مضحکه «ظهور» رضا پهلوی و فاجعه اخیر/ مازیار رازی
در ابتدا می پردازیم به پیامهای صادر شده از سوی رضا پهلوی به مردم ایران در هفتههای اخیر؛
دعوت مردم به خیابان، مسئولیتپذیری در قبال کشتار
رضا پهلوی با استفاده از شبکههای اجتماعی و تلویزیونهای دروغپرداز ایران انترناشنال، من وتو و باقی بلندگوهای حمایتشده از سوی اسرائیل، بارها از مردم ایران خواسته است که با شرکت در اعتراضات و تجمعات گسترده «قدرت خود را به نمایش بگذارند». متأسفانه این فراخوانهای حسابنشده و بیاساس در برخی مناطق ایران از سوی مردم جدی تلقی شد.
او در تابستان ۱۴۰۴ اعلام کرد که حدود ۵۰٬۰۰۰ نفر از نیروهای حکومتی و نظامی جمهوری اسلامی – یعنی افرادی که زیر پرچم حکومت هستد – به کارزار «همکاری ملی» با اپوزیسیون پیوستهاند.
رضا پهلوی همچنین در پیامهایی خطاب به دونالد ترامپ با تأکید بر وخامت اوضاع، اشاره به قطع اینترنت و سرکوب خونین معترضان و نیاز به «کمک فوری». از او درخواست کرد تا در حمایت از مردم ایران مداخله نماید. او ترامپ را «انسانی قابل اعتماد» توصیف کرده و امید دارد ترامپ در عملی کردن وعدههای او به کمکش خواهد آمد. رضا پهلوی نهتنها خواستار کمک نظامی مستقیم آمریکا شده، بلکه از جامعه جهانی نیز تقاضا کرده تا امنیت شهروندان ایرانی را تضمین کنند، ظرفیت سرکوبگری رژیم را کاهش دهند و دسترسی به اینترنت را ممکن گردانند.
از سوی دیگر نیز ترامپ اعلام کرده بود «کمک در راه است» و گفته بود اگر رژیم ایران به کشتارها ادامه دهد، ایالات متحده احتمالا دست به اقدام نظامی خواهد زد. این پیام ترامپ بهشکلی گسترده در داخل ایران بازتاب داشت و باعث امیدواری برخی از معترضان گردید که چشم به حمایت آمریکا داشتند.
با این حال، پس از این وعدههای اولیه، اقدام نظامی مستقیم و مشخصی از سوی آمریکا صورت نگرفت و بهجای آن ترامپ به تهدیدهایی مانند «پیامدهای جدی» و ارسال تجهیزات نظامی یا نیروی دریایی به منطقه اکتفا کرده است. ناوگان هواپیمابر آبراهام لینکلن نیز ظاهراً در راه است، اما هنوز مشخص نیست با چه هدفی وارد منطقه میشود: حمله نظامی به ایران، یا صرفاً ترساندن رژیم برای کشاندن آن به پای میز مذاکره و گرفتن امتیازات؟
بنا به تحلیل برخی معترضان و تحلیلگران نتیجه بلافاصله این وعدهها امیدواری و فعالشدن اعتراضها بود، اما عقبنشینی یا عدم اقدام مشخص، باعث سرخوردگی در میان مردمی شد که انتظار حمایت قاطعتری داشتند.
در مجموع، رضا پهلوی ظاهرا در پیامهایش تلاش کرده تا جنبش خیابانی را تقویت کند و خواستار کمک بینالمللی و حتی گزینههای نظامی از سوی آمریکا و دیگر کشورها برای حمایت از مردم ایران شده است. اما تا این لحظه، کنش آمریکا در عمل بسیار محدودتر از انتظاراتی بوده که در میان معترضان و اپوزیسیون شکل گرفته بود.
