبع تئوریک و ارجاع نقد سناریوی سیاه:**
برای مطالعه متن کامل مقاله «ویروس‌هایی که زیر آفتاب رشد می‌کنند و سپس می‌میرند!» (مازیار رازی، نشریه میلیتانت، شماره ۹۹، تیر ۱۳۷۸) به آدرس زیر مراجعه کنید:

کاوه خوشدل
۲۶/۵/۲۰۲۶

میلیتانت

سایت گرایش مارکسیست های انقلابی ایران