چرا اعتراضها میمیرند؟ تأملی بر شکست، سرکوب و ضرورت سازماندهی
آغاز
سالهای اخیر در ایران با تکرار یک چرخهی فرساینده مشخص میشوند: فورانهای اعتراضی گسترده، سرکوب خشن، و سپس بازگشت جامعه به وضعیتی آکنده از سرخوردگی، سکوت و بیاعتمادی. هر بار، خیابان به صحنهی انباشت خشمهای تاریخی بدل میشود و هر بار، پس از فروکش کردن موج اعتراضها، این پرسش بنیادی با شدتی بیشتر بازمیگردد: چرا این خیزشها، با وجود هزینههای انسانی و اجتماعی سنگین، به دگرگونیای پایدار و ساختاری منتهی نمیشوند؟
توضیح رایج، این شکستها را عمدتاً به «قدرت سرکوب» فرو میکاهد. بیتردید، سرکوب عامل مهمی است، اما چنین توضیحی از نظر تحلیلی ناکافی است. تجربهی تاریخی جنبشهای اجتماعی نشان میدهد که سرکوب زمانی میتواند بهطور کامل یک جنبش را درهم بشکند که آن جنبش فاقد سازماندهی پایدار، افق سیاسی روشن و بدیلی مشخص برای نظم موجود باشد. در غیاب این عناصر، خشم اجتماعی بهجای آنکه به قدرت سیاسی متراکم و پایدار تبدیل شود، در قالب انفجارهای مقطعی بروز میکند و پس از آن، جامعه با فرسودگی و بیافقی عمیقتری مواجه میشود.
پیامد این شکستهای پیاپی صرفاً عقبنشینی سیاسی نیست، بلکه نوعی وضعیت روانی-اجتماعی نیز تولید میکند: تضعیف باور به امکان تغییر، گسترش بیاعتمادی به کنش جمعی، و شکلگیری نوعی «ابزوردیسم سیاسی» که در آن سیاست یا امری پرهزینه و بیثمر تلقی میشود یا اساساً از افق زندگی روزمره کنار میرود. در چنین شرایطی، نهتنها بدنهای معترض سرکوب میشوند، بلکه تخیل سیاسی جامعه نیز به تدریج تحلیل میرود و توان تصور بدیلهای رهاییبخش کاهش مییابد.
بحران اپوزیسیون نیز این بنبست را تشدید کرده است. بخش مهمی از نیروهای مخالف وضع موجود، به جای صورتبندی یک پروژهی ایجابی و منسجم برای آینده، عمدتاً در سطح نفی باقی ماندهاند و از ارائهی چشماندازی روشن—بهویژه در حوزهی اقتصادی و اجتماعی—ناتوان بودهاند. افزون بر این، جریان افراطی اروپا و آمریکا نشین، بهجای اتکا به ظرفیتهای سازماندهی داخلی جامعه، بر مداخلهی نظامی خارجی، بهویژه از سوی ایالات متحده، در ایران اصرار میورزند؛ رویکردی که از منظر تحلیلی نهتنها استقلال و امنیت اجتماعی را تضعیف میکند، بلکه امکان شکلگیری یک جنبش مستقل و ریشهدار را نیز به حاشیه میراند. چنین استراتژیهایی، بهجای گشودن افق تحول، عملاً به بازتولید وابستگی و تداوم بنبست سیاسی منجر میشوند.
این مقاله از این فرض آغاز میکند که تداوم چرخهی «اعتراض، سرکوب، شکست و سرخوردگی» نه امری تصادفی است و نه صرفاً نتیجهی توازن قوای عریان، بلکه ریشه در فقدان افق سیاسی روشن و بدیل اجتماعی منسجم دارد. استدلال مرکزی آن است که بدون طرح یک بدیل انقلابی سوسیالیستی—بدیلی که همزمان به مسئلهی آزادیهای سیاسی و نابرابریهای ساختاری اقتصادی پاسخ دهد—نه میتوان از این بنبست تاریخی عبور کرد و نه میتوان انرژی نارضایتیهای انباشته را به نیرویی برای دگرگونی پایدار بدل ساخت. مسئله، بنابراین، صرفاً چگونگی اعتراض نیست، بلکه چگونگی گذار از اعتراض به یک پروژهی آگاهانه برای بازسازی جامعه است.