اگر فرض کنیم حکومت ترامپ قصد حمله نظامی داشت، باید پرسید اگر ترامپ چنین قصدی داشت چرا این موضوع را با «متحد» خود، رضا پهلوی، در میان نگذاشت تا فراخوان تودههای میلیونی به خیابانها و شعار تصرف مراکز دولتی دستکم یک هفته به تعویق بیفتد و به ابزاری برای حمله نظامی آمریکا در منطقه بدل شود؟
همچنین، حضور ادعایی حدود ۵۰٬۰۰۰ نفر از نیروهای حکومتی و نظامی جمهوری اسلامی در کارزار «همکاری ملی» چه معنایی دارد؟ رضا پهلوی باید توضیح دهد: در روزهایی که جوانان شجاع ایران در مبارزه تنبهتن با نیروهای ارتجاعی وابسته به رژیم جمهوری اسلامی بوده، و در پیامهای خود بارها اعلام کرده بودند که خواهان کمک و سلاح برای دفاع از خود هستند. چرا نیروهای ادعایی وفادار به او به کمک مردم نیامدند؟ و چرا جوانان غیرمسلح در خیابانها تنها رها شدند و از نیروی ۵۰ هزارنفری وابسته به وی استفاده نشد؟. این موضوعی است که ایشان باید پس از انقلاب کارگری در دادگاه تودهها پاسخگوی آن باشند. اگر این ادعا نادرست بوده و او دروغ گفته باشد، باید پرسید: مردم ایران چگونه میتوانند به فردی شارلاتان و دروغگو اعتماد کنند؟ به هرروی اینک به جرات میتوان گفت که این ادعاها و اقدامات ماجراجویانه از سوی ترامپ و رضا پهلوی عواقب هولناکی به دنبال داشت.
رضا پهلوی اعلام کرده است که پس از بهحاکمیت رسیدن سلطنتطلبان خامنهای باید بهجرم این جنایات، به عنوان متهم ردیف اول در دادگاههای صالحه مردمی محاکمه شود و به جزای اعمالش برسد. بله، ما نیز با این موضع موافقیم. اما اضافه میکنیم که در ردیف دوم همین دادگاه، خود رضا پهلوی و ترامپ (حتی در غیابشان) باید حاضر شوند و به جزای اعمالی که سهم مهمی – حتی غیرمستقیم – در این کشتار داشتهاند، برسند.
تصمیم نهایی درباره اینکه چه بر سر خامنهای و سران سپاه بیاید، و یا رضا پهلوی و ترامپ چه مجازاتی خواهند داشت، بر عهده نمایندگان مردم پس از سرنگونی کامل نظام سرمایهداری و برقراری حاکمیت تودههای ستمدیده با محوریت شوراهای کارگری، خواهد بود. اما مسلم است که خامنهای و رضا پهلوی هردو بایست بهعنوان مسئولان این کشتار پاسخگو باشند.
پیشزمینه تدارکات ورود رضا پهلوی به صحنه سیاسی تحت نظارت «سیا»
رضا پهلوی در روز پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۳ در یک پیام ویدئویی، با اشاره به اینکه «تحولات جهانی و منطقهای فرصت تازهای برای نجات ایران پیش روی ما قرار داده است»، اعلام کرد که «آمادگی لازم برای هدایت این تغییر و رهبری دوران گذار» را دارد. او درباره چگونگی راهبری این «دوران گذار» توضیح داد که قصد دارد توان و نیروی خود را «در مسیر استقرار دولتی ملی و جلب حمایت حداکثری جهانی برای تحقق آن» بهکار گیرد.
در سطح تشکیلاتی، حضور همراهانی از جمله بیژن کیان، مرتبط با افبیآی و نزدیک به ترامپ، این پرسش را مطرح میکند که بر اساس کدامین نظرسنجی عمومی انجامشده در ایران، مردم رضا پهلوی را برای «رهبری» و «هدایت» دوران گذار انتخاب کردهاند؟
فرض محبوبیت رضا پهلوی در میان مردم ایران را تنها سلطنتطلبان و بخشی از حامیان خود رژیم جمهوری اسلامی تبلیغ کردهاند. بهعنوان نمونه، طلبهای از قم به نام مهدی نصیری (از مسئولان سابق روزنامه کیهان وابسته به خامنهای) این ادعا را دامن زده است. او در برخی میزگردهای سلطنتطلبان همراه با بیژن کیان مشترکاً این تبلیغات را پیش میبرند. بدیهی است که مهدی نصیری از چراغ سبز برخی فرماندهان ارشد جمهوری اسلامی برخوردار است.
