ضرورت سازماندهی مخفی کارگران پیشتاز در ایران / مازیار رازی

این روزها تبادل نظرهایی میان کارگران پیشتاز صورت گرفته که یکی از رفقا در داخل، چکیدۀ بحثها را برای من نیز فرستاد تا در کلابهاوس مطرح کنم که اگر احیانا نظری درباره آن وجود دارد به اطلاع این رفقا در ایران برسانیم. البته این بحثها با رعایت مسائل امنیتی مطرح خواهد شد.موضوع بحث، مسئله کار مخفی و کار علنی در ایران است، بحثی که امروز در میان بخشهای مختلف پیشتازان وجود دارد.
همانگونه که ما در گفتوگوهای پیشین اشاره کردیم از منظر ما «پیشتازان کارگری» به دو دسته تقسیم میشوند:
اول، «کارگران پیشتاز سوسیالیست» که با نگرش ضدسرمایهداری و با دورنمای جامعه سوسیالیستی تدارک و سازماندهی آن انقلاب را در دستور کار دارند.
دوم، «کارگران پیشتاز سندیکالیستِ» و رادیکال که از کارگران مماشاتجوی مشغول چانهزنی در چهارچوب نظام موجود سرمایهداری برش کردهاند و از آنها متفاوت هستند، اما دورنمای مشخصی ارائه نمیدهند.
این دسته دوم کارهای جسورانهای میکنند و از خودگذشتگی نشان میدهند؛ به زندان میروند، خانوادهاشان از هم میپاشد و حتی برخی کشته میشوند، اما دورنمای آنان روشن نیست. آنها مخالف استبداد کنونی هستند ولی مابهازایی مشخص نمیکنند، یا اگر مابهازایی در ذهن دارند آنرا بیان نمیکنند، یا موکول میکنند به آینده دور که شاید بتوان در «فضایی دموکراتیک» نامعلوم درباره آن تصمیم گرفت. و فراموش میکنند که تعیین کننده شکل بعدی حاکمیت بسته به نیروییست که پس از سقوط این دیکتاتوری بر اریکه قدرت مینشیند، و اگر ما از امروز تدارکات قدرتگیری طبقه کارگر را فراهم نکنیم، فردا فرصتی به ما داده نخواهد شد.
البته مهم است که ذکر شود که این دو شکلِ بیان مسائل در یک محیط واحد؛ به یک اتحاد عملی در میان خود دست یافتهاند؛ به این معنا که نمایندگان بخشها و تشکلهای موجود، با یکدیگر تبادل نظر میکنند و یکی از تبادلنظرهای مرکزی دوره اخیر بر سر موضوع کار علنی، کار مخفی و اختلافات نظری بین این دو دسته است که ما امروز در مورد آن صحبت میکنیم.
دوست کارگر پیشتاز سندیکالیست میگوید «ما به هر اندازه که میتوانیم باید تلاش کنیم،تا یک کارگر بتواند یک زندگی شرافتمندانه داشته باشد و به حقوق خود برسد…» و مثال آوردهاند از کارخانهای که خود ایشان در آن کار میکنند: «شیفت دوازده ساعته زیر آفتاب شدید، در شرایطی بسیار ناسالم و حتی خطرناک. همانطور که میدانیم، بسیاری از کارگران به دلیل نبود شرایط ایمنی در داخل کارخانهها یا محلات کاریشان کشته شدهاند. کار میکنیم و حقوقی که دریافت میکنیم بسیار ناچیز است و در مقابل، مدیران ما چیزی حدود ۲۰۰ برابر بیشتر پول دریافت میکنند و هیچگاه در محل کار ما هم ظاهر نمیشوند و هیچکدام از شرایط وحشتناک کاری ما را تجربه نمیکنند». این دوست کارگر پیشتاز سندیکالیست خواهان تغییر این وضعیت است که کارگر سوسیالیست پیشتاز ما نیز با این امر موافق است.
کارگر سندیکالیست نیز با گفته کارگر پیشتاز سوسیالیست مبنی بر ناعادلانه بودن نظام، نظامی که در آن کارگران زندگی شرافتمندانهای ندارند؛ بنابراین باید به آن خاتمه داد و همه فعالیتها باید در این راستا جهت داده شود، توافق دارد. نقطه بحث و افتراق چگونگی روش و برنامه خاتمه دادن به این ماجراست.