.در مدار تکرار آن سوی خیابان و این سوی ذهن ها
موجهای اعتراضی سالهای ۱۳۹۶، ۱۳۹۸، ۱۴۰۱ و نیز خیزش دیماه ۱۴۰۴ را باید نه بهمنزلهی رویدادهایی منفصل، بلکه بهمثابه تجلیهای متفاوت یک منطق مشترک در سیاست معاصر ایران فهم کرد: منطق فورانهای متناوب نارضایتی اجتماعی که در غیاب افق سیاسی منسجم و سازوکارهای پایدار سازماندهی، بهسرعت از مرحلهی انفجار به مرحلهی فرسایش و سپس انقیاد بازمیگردند. آنچه این لحظات را به یکدیگر پیوند میدهد، صرفاً تکرار سرکوب دولتی نیست، بلکه تداوم شکافی ساختاری میان ظرفیت بسیج تودهای و امکان انباشت قدرت سیاسی است.
در تمامی این مقاطع، اعتراضها بر بستری از بحرانهای انباشتهی اقتصادی، اجتماعی و نمادین سر برآوردند و با سرعتی چشمگیر به سطحی از گسترش اجتماعی و جغرافیایی دست یافتند که نشانهی عمق شکافهای موجود در نظم سیاسی بود. با این حال، این گسترش شتابان، بهواسطهی اتکای غالب بر خودانگیختگی و فقدان میانجیهای سازمانی پایدار، نتوانست به فرآیند تثبیت و تداوم بدل شود. کنش اعتراضی، در بهترین حالت، در سطحی باقی ماند که میتوان آن را «انباشت منفی نیرو» نامید: انباشتی که توان نفی و اختلال در نظم موجود را دارد، اما فاقد ظرفیت نهادیسازی خود بهمثابه بدیلی برای آن است.
از این منظر، حتی هنگامی که دامنهی اعتراضها—چنانکه در ۱۴۰۱ و سپس در دیماه ۱۴۰۴ مشاهده شد—رادیکالتر، گستردهتر و از حیث نمادین سیاسیتر میشود، مسئلهی بنیادی همچنان پابرجا میماند: شکاف میان حضور خیابانی و امکان ترجمهی آن به اشکال پایدار قدرت. تکرار این وضعیت نشان میدهد که مسئله را نمیتوان صرفاً به سطح مطالبات یا شدت سرکوب فروکاست؛ بلکه با محدودیتی ساختاری در گذار از منطق فوران به منطق سازمانیابی روبهرو هستیم.
در این چارچوب، سرکوب دولتی نه علت تام شکست، بلکه لحظهای تعیینکننده در فعالسازی یک ضعف پیشینی است: ناتوانی جنبشها در تولید شبکههای پایدار، رهبری سیاسی قابل بازتولید و افق برنامهمند برای تداوم کنش جمعی. خشونت عریان دولت دقیقاً در نقطهای کارگر میافتد که کنش اعتراضی هنوز به سازوکارهای نهادی و اشکال انباشت قدرت بدل نشده است. بدینترتیب، آنچه در سطح پدیداری بهصورت «شکست بهواسطهی سرکوب» تجربه میشود، در عمق، بیانگر فقدان پیوند ارگانیک میان نارضایتی اجتماعی و پروژهی سیاسی است.
وجه مشترک تجربههای ۹۶، ۹۸، ۱۴۰۱ و دیماه ۱۴۰۴ را باید در همین ناتوانی ساختاری جستوجو کرد: ناتوانی در تبدیل تکثر خشمهای اجتماعی به وحدت سیاسی، و ناتوانی در ترجمهی بسیج مقطعی به اشکال پایدار قدرت اجتماعی. در غیاب چنین ترجمهای، اعتراضها ناگزیر در مدار تکرار گرفتار میشوند: هر بار رادیکالتر در بیان نفی، و هر بار ناتوانتر در تثبیت ایجاب. این چرخه، بیش از آنکه صرفاً محصول برتری قهر دولتی باشد، نشانهی فقدان یک میانجی تاریخی است که بتواند انرژی منفی اعتراض را به افق مثبت دگرگونی اجتماعی بدل کند.