به نظر میرسد فرماندهان ارشد سپاه نیز خود را برای روز مرگ خامنهای یا حملات احتمالی نظامی از سوی ترامپ و دولت اسرائیل، آماده میکنند. آنها اماده میشوند که در صورت فروپاشی رژیم، با سلطنتطلبان و دولت ترامپ به توافق رسیده و جبهه سومی – جدا از اصلاحطلبان و اصولگرایان – تشکیل دهند و نظام را از فروپاشی کامل نجات دهند.
رضا پهلوی از مردم درخواست وکالت کرده است. او درخواست کرده تا به او اعتماد کنند و در مقابل، او مردم را به سعادت و دموکراسی برساند. او میگوید دست همکاری به سوی «همه نیروهای دموکراسیخواه اعم از شخصیتها، احزاب و گروهها» دراز میکند تا بر پایه سه اصل مشترک حداقلی:
۱- حفظ تمامیت ارضی ایران.
۲- دموکراسی سکولار مبتنی بر حقوق بشر.
۳- حق مردم برای تعیین شکل نظام سیاسی از طریق انتخابات آزاد
به یاری انقلاب بیایند. به گفته او، این اصول باید مبنای «انقلاب ملی ایران» باشد. اما باید دید منظور او از بهخطر افتادن «تمامیت ارضی» چیست و ریشه این مواضع کجاست.
بدیهی است علیرغم آنکه مخالفان جمهوری اسلامی بهشدت افزایش یافته و چیزی حدود ۹۰ درصد زحمتکشان مخالف این نظام هستند، اما امروز نظام جمهوری اسلامی در حال فروپاشی کامل نیست. برخلاف نظریات رضا پهلوی که مردم را از شقهشقه شدن ایران میترساند، اعتراضات خیابانی سالهای اخیر نشان داد که یکی از وجوه مشترک مردم در سراسر ایران، اتحاد و همبستگی بوده است.
ریشه مهم ترین پیششرط رضا پهلوی برای اتحاد مردم ایران در مورد «تمامیت ارضی» در جای دیگر نهفته است. برای یافتن این ریشه بایست چگونگی و علل به قدرت رسیدن رضا میرپنج (پدر بزرگ ایشان) در ایران را بررسی کرد.
پیشزمینه تاریخی «تمامیت ارضی» و به قدرت رسیدن رضا شاه
این دوره مصادف است با کشف و استخراج صنعتی نفت در کرانههای ایرانی خلیج فارس و زمانی که این «طلای سیاه» در جریان جنگ جهانی اول اهمیت جهانی یافت. اسنادی که پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ توسط دولت نوین کارگری به رهبری لنین و تروتسکی افشا شد، نشان میدهد که امپراتوری روسیه تزاری و دولت بریتانیا طی قرارداد محرمانه ۱۹۰۷ عملاً ایران را میان خود تقسیم کرده بود.
شمال ایران به روسیه واگذار شد، جنوب تحت نفوذ انگلستان قرار گرفت و قدرت دولت مرکزی به مناطق میانی محدود ماند. اگرچه هر دو قدرت میکوشیدند نفوذ خود را در دربار گسترش دهند و درباریان نیز به دو دسته روسوفیل و انگلوفیل نقسیم شده بودند که هریک منافع یکی از این دو دولت را دنبال میکردند. مستشاران روسی در شمال و افسران انگلیسی در جنوب حضور داشتند و حکام محلی – تیولداران و زمینداران بزرگ – تحت حمایت یکی از این دو قدرت عمل میکردند و به تاختوتاز در منطقه میپرداختند.
ارتش روسیه پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ به دستور حکومت شوراها، خاک ایران را ترک کرده و دولت نوین کارگری به دستور لنین، بهصورت یکطرفه قرارداد محرمانه فوق را ملغی اعلام کرده و سند آن را نیز پاره کرد تا در آینده مورد استفاده مجدد دولت دیگری قرار نگیرد. این اقدام مورد تحسین بسیاری از تجدد خواهان آن زمان ایران از جمله ماللک الشعرای بهار، احمد کسروی و غیره قرار گزفت.، اما ارتش قزاقِ طرفدارِ تزار نیکلای مخلوع همچنان درایران باقی ماند.
رضاخان یکی از دستپروردگان همین ارتش بود. او از درون ارتش ضدانقلابی قزاق ظهور کرد.
در آن زمان، علیرغم خروج نیروهای روسی از شمال و ابطال قرارداد، انگلیسیها کماکان به حضور خود در جنوب ایران ادامه دادند. آنان ارتش قزاق را زیر بالوپر خود گرفته و اقدام به تجدید نظرهایی در سیاستهای منطقهای خود کردند. اینک خطر اصلی، خطر «کمونیسم» ارزیابی میشد و انگلیسیها تلاش میکردند که احتمال گسترش انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ به ایران را به حداقل برسانند. عجیب نیست که ناگهان انگلیس که تا چندی پیش طرفدار تز دولت مرکزی ضعیف برای حفظ سلطه خود در جنوب ایران بود، پس از پیروزی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ تغییر سیاست داده و نیاز به تشکیل یک دولت مرکزی قوی در ایران برای مقابله با نفوذ شوروی را در دستور روز قرار میدهد؛ دولتی متمرکز و قدرتمند، درعینحال طرفدار انگلیس.
طرح کودتای رضاخان و سید ضیاء در جهت تحقق این سیاست نوین و بهمنظور جلوگیری از گسترش انقلاب سوسیالیستی به ایران، سازماندهی شد و سرانجام دولت مرکزی نیرومندی به رهبری شخصیتی نظامی و خشن، مانند «رضا میرپنج» به قدرت میرسد. رضاخان ارتش واحد، زبان واحد و دستگاه قضایی واحد را سازماندهی میکرد.
اگرچه همه این تغییرات، در صورت ظاهر همانند دوران شکلگیری دولتهای مدرن بورژوایی در اروپا اتفاق افتاد، اما درواقع، این تغییرات نتیجه منطقی جنگ طبقاتی طبقه جدید علیه فئودالیسم و رشد و گسترش بورژوازی در جامعه نبود، بلکه تغییری بود تحمیلی و از بالا، بدون وجود پایههای اجتماعی لازم در ساختار جامعه.
در جامعه ایران هیچگاه طبقه بورژوازی انقلابی شکل نگرفته بود. این جامعه به علت وجود ساختار وجه تولید هزارساله آسیایی، هرگز دوران فئودالیسم کلاسیک را از سر نگذرانده بود. جامعه ایران برآمده از «وجه تولید آسیایی» بود و دولت آن متکی بر استبداد آسیایی
یکی از وظایف اصلی این دولت دستساخت جدید بورژوایی غلبه بر وضعیت ملوکالطوایفی موجود و کنترل مرزها بود. رضاخان با اتکا به همین اصول بلافاصله سرکوب ملیتها در مناطق مرزی ایران را آغاز نمود و همزمان با همین دوران مفاهیمی چون «مساله تمامیت ارضی» برجسته شد. سرکوب ملیتهای ساکن ایران تنها به سرکوب نظامی محدود نماند و در ابعاد فرهنگی نیز گسترش یافت. ازآنجاکه زبان دیوانسالاری (بوروکراسی) کشور درگذشته زبان فارسی بود، این زبان بهمثابه زبان رسمی کشور تعیین شد (در دوران سلسلههای متاخر قبل از قاجار زبان بوروکراسی دولتی حتی در هندوستان و مرزهای چین نیز فارسی بود). بنابراین استدلال، تمام مناطق مرزی نظیر کردستان، آذربایجان، بلوچستان، ترکمنستان و غیره که ملیتهایی مختلف با زبانها و پیوندهای تاریخی متفاوت برای هزاران سال در آن زیست کرده بودند، اینک میبایست تغییر زبان داده و به فارسی بنویسند و سخن بگویند. تخطی از این فرمان سرکوب شدید دولت مرکزی را به ارمغان میآورد. با قدرتگیری رضاخان و شکلگیری آموزشوپرورش مدرن، زبان مدارس و ادارات بهاجبار به فارسی تغییر میکند و دولت مرکزی هنگام اجرای همه این اقدامات حمایت انگلیسیها را پشت سرِ خود دارد. جالبتوجه است بدانیم دولت انگلستان که تا صباحی پیش برای حفظ منافع خود شیخ خزعل را در جنوب تقویت میکرد، در این دوره برای تقویت دولت مرکزی، خود از مبتکرین سرکوب قیام خزعل میشود.
خاندان پهلوی و افسانه تداوم ۲۵۰۰ ساله
خاندان پهلوی هیچ ارتباطی با شاهان باستانی ایران نداشتند. جشنهای ۲۵۰۰ ساله مضحکهای بود برای القای این تداوم جعلی. شاه می خواست وانمود که او تداوم شاهان پیشین، شاهانی مانند کوروش کبیر بوده است! اما این ادعای پوچی بیش نیست. رضا میرپنج افسر فوج قزاق توسط یکی از عوامل شبکه جاسوسی بریتانیا به نام «آیرونساید» برگزیده شد و پس از کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹، بهتدریج قدرت را تسخیر کرد و سرانجام در ۲۴ آذر ۱۳۰۴ ( ۱۵ دسامبر ۱۹۲۵) با رأی مجلس مؤسسان فرمایشی به پادشاهی رسید و تاجگذاری نمود. او در اندکزمانی به بزرگترین ملاک ایران مبدل گردید. املاک او به ضرب شمشیر و تهدید تصاحب شده بود. رضا خان در جریان اشغال ایران توسط متفقین در جنگ جهانی دوم، به علت تمایلات و طرفداری از آلمان نازی در ۲۵ شهریور ۱۳۲۰(۱۶ سپتامبر ۱۹۴۱) مجبور به کنارهگیری شده و به تبعید رفت. او ابتدا در جزیره موریس بود و سپس به آفریقای جنوبی رفت و در همانجا درگذشت
محمدرضا شاه نیز توسط نیروهای متفقین و با دخالت مستقیم انگلیس به حکومت رسید تا منافع نفتی آنان در منطقه را پاسداری کند. او در جریان قیام ملی نفت و حکومت مصدق از ایران گریخت. اینبار آمریکا که جای دولت امپریالیستی انگلستان را گرفته بود به کمک محمد رضای جوان آمد. آمریکا یکی از جاسوسان زبده سیا به نام کیم روزولت را روانه ایران کرد او با چمدانهای پرپول، آنگونه که خودش گزارش میدهد و به مدد ملایان قدرتمندی مانند کاشانی طلاب قم و اوباش بازار مانند طیب و شعبان بیمخ در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ترتیب کودتایی را داد که اولین حکومت انتخاب شده توسط انتخابات آزادِ مصدق را سرنگون کرده و دولت شاه را به تخت سلطنت بازگرداند. رضا شاه و محمد رضا شاه، از ۱۳۰۴ تا سال ۱۳۵۷ حدود ۵۳ سال در قدرت بودند. نسب رضاخان بنیانگذار سلسله پهلوی به روستای آلاشت در سوادکوه مازندران برمیگردد و در خاندان او نسبتی با شاهان پیشدادی، حتی شاهان قاجار وجود ندارد.
رضا پهلوی را نیز نه «شاهزاده» بلکه یک «کودتازاده» میتوان نامید. زیرا پدربزرگش با کودتایی از سوی وزارت اطلاعات بریتانیا (ام.آی.۶) به قدرت رسد و پدرش با کمک (ام.آی.۶) به قدرت رسید و سپس توسط کودتای وزارت اطلاعات آمریکا (سیا) در قدرت ابقا شد؛ که آن نیز در ۲۶ دی ۱۳۵۷ خاتمه یافت
آنچه که باید در این مقال مورد توجه قرار داد این است که جامعه ایران در تمام دوران ۲۵۰۰ ساله سلسله پادشاهی گذشته، جامعهای با اقتصادی مبتنی بر «وجه تولید آسیایی» (پیشا سرمایه داری اما نه فئودالیسم) بوده است. اما این اقتصاد که از زمان صفویه مورد هجوم بورژوازی نوپا اروپایی قرار گرفته بود سرانجام پس از دو کودتای پدر و پسر جای خود را به طور کامل به سرمایهداری داد. اما این سرمایهداری هیچیک از ویژگیهای سرمایهداری کلاسیک را نداشت. نظامی بود ناقصالخلقه و علیل، مناسبات اقتصادی بر اساس مناسبات تولید کالایی، استثمار و چرخه پول-کالا-پول میچرخید اما فرهنگ آن هنوز بر محور استبداد آسیایی در دَوَران بود. کسب قدرت سیاسی خاندان پهلوی نیز توسط کودتاهای خونین ۱۲۹۹ رضا خان و سپس کودتای ۲۸ مرداد اتفاق افتاده بود و هیچ گونه تشابهی به پادشاهان پیشین و یا در تداوم آنها نداشته. آنان به کذب لقب پادشاهی به خود داده و خود را تداوم ۲۵۰۰ سال پادشاهی گذشته میانگاشتند.
مسأله ملی در ایران و تفاوت آن با اروپا
سلطنت طلبان و گرایشات راست اپوزیسیون استدلال میکنند که حل مساله ملی در ایران همانند حل مساله ملی در اروپا خواهد بود و برای رسیدن به یک جامعه دمکراتیک، حکام جدید پس از سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی وظیفه تحقق این مطالبات اولیه را برعهده دارند. این استدلال نیز ربطی به جامعه ایران ندارد.
مفهوم ملت در اروپا پس از طی پروسه طولانی رشد مناسبات کالایی، ایجاد بازار واحد ملی و زبان واحد و سرانجام تشکیل دولت ملّی شکل گرفت. امّا، این روند در ایران، به علت غلبه طولانی وجه تولید آسیایی بر مناسبات تولید تا دوره امپریالیسم صورت نپذیرفت. این مناسبات، برای اولینبار در دوره رضاشاه، آن هم از بالا و بهزور قوای نظامی و حمایت نظامی و سیاسی امپریالیسم بر جامعه ایران تحمیل شد. مسلماً چنین پروسه جبر و زوری که بدون درنظرگرفتن نیاز وحدت ملی بر اساس زبان، فرهنگ و محدوده جغرافیایی در صدد تشکیل یک دولت فراگیر ملی، تحت سلطه فارسها بود، منجر به تقویت احساسات ناسیونالیستی در درون ملل تحت ستم میشد. مللی که زبان، فرهنگ و دیگر وابستگیهای قومی آنان بهشدت توسط رضا شاه و محمد رضا شاه سرکوب و انکار شده و اقتصاد آنان در سطح نازلی نگاهداشته شده است. آنان ازنظر نظامی تحت کنترل قرار گرفتند (البته در دوره خمینی و خامنه ای هم همین سیاست ها تداوم یافت). مناطق سکونت ملیت ها تحت ستم بیشتر به شهرکهای اشغالی شباهت داشته و امروز نیز دارد. این ملل از حق شرکت در تصمیمگیریهای مربوط به خود محروم بوده و سیاستهای اقتصادی و اجتماعی آنان از مرکز تعیین میشود. چنین وحدت ملی معنای عینی پدیده «ستم ملی» بوده و هست. ستمی کماکان بر اساس ایده کهن استبداد آسیایی، اما این بار در پوسته یک دولت مدرن بورژوایی که توسط امپریالیسم بر جامعه تحمیل شده است.
دمکراسی برای کل ایران و تشویق ملیت های تحت ستم، در وهله نخست تشخیص و برسمیت شمردن این ستم مضاعف است. سپس رفع این ستم بر اساس بهرسمیت شناختن حق دمکراتیک ملیتها برای تعیین سرنوشت خود، به هر شکل که خود تعیین میکنند. بهرسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت همانند رسمی شمردن حق طلاق یک زن در رابطه با همسرش میباشد. وحدت ملیتها با اجبار و زور سرنیزه و تحمیق و خطونشان کشیدن و یا پیششرط گذاشتن عملی نخواهد بود.
ملیتهای تحتِ ستم همانگونه که امروز در خیابانها متحد یکدیگر و جزئی از کل جامعه هستند؛ در صورت پیروزی انقلاب کارگری اگر احساس کنند که خودشان میتوانند سرنوشت خود را تعیین کنند و از شرایط اقتصادی و اجتماعی برابری با ملت فارس برخوردار خواهند شد دیگر علتی برای انشقاق و