ایشان موافق فعالیت علیه حکومت هستند، اما این فعالیت را به شکل علنی میبینند و هدف آن نیز نهایتا رسیدن به شرایطیست که دیگر این مسائل وجود نداشته باشد یا تقلیل یافته باشد؛ بهعنوان مثال از مقدار حقوق مدیر کارخانه کاسته شود و ۵ برابر کارگران حقوق بگیرد؛ در ضمن حقوقهای کارگران به موقع پرداخت شود. مدیران در محل کار حاضر شوند و بر اوضاع کار نظارت داشته باشند و اصلاحاتی از این دست.
بسیار خوب، واضح است که سوسیالیستهای چه در داخل و چه در خارج، و کارگران پیشتاز سوسیالیست با این اصلاحات، اگر صورت بگیرد مخالفت نخواهند کرد، اما سئوال اصلی هنوز بیجواب مانده است: امر رهایی طبقه کارگر چگونه باید صورت بگیرد؟ و اینجاست که نکات افتراقی به وجود میآید، اگرچه در تحلیلهای عمومی وجه اشتراک بین این دو بخش از کارگران وجود دارد.
کارگران پیشتاز سوسیالیست میپرسند: «در پشت سر این رؤسای که حقوقهای کلان میگیرند چه کس یا چه کسانی قرار گرفتهاند؟» اینها که نمیتوانند برای خودشان حقوق تعیین کنند. دادن حقوق این مدیران در دست یک حکومت است. بنابراین اگر ما میخواهیم این مسئله را حل کنیم، حتی در حد صنفی آن، خطاب ما باید متوجه آن حکومتی باشد که بر سر کار است؛ این مدیران مخدومین آن حکومت هستند. مسکوت گذاشتن موضوع دولت و حکومت در مبارزات طبقاتی، از نقطه نظر سیاسی و نظری خطای بزرگیست. طرف رودرروی ما یک مدیر نیست. مدیر در واقع نماینده حکومت است. دولت حیطه کار او را تعیین میکند؛ به او حقوق بالایی میدهند تا به بهترین وجهی اوامر سرمایهداری را در کارخانه اجرا کند. حتی اگر کارخانه خصوصی باشد، مدیر نماینده صاحب سرمایه است و دولت حافظ امنیت سرمایه. بنابراین در تحلیل نهایی ما همیشه با حکومت سرمایهداری روبهرو میشویم، نه فرد سرمایهدار و یا حتی کمتر، مدیر یک کارخانه.
بگذارید به مورد اخیر تظاهرات کارخانه چوکا بپردازم؛ البته کار ارزنده و قابل تقدیری بود. کارگران مدیر کارخانه را به دلیل بیلیاقتیاش با تیپا از کارخانه بیرون انداختند. خوب، اولا مسئله اگر بر سر بیلیاقتی مدیر است که یک نفر دیگر را میآورند و سر جایش مینشانند؛ دوما دشمن اصلی در این میان کیست؟ نقش آن جریان و یا حکومت پشت این مدیر که میتواند آن را با یکی دیگر جانشین کند چهگونه ارزیابی شده است؟
دوستِ کارگر پیشتاز سندیکالیست در بحثهای دیگر خود میگوید: «ما باید از حقوق کارگران دفاع کنیم، مقابله کنیم، مبارزه کنیم، حتی اگر کشته شویم؛ و این روش در مورد هر حکومت دیگری که سر کار بیاید صدق میکند». خب، این یعنی چه؟ یعنی اینکه اگر به عنوان مثال این حکومت به شکلی تغییر پیدا کند، زدوبندهایی در بالا صورت بگیرد و شخص دیگری را بیاورند، ما باز همین کار را میکنیم. یک اصلاحطلب مثل پزشکیان را میآورند سر کار، ما باید این برنامه را اجرا کنیم. ممکن است در جریان جنگ، تغییر رژیم توسط اسرائیل انجام بشود، رضا پهلوی را بیاورند. خوب، ما مجدداً با حکومت بعدی هم باید همان مقابله را بکنیم. پس ما تا نهایت مقابله میکنیم، مبارزه میکنیم و کشته میشویم، اما نه برای تغییر مناسبات، بلکه برای بهبود شرایط. در صورتی که میدانیم ریشه تمام این اجحافات و این وقایعی که دارد در ایران اتفاق میافتد در واقع از ذات و ماهیت دولت سرمایهداری ریشه گرفته و نه صرفا از سوی یک حکومت. رژیم و حکومت تجلی دولت هستند. امروز به شکل رژیم آخوندی، دیروز حکومت پهلوی و فردا یا یک حکومت اصلاحطلب و یا طرفداران رضاشاه دو (در تمام موارد دولت سرمایه داری وابسته به غرب سرکار است).