تکرار چرخهی اعتراض و سرکوب صرفاً به تغییر موازنهی قوا در عرصهی سیاسی محدود نمیماند، بلکه بهتدریج لایهای عمیقتر و کممرئیتر از واقعیت اجتماعی را نیز دگرگون میکند: ساختار عاطفی و روانی جامعه. شکستهای پیاپی، بهویژه زمانی که با هزینههای انسانی سنگین و بینتیجگی سیاسی همراه میشوند، نوعی رسوب روانی تولید میکنند که میتوان آن را بهمنزلهی «فرسودگی جمعی» صورتبندی کرد؛ وضعیتی که در آن، نه فقط کنش سیاسی، بلکه خودِ امکان تصور کنش مؤثر نیز دچار اختلال میشود.
در این وضعیت، تجربهی سرکوب صرفاً بهصورت خاطرهای از خشونت بیرونی باقی نمیماند، بلکه بهتدریج به الگوی درونیشدهی انتظار شکست بدل میشود. جامعه یاد میگیرد که هر فوران امید را با پیشبینی ناکامی همراه کند و هر افق گشودهشدهای را پیشاپیش در پرانتز تعلیق بگذارد. این سازوکار را میتوان نوعی «یادگیری درماندگی» در سطح جمعی دانست: حالتی که در آن، تکرار تجربههای ناکام، سوژهی اجتماعی را به این نتیجه میرساند که رابطهی میان کنش و پیامد گسسته است و بنابراین، کنش عقلانیترین انتخاب به نظر نمیرسد.
پیامد این وضعیت، صرفاً عقبنشینی تاکتیکی از سیاست نیست، بلکه دگرگونی در اقتصاد عاطفی جامعه است. خشم، که در لحظات بحران بهصورت انفجاری بروز میکند، پس از سرکوب به اشکالی از افسردگی، بیحسی یا بدبینی مزمن بدل میشود. امید، بهجای آنکه نیرویی برای سازماندهی آینده باشد، به تجربهای پرریسک و پرهزینه تبدیل میگردد که بسیاری ترجیح میدهند از آن فاصله بگیرند. در اینجا، شکست نه فقط یک رویداد سیاسی، بلکه یک سازوکار تولید سوژههای فرسوده است: سوژههایی که بیش از آنکه سرکوب شده باشند، از درون تهی شدهاند.
در چنین زمینهای، میتوان از شکلگیری نوعی «ابزوردیسم سیاسی» سخن گفت. سیاست، بهتدریج یا به امری خطرناک و بیثمر تقلیل مییابد، یا به نمایشی تکراری و تهی از معنا بدل میشود. شکاف میان هزینهی کنش و امکان دستاورد، آنچنان عمیق میشود که خودِ ایدهی مداخلهی جمعی در سرنوشت مشترک، رنگی از بیمعنایی به خود میگیرد. این وضعیت نه صرفاً محصول سرکوب عریان، بلکه نتیجهی تلاقی سرکوب با فقدان افق ایجابی است: جایی که جامعه بارها هزینه داده، بیآنکه بتواند رابطهای قابل اعتماد میان رنج و دگرگونی برقرار کند.
از این منظر، باید میان «سرکوب بدنها» و «سرکوب تخیل سیاسی» تمایز گذاشت، هرچند این دو در عمل بهشدت درهمتنیدهاند. اولی خیابان را خاموش میکند، دومی آینده را. وقتی تخیل سیاسی تحلیل میرود، جامعه نهتنها از کنش جمعی بازمیماند، بلکه حتی در سطح ذهنی نیز به بازتولید وضع موجود تن میدهد، چرا که بدیلها یا ناممکن به نظر میرسند یا بیش از حد پرهزینه و نامطمئن. در اینجا، سلطه صرفاً بهواسطهی زور بازتولید نمیشود، بلکه از طریق مدیریت انتظارات، افقها و عواطف نیز تثبیت میگردد.
این-ابزوردیسم سیاسی-را نمی توان با شاخص هایی بدون تغییر برای تام جامعه ایران در نظر گرفت. به این معنا سوژه ها با طبقات سیاسی-اجتماعی متفاوت هر کدام با درجات و کنش های متفاوتی در این ابزورد اجتماعی درگیر می شوند.شخص کارگر فارغ از هر صورت بندی سیاسی، به واسطه عدم حضور پیشتازان و سیاست امتناع کمونیستی چپ های مرکزگرا سه دهه اخیر را در یک تعلیق سرگردان سپری کرده است. تا به واسطه ی شکست های پی در پی اعتراضات، امکان یک قیام کارگری و اعتصابات را دور از توان خود ببیند.این تعلیق زمینه ساز ایجاد طبقه ابزوردی پیش از اعتراضات بوده که در هنگامه آن با ورود به خیابان و پس از سرکوب ،سوژه هایی را می سازد که نه دیگر امکان را می بینند و نه در پی گذر از تعلیق طبقه خود هستند.
مسئله صرفاً سیاسی یا صرفاً روانشناختی نیست؛ بلکه با گرهخوردگی این دو با یکدیگر سروکار داریم: سیاستی که روان جمعی را فرسوده میکند، و روانی که سیاست را از امکان دگرگونی تهی میسازد. گسست از این چرخه، نه فقط مستلزم تغییر در توازن قوای بیرونی، بلکه نیازمند بازسازی افقهای امید، معنا و امکان در سطح ذهنی و عاطفی جامعه است—امری که بدون یک پروژهی سیاسی ایجابی و بدیلمحور، دستنیافتنی باقی خواهد ماند.
بازسازی افق در برابر نفی بدون افق و سیاست تعلیق
اگر بخشهای پیشین، منطق تکرارشوندهی اعتراض، سرکوب و فرسایش روانی را صورتبندی کردند، نقد اپوزیسیون را باید بهمثابه امتداد همین منطق در سطح سیاست رسمیِ مخالف فهم کرد. اپوزیسیون، در شکل مسلط خود، بیش از آنکه حامل پروژهای برای گسست از این چرخه باشد، اغلب به بازتولید همان مدار تکرار کمک کرده است؛ نه از سر قصد، بلکه بهواسطهی محدود شدن به سیاستِ نفی. در اینجا، مخالفت با وضع موجود بهتدریج جای بدیل را میگیرد و «براندازی» به شعار بدل میشود، نه به برنامهای که بتواند مسیر گذار، شکل نظم جدید و سازوکارهای تثبیت آن را توضیح دهد.
این سیاستِ نفی، از حیث نظری، بر یک پیشفرض خاموش استوار است: گویی فروپاشی نظم موجود خودبهخود به گشایش افق جدید میانجامد. اما تجربهی تاریخی و نیز تحلیل چرخهای که پیشتر توصیف شد نشان میدهد که میان «فروپاشی» و «دگرگونی رهاییبخش» فاصلهای پرنشدنی وجود دارد اگر این فاصله با پروژه، سازماندهی و افق ایجابی پُر نشود. در غیاب چنین میانجیای، سیاست به سطح انتظار فروکاسته میشود: انتظارِ لحظهی سقوط، نه ساختنِ امکانِ جایگزین. به همین دلیل، براندازی در این چارچوب بیش از آنکه کنشی فعال باشد، به تعلیقی مزمن شبیه میشود که جامعه را میان خشم و بیافقی نگه میدارد.
در این وضعیت، وسوسهی مداخلهی نظامی خارجی بهمثابه راهحل میانبُر سر برمیآورد. وقتی سیاست داخلی به نفی بدون افق تقلیل مییابد، ضربهی بیرونی جای پروژهی درونی را میگیرد. مداخله، در این منطق، نه یک عامل استثنایی، بلکه بدلِ خاموشِ همان فقدان بدیل است: جایی که بهجای انباشت قدرت اجتماعی، به رخداد قهری بیرون از جامعه امید بسته میشود. این جابهجایی، سیاست را از عرصهی سازماندهی و هژمونیسازی به عرصهی انتظار برای شوک منتقل میکند و بهطور همزمان پیوند اپوزیسیون با نیروهای اجتماعی داخل را سست میسازد.
از این منظر، اتکا به مداخلهی نظامی فقط یک خطای استراتژیک نیست، بلکه ادامهی منطقیِ همان سیاستِ نفی است. وقتی بدیل روشنی وجود ندارد، هر ضربهای— بیرونی و ویرانگر—میتواند بهمثابه «گشایش» تصور شود. اما همین تصور، دقیقاً همان شکافی را تعمیق میکند که در بخشهای پیشین توصیف شد: شکاف میان فوران خشم و امکانِ تبدیل آن به قدرت پایدار. نتیجه، نه خروج از مدار تکرار، بلکه بازتولید آن در سطحی دیگر است: اینبار نه فقط در خیابان، بلکه در خودِ سیاستِ اپوزیسیون.
پیوند این وضعیت با «آنسوی خیابان و اینسوی ذهنها» در همینجاست. سیاستِ نفی و انتظارِ مداخله، بهطور ناخواسته به تثبیت همان روانشناسیِ تعلیق کمک میکند: جامعهای که میآموزد یا باید در لحظههای انفجاری فوران کند، یا در فاصلهی میان این فورانها به انتظار حادثهای بیرونی بنشیند. در هر دو حالت، تخیل سیاسیِ ایجابی—تخیلِ ساختن، سازمان دادن و تثبیت کردن—به حاشیه رانده میشود. این همان نقطهای است که سیاست به تجربهای ابزورد نزدیک میشود: پرهزینه، تکرارشونده و بیافق.
اگر سیاستِ نفی و اتکای به مداخلهی خارجی در سطح اپوزیسیون به بازتولید مدار تکرار انجامیده است، در سوی دیگر، نوعی قرائت از چپ که به درستی می توان آن را -محور مقاومتی- نامید نیز به شکلی دیگر به تثبیت همین وضعیت یاری رسانده است: قرائتی که خیابان را اساساً عرصهای نامناسب برای سیاست رهاییبخش میداند. در این نگاه، اعتراضات خیابانی عمدتاً به طبقهی متوسط، به افقهای لیبرالی یا به نوعی میل پروغربی تقلیل داده میشوند و از همین رو، امکانِ تکوین یک سیاست کارگری یا رادیکال در آنها از پیش منتفی اعلام میشود.
این موضع، در سطح نظری، اغلب بر تمایزی سخت میان «سیاست طبقاتی واقعی» و «اعتراضات خیابانی» استوار است؛ گویی خیابان ذاتاً نمیتواند محل تلاقی تضادهای اجتماعی و امکان بازترکیب نیروهای طبقاتی باشد. نتیجهی عملی این تمایز، نه نقدِ درونماندگارِ جنبشهای واقعی، بلکه نوعی فاصلهگیری ساختاری از آنهاست. خیابان بهجای آنکه بهمثابه میدان منازعهای باز و متغیر فهم شود، به صحنهای از پیش مصادرهشده تقلیل مییابد که ورود به آن یا بیثمر است یا حتی گمراهکننده.
اما این موضع، ناخواسته، با همان منطق تعلیقی همدست میشود که در بخشهای پیشین توصیف شد. وقتی خیابان از پیش «ناممکن» اعلام میشود، سیاست رادیکال به آیندهای نامعین حواله داده میشود: به لحظهای که گویا شرایط ناب طبقاتی، شکل خالص سازمانیابی یا سوژهی از پیش آماده سرانجام پدیدار خواهد شد. در این میان، آنچه از دست میرود نه فقط امکان مداخله در وضعیت موجود، بلکه خودِ فرآیند شکلگیری سوژهی سیاسی است. سوژهی رهاییبخش نه در خلأ، بلکه در دل همین منازعات ناپاک، متناقض و چندلایه ساخته میشود.
این نگاه، از حیث سیاسی، به نوعی پارادوکس میانجامد. از یکسو، بهدرستی بر محدودیتها، ابهامها و ناهمگونیهای اعتراضات خیابانی تأکید میکند؛ اما از سوی دیگر، با کنارهگیری از همین میدان، امکان تأثیرگذاری بر جهتگیری، رادیکالیزهکردن مطالبات و پیوند زدن آنها به افقهای طبقاتی را نیز واگذار میکند. به این ترتیب، خیابان همزمان هم ناکافی اعلام میشود و هم به حال خود رها میگردد؛ و این دقیقاً همان شکلی از سیاستِ تعلیق است که وضعیت موجود را بازتولید میکند.
از منظر پیوند با «آنسوی خیابان و اینسوی ذهنها»، این موضع به تقویت همان شکاف کمک میکند. خیابان بهعنوان صحنهی فوران خشم باقی میماند و سیاست رادیکال بهعنوان امری که باید در جایی دیگر و زمانی دیگر رخ دهد، به تعویق میافتد. نتیجه، نه ارتقای سطح منازعه، بلکه تثبیت دوگانهای فلجکننده است: یا اعتراضِ بیافق، یا نظریهای که از مداخله در وضعیت واقعی کناره میگیرد. در هر دو حالت، تخیل سیاسیِ ایجابی و فرآیند انباشت قدرت اجتماعی معلق میماند.
نقد این قرائت از چپ، نه به معنای رمانتیزهکردن خیابان است و نه نادیدهگرفتن محدودیتهای واقعی آن. مسئله دقیقاً برعکس است: خیابان بهمثابه میدانِ منازعهای باز، تنها در صورتی میتواند به امکان رهاییبخش بدل شود که موضوعِ مداخلهی آگاهانه، سازماندهی و جهتدهی سیاسی قرار گیرد. اعلامِ ناممکنیِ آن، پیشاپیش این امکان را مسدود میکند و سیاست را به وضعیت انتظار و تعلیق میسپارد—همان وضعیتی که در سطح اپوزیسیونِ نفیگرا نیز به شکلی دیگر بازتولید میشود.
در برابر سیاستِ نفی و سیاستِ تعلیق، بدیلِ رهاییبخش ناگزیر باید همزمان به دو کار دست بزند: بازگرداندن سیاست به اکنون و تبدیل اعتراض به قدرت. این به معنای کنار گذاشتن خیالِ «لحظهی نجاتبخش» و همچنین عبور از صبرِ استراتژیکِ بیپایان است. سیاست سوسیالیستیِ انقلابی، نه انتظارِ فروپاشی است و نه کنارهگیری از میدان؛ سیاستِ ساختن است: ساختن نیرو، ساختن پیوند، و ساختن افق. خیابان، در این چارچوب، نه تقدیس میشود و نه نفی؛ بهمثابه لحظهی گشایش منازعه فهم میشود که فقط با اتصال به سازماندهی میتواند از فوران به قدرت بدل گردد.
اما این اتصال، خودبهخود رخ نمیدهد و با تکرار شعار هم ساخته نمیشود. گسست از مدار تکرار مستلزم بسیج همزمان همهی میدانهای ممکن است: اتحادیهها و تشکلهای کارگری، دانشگاه و شبکههای دانشجویی، مبارزات زنان علیه نظم جنسیتی، ستیزهای معیشتی، و تجربههای زیستهی حاشیهها و فرودستان. هیچکدام از اینها «ضمیمه» یا «حاشیه» نیستند؛ هر کدام یک گرهگاه واقعیِ قدرتاند. سیاستی که یکی را به نفع دیگری کنار بگذارد، یا دوباره به نفیِ بیافق فرو میغلتد، یا به سیاستِ تعلیق عقبنشینی میکند.
در این افق، مسئله نه انتخاب میان «خیابان یا سازماندهی» است و نه میان «مطالبهی بخشی یا پروژهی کلان». مسئله دوختن این میدانها به یکدیگر است: اتحادیهها بدون افق سیاسی به مدیریت فقر تقلیل مییابند؛ دانشگاه بدون پیوند با مبارزهی اجتماعی به جزیرهای منزوی بدل میشود؛ جنبش زنان و ستیزهای حاشیهای بدون اتصال به مسئلهی قدرت و توزیع ثروت، در خطر جذبشدن در اصلاحات پراکنده میافتند؛ و خیابان بدون شبکههای پایدار، دوباره به چرخهی فوران و فرسایش بازمیگردد. سیاست سوسیالیستیِ انقلابی دقیقاً در شکستن این جداییها معنا پیدا میکند: در ساختن یک زنجیرهی مبارزاتی که بتواند همزمان در محل کار، دانشگاه، محله و خیابان مداخله کند و این مداخلهها را به یک پروژهی واحد گره بزند.
به این معنا، گسست از مدار تکرار یک «رخداد» نیست، یک فرآیند تهاجمیِ انباشت قدرت اجتماعی از پایین است. فرآیندی که باید آگاهانه، سازمانیافته و بیوقفه پیش برود؛ نه با امید بستن به ضربهی بیرونی، نه با عقبنشینی به انتظار شرایط ایدهآل. تنها از دل این انباشت است که میتوان شکاف میان «آنسوی خیابان» و «اینسوی ذهنها» را پر کرد و سیاست را از وضعیت تعلیق و نفی بیرون کشید. بدیل سوسیالیستیِ انقلابی، اگر معنایی داشته باشد، دقیقاً همینجاست: در تبدیل خشم پراکنده به قدرت سازمانیافته، و در بدلکردن امکانهای پراکندهی جامعه به یک نیروی مادی برای دگرگونی ریشهای نظم موجود.
فرزاد پایدار بهمن ماه ۱۴۰۴

آخرین دیدگاه ها