به این معنا، مفهوم دولت متفاوت از مفهوم رژیم است. رژیم یعنی حکومت. این حکومتها، بر پایه یک دولت، یکسری مناسبات از پیش تعریفشده عمل میکنند، از دیدگاه کارگران پیشتاز مهم تغییر حکومتها نیست. حل ریشهای مسئله در تغییر خود نظام سرمایهداری نهفته است که از اواخر دوران صفویه به بعد، اندکاندک در ایران جا افتاد. تا قبل از آن ما بر اساس وجه تولید آسیایی پیش میرفتیم که ابدا ربطی به مناسبات سرمایهداری فعلی نداشت؛ پادشاهان بودند و غیره؛ ولی پس از دوران صفویه که ارتباطات بینالمللی و سراسری شد و به قول مارکس، سرمایهداری جهانی شد، دماغۀ امید را دور زد و به تمام سوراخسمبههای جهان کنونی رخنه کرد و همه جای جهان را تبدیل به سرمایهداری کرد، رژیم ایران نیز مستثنی باقی نماند و دولت سرمایهداری در اینجا هم شکل گرفت. حال باید ببینیم حکومتی که در واقع رژیم ایران بر آن متکیست، چهگونه دولتیست و چه مشخصاتی دارد؟
این دولت که شکل مدرن آن مشخصا از زمان رضا شاه آغاز شد و بعد در دوره محمد رضا شاه، خمینی و سرانجام خامنهای ادامه یافت و قوام پیدا کرد در واقع یک دولت سرمایهداری است که رژیمهای پهلوی و جمهوری اسلامی تجلی شکل حکومتی آن هستند. اگر تصور کنیم فردا این رژیم هم سرنگون شود یا هر اتفاق دیگری بیفتد و رژیم دیگری به جای آن بنشیند که دست به ترکیب مناسبات نزند، در واقع اتفاقی نیفتاده، حکومتی رفته و حکومت دیگری آمده که همچنان مدافع نظام سرمایهداری موجود است.
بنابراین از نقطه نظر کارگران پیشتاز مسئله حکومتها نیستند؛ مسئله ما دولت سرمایهداری است و تنها راه غلبه بر دولت سرمایهداری، سرنگونی آن است، و از آنجایی که آنها مقاومت میکنند، این سرنگونی باید کاملاً مجهز، با برنامه و حسابشده و نهایتاً مسلحانه صورت بگیرد؛ و چنین اتفاقی در دوران اعتلای انقلابی صورت میگیرد و تنها چنین تغییری رفاه، آسایش، امنیت و حقوق نه تنها ما کارگران، بلکه بقیه اقشار زحمتکش را تضمین خواهد کرد.
ما که نمیخواهیم خودمان را فریب بدهیم «با این حکومت، مبارزه میکنیم با آن یکی دیگر هم که میآید مبارزه میکنیم»؛ قرار نیست ما مدام مبارزه کنیم، پس کی زندگی میکنیم؟ کی از کنار خانواده بودن لذت میبریم؟ کی تفریح میکنیم و به خودمان میپردازیم؟ هدف انقلاب رسیدن به اینهاست وگرنه چرا باید مبارزه کرد؟
ما با توجه به ماهیت دولت فعلی، این نظام و این دولت را باید سرنگون کنیم؛ که بعد چه بشود؟ که حاکمیت طبقه کارگر به قدرت برسد تا تمام این مسائل را حل کند، که تمام جامعه در رفاه و آسایش باشد و وظیفه ساختن سوسیالیسم را آغاز کنیم. این در واقع راه حل نهایی است؛ حکومتها بیایند و بروند، ربطی به ما ندارد؛ تا آنجایی ارتباط دارد که آتش مبارزه را، که برایی شمشیر ما را تیزتر میکند.
تصور اینکه ما مبارزه میکنیم، حکومت بعدی هم آمد ادامه میدهیم، و اگر هم یکی به اصطلاح امتیازاتی به ما داد و شرایط را بهتر کرد که حقوقهایمان را بهموقع بگیریم، و حقوق مدیر چندان بالا نباشد و سری هم به ما در کارخانه بزند خوب دیگر مسئله فیصله پیدا میکند و میرویم با او دست میدهیم و مشکل حل شده است! این تصور کاملا اشتباهیست.
به نظر ما به عنوان سوسیالیستها این تحلیل اشتباه است؛ کارگران پیشتاز سوسیالیست داخل ایران هم با این روش از تحلیل، کاملاً مرزبندی دارند. تحلیل ما متکی به سرنگونی دولت سرمایهداریست. تا زمانیکه کل این نظام همراه با رژیمش سرنگون نشود ما به رفاه اجتماعی نخواهیم رسید. این هشت، ده کشور امپریالیستی که تمام صنایع در دست آنهاست، اصولاً اجازه رشد نیروهای مولده در کشورهایی نظیر ما را نمیدهند؛ چه برسد به امکان رفاه اجتماعی یا دموکراسی. دموکراسی اینها را هم که دیدیم؛ سخنان آقای ترامپ را شنیدیم که گفت به خیابانبریزید و بعد اینکه اگر عدهای کشته شدهاند ربطی به ما ندارد. آقای رضا پهلوی را هم که شنیدیم که که ادعا کرد ۵۰ هزار نفر نیروی مسلح در انتظار دستور ایشان هستند! آقای وزیر دفاع آقای نتانیاهو را هم شنیدیم که در آخرین تهدیدشان گفتند: «تهران را بمباران میکنیم». خوب تهران، یعنی مردم این شهر، یعنی مردم ایران که دارند در همین شهرهایی که بمباران میکنید، زندگی میکنند. شما با پاسدارها و سران و فرماندهها مشکل داری برو و آنها را بکش. این چه ربطی به شبکۀها و زیرساختهای اقتصادی کشور دارد؛ چه ربطی به مردم ایران دارد. برای این «دموکراتها»! مردم ایران مهم نیستند. این سران دول امپریالیستی و صیهونیستی و خادمانشان مانند رضا پهلوی ها، احساسی نسبت به مردم ایران ندارند که حمایتی برای آنها فراهم کنند. برای آنها همهچیز در مفهوم نفت و دلار معنا پیدا میکند. مردم ایران بایست خودشان از یکدیگر حمایت کنند و تنها طبقه کارگر که منافعش با منافع اکثریت محروم جامعه گره خورده است میتواند وظیفه حمایت و تحقق جامعهای مبتنی بر عدالت و آزادی و رفاه اجتماعی را عملی سازد، زیرا خود بخش عظیمی از زحمتکشان جامعه را تشکیل میدهد و با معنای فقر و نداری و استثمار و بیعدالتی آشناست.
از این صحبت نکنیم که حکومتها میآیند ما به مبارزه خود ادامه میدهیم و این مبارزه در حکومت بعدی هم تداوم پیدا میکند. قرار نیست حکومت بعدی بیاید، قرار است حاکمیت خود شوراهای کارگری در ایران برقرار شود. ما باید نیروی خودمان را باور کنیم.
جهتگیری ما به عنوان کارگران پیشتاز سوسیالیست در داخل ایران، جهتگیری علیه نظام سرمایهداری با هدف تحقق نظام شوراییست. این جهتگیری درست است! وگرنه دچار تناقضات عجیب و غریبی خواهیم شد. همین مورد مدیر کارخانه چوکا را در نظر بگیرید؛ تیپا میزنیم، و سپس چانهزنی تا مدیر عوض شود. بعد چه؟ مگر در هفتتپه کم مدیر عوض شد. عوض کردن مدیر مسئله ما نیست، اگرچه تلاش در جهت انجام آن به ما اعتماد بهنفس میدهد و ما را برای تحقق هدف نهایی استوارتر میکند. هدف برقراری حکومت شوراهای کارگریست.
این دورنما یکی از موضوعات اصلی مورد بحث با دوستان رادیکال سندیکالیست است که ما به خاطر مبارزاتشان برای آنها احترام زیادی قائلیم و همیشه از مبارزات آنها حمایت کردهایم. اگر یکی از این دوستان، چه رادیکال و چه مماشاتجو به زندان برود و یا شکنجه شود ما در سطح بینالمللی از آنها حمایت میکنیم. اما حمایت ما همراه با تبادل نظر برابر و همچنین نقد به روشهای آنهاست. ما به صرف اینکه فلانی زندان رفته چیزی را مسکوت نمیگذاریم؛ برای آزادی از زندان مبارزه میکنیم، تبلیغات بینالمللی میکنیم ولی در عین حال نظراتمان را با او در میان میگذاریم و نقدهایمان را هم میکنیم.
ایرادی که ما مدتهاست به برخی از رفقای خارج از کشور داریم این است که چرا تا یک سندیکالیست نامهای مینویسد یا یک قطعنامهای را امضا میکند، شما سر از پا نشناخته از این کار حمایت میکنید اما در مورد نقد ساکت مینشینید و حرفی نمیزنید. ما اگر به دوستان رادیکال سندیکالیست انتقادی داریم بدون رودروایسی نقد میکنیم و لحظهای در حمایت از آنان ساکت نمیشینیم.
نکته دوم در مورد کار مخفی و کار علنیست.
یکی از دوستان کارگر سندیکالیست استدلال میکند که اصولاً کارگران نیاز به رهبر دارند؛ یک رهبر کاریزماتیک که ایستادگی میکند، مبارزه میکند، این یک نیاز برای کارگران است. آنان به دنبال چنین رهبرانی دست به عمل میزنند و اگر ما مخفی باشیم یعنی در واقع کارگران رهبران خودشان را پیدا نمیکنند. توضیحات مفصل در این رابطه در بحث امشب توسط رفیق نیما و سایر رفقا داده شد و من دیگر وارد جزئیات آن نمیشوم. تنها میگویم: خوب اگر ما کار مخفی انجام ندهیم، جسارت فراوانی هم داشته باشیم، سرانجام میآیند و ما را دستگیر میکنند، میرویم زندان؛ و کارها خودبهخود میخوابد چون ما کسی را برای ادامه کار تربیت نکردهایم و همه چیز متکی به جسارت و شجاعت شخصی ما بود؛ نه برنامهریزی تشکیلاتی و درازمدت. میگویند حاضریم برویم زندان راههایی پیدا میکنیم بیاییم بیرون و اگر هم ما را کشتند که کشتند. خوب این استدلال، علیه کار مخفی است.
اولاً کار مخفی که ما صحبت از آن میکنیم، مطلقاً به مفهوم این نیست که در خانههای تیمی پنهان میشویم، یا خودمان را جایی مخفی میکنیم و به زندگی روزمرهامان ادامه میدهیم. کار مخفی به معنای سازماندهی مخفی کارها توسط کارگران پیشتازیست که هرروزه کار میکنند و در میان کارگران هستند. اگر غیر از این باشد که عمل نمیکند. چهطور کارگری میتواند به آدمی مثل من که حتی یک روز هم در کنارش کار نکردهام اعتماد کند. اعتماد بین ما از طریق همان کارگر پیشتازی که برای او ناشناخته نیست، برقرار میشود. این کارگر پیشتاز مانند رفقای کارگر پیشتاز سوسیالیست – تا آنجا که ما اطلاع داریم و از نوشتههایشان میتوان استنباط کرد، همه سر کار هستند، همه در کارخانهها کار میکنند، منتها کسی اینها را به عنوان سخنگو نمیشناسد. چون اگر یکی سخنگو شود، روز بعد بلافاصله دستگیر میشود، روز پس از آن هم خانوادهاش را از او جدا میکنند و بعد هم اخراج میشود و بیکارش میکنند و میرود توی لیست سیاه و هیچ کارفرمایی استخدامش نمیکند میبینید نفس کار علنی بر علیه ارتباط با طبقه عمل کرد و کارگر پیشتاز محروم از هرگونه ارتباطی با عناصر دیگر همطبقاش تنها باقی ماند.
بنابراین اگر پیشتازی باشد که کار علنی بکند و به زندان برود و تحت فشار قرار بگیرد، نتیجهاش این است یک ماه، دو ماه، پنج ماه، شش ماه، یک یا چند سال به دور از طبقه میافتد. خوب این بیمعنا خواهد بود که دوستان برجسته پیشتازان سندیکالیست، بیایند و این استدلال را بکنند که توی زندان بودن ما باعث میشود که بعدها بیشتر بتوانیم به طبقه کارگر کمک کنیم. جنبش کارگری رهبران خودش را پیدا میکند. اگر تصور کنیم که دور بودن از مبارزات کارگری، حتی برای لحظهای مفید خواهد اشتباه کردهایم. شاید چنین استدلالی در سالهای بیست به کارمیآمد اما امروز دشمن آبدیده شده و کلیه ارتباطات کارگر شناختهشده با بقیه کارگران را محدود و حتی ممنوع خواهد کرد. فعالان مخفی هم جرات نزدیک شدن به چنین رهبری را ندارند. در واقع عمل ما طبقه را از حضور یک رهبر ورزیده و باتجربه محروم کرده است.
حالا وقتی میگوئیم کار مخفی در عمل چهگونه اتفاق میافتد؟ شکی نیست که کارگران پیشتاز یک کارخانه دوستان و نزدیکانی دارند که هرروزه پس از پایان کار ملاقاتشان میکنند، کسانی که مورد اعتماد هم هستند – یعنی اینکه در تجربه زندگی و کار امتحان پس داده باشند، مخالف رژیم باشند و از خود جسارتهایی نشان داده باشند – هستههای مخفی متشکل از چنین افرادیست. سازماندهی در این هستهها صورت میگیرد. نبض عمومی کارگران کارخانه برای این افراد ناشناس نیست. مشکلات را میدانند و مطالبات را بارها از زبان این و آن شنیدهاند. حال با این اطلاعات آنان سازماندهی میکنند؛ مثلاً ما پسفردا میخواهیم فلان اعتراض را بکنیم. تبلیغات از طریق شبنامهها و و دهان به دهان در انواع و اقسام اماکنی که کارگران به آن رجوع میکنند (قهوهخانهها، باشگاهها و مراکز خرید) پخش میشود. بنابراین تاریخی تعیین میشود، چند ده نفری صحبت میکنند که به تناوب تعیین میشود تا همه نگاهها متوجه یک نفر نشود. در این حالت حتی اگر یک کارگر معترض هم دستگیر شود و جریان ادامه پیدا کند آن کارگر نیز از زیر ضرب نیروهای امنیتی خارج میشود.
چنین سازماندهندگانی در کارخانه شناخته شده نیستند. چه اشکالی دارد؟ چرا باید تمام کارگران سازماندهها را بشناسند؟ به این ترتیب تظاهرات اجرا میشود بدون اینکه کسی را به تنهایی و به عنوان رهبر این داستان دستگیر کنند؛ ۵۰۰ نفر در تظاهرات هستند، هر ۵۰۰ نفر را که نمیتوان جمع کرد و به زندان فرستاد. امنیتیها دنبال یک نفر، دونفر و یا سهنفر هستند. اگر این دونفر کار را مخفیانه مسئله حل میشود. چرا دوستان با کار مخفی مخالفت میکنند؟
این دوست ما موردی هم مطرح کرده که درست است. تودهها نیاز دارندکه رهبرانشان را به درستی بشناسند. خوب لازم نیست این رهبران به شکل شخصی شناخته شوند؛ این رهبری میتواند از طریق یک بولتن کارگری در میان کارگران اعمال شود. کارگران بولتنرا بشناسند یعنی در واقع رهبران پشت بولتن را شناخته و به آنها اعتماد کردهاند.
این اصلیترین روش مخفیکاری و اعمال رهبری در روسیه قبل از انقلاب بود. بلشویکها میگفتند ما سازمانده علنی نداریم، سازمانده نشریهماست؛ نشریه است که سازماندهی تودهای میکند؛ یعنی در واقع، خط سیاسی دخالت گری، و روشها میتواند در بولتن کارگری درج پیدا کند. پس از طی یک دوره، هستهای که کمکم رشد کرده، میتواند به عنوان ستاد رهبری بسیاری از کارگران یا اکثریت کارگران، و نه تنها کارگران بلکه کل جامعه زحمتکشان به وجود آید. اینها در میان خودشان به شکلی دموکراتیک رهبرانشان را هم انتخاب میکنند. این رهبران در شرایط کنونی، یعنی در دوران پیشا انقلابی، نباید شناخته شده باشند. هر دقیقهای که این رهبران در زندان بگذرانند در واقع لطمهای است به جنبش کارگری. یک رهبر نمیتواند سرِ خود تصمیم بگیرد که من کاری به این حرفها ندارم و برود بالای پلتفرم سخنرانی کند یا از خودش فیلم بگیرد و تلویزیونهای بینالمللی پخش کنند، بعد انتظار داشته باشد که دستگیرش نکنند؛ خوب دستگیر میکنند و وقتی هم که چنین رهبر باتجربهای را دستگیر کردند، بهای آن را جنبش میپردازد. جنبش بدون سر خواهد بود، بدون سازمانده خواهد بود. بیمعناست که ما عملاً خود را معرفی کنیم چون تودهها نیاز به رهبری دارند، و دستگیر شویم و همان تودهها را از داشتن رهبری محروم کنیم.
بله درست است که این برجستگان، کسانی که رهبری کردند بیایند بالای سکو، صحبت کنند و تاثیرات خود را در جنبش کارگری اعمال کنند و سخنرانیها و دستورالعملهایشان جنبه عملی به خود بگیرد؛ اما همه اینها در دوران اعتلای انقلابی ممکن خواهد شد. در دوران پیش از اعتلای انقلابی مانند امروز، اگر خودمان را به سپاه پاسداران و جاسوسهای رژیم معرفی کنیم، درواقع مخرب و نقض غرض است. باید مخفی سازماندهی کنیم؛ نباید شخصا بالای پلتفرم برویم و سخنرانی کنیم. نتیجهاش میشود اسماعیل بخشی. تمامی شعارهای خوبی که او در ارتباط با کنترل کارگری در داخل کارخانه مطرح کرد، با رفتن به زندان از یادها رفت و عملاً ناپدید شد؛ به همین ترتیب کسان دیگری هم در گذشته داشتیم. میآیند دستگیر میشوند، میروند و از طبقهشان جدا میافتند.
کار مخفی و هستههای مخفی سازماندهی عمدهترین درس تاریخی جنبش کارگری در سطح بینالمللی است. ما در یک مقطع زمانی خاص و در یک کشور خاص به پیروزی رسیدیم – منظور من از ما طبقه کارگر است، شوراهای کارگری است – در نتیجه بایست این تجربه غنی را حفظ کنیم. در داخل ایران فعالیتهایمان را مستمرتر و مجهزتر به دور یک نشریه، نشریه به عنوان سازمانده به پیش ببریم. خوشبختانه امروز هستههای مختلف مخفی در ایران ایجاد شده است، هستههای سوسیالیستی و هستههای ضدسرمایهداری دیگر به اشکال مختلف. به نظر من کار درستی این است که این هستهها رهبرانشان را فعلاً به جمع معرفی نمیکنند. نشریه میشود سازمانده، خط سیاسی از طریق نشریه منتقل میشود. در دوران اعتلای انقلابی، این تشکلهای مخفی که به وجود آمده و رهبران عملی طبقه کارگر در آن هستند و ستاد رهبری را به وجود آوردهاند، در چنان شرایطی این هستهها هویت رهبران اصلی خود را آشکار میکنند، و اینها میروند بالای سکو، و میلیونها نفر رهبری را که در دوره پیش از اعتلای انقلابی سازماندهی میکرد، به عینه میبینند. خوب، آن موقع میشناسند؛ نیازی نیست کسی بیاید خودش را امروز به جنبش معرفی کند. این معرفی کردن یعنی جنبشِ علنی، یعنی معرفی کردن خود به وزارت اطلاعات که بیایید ما را بگیرید. اگر هم کشته شدیم اشکالی ندارد؛ خوب ما در کار سیاسی که قهرمانبازی نداریم. «ما کشته شویم اشکالی ندارد»، قرار نیست ما کشته شویم؛ قرار نیست ما پنج دقیقه هم برویم زندان؛ چون جدا میافتیم از طبقهمان. بنابراین وظیفه اصلی پیشتازان، هم سوسیالیسیت، هم سندیکالیست که در حال حاضر اتحادهایی با هم داشته و در بسیاری از موارد کارهای مشترک انجام دادهاند و میدهند و در آینده هم خواهند داد، این است که این هستهها مخفی باقی بمانند. کارهایشان را به روال گذشته ادامه بدهند، فقط شناسایی نشوند چون نبایست دستگیر شوند؛ چون اگر دستگیر بشوند جنبش لطمه میخورد. بنابراین این کار را توسط بولتنهای کارگری، توسط نشریات انجام دهند.
مازیار رازی https://linktr.ee/mazraz
تهیهوتنظیم: کاوه خوشدل. ویرایش: رضا اکبری
شنبه ۳ مرداد ساعت ۹و نیم شب در کلاب هاوس
آخرین دیدگاه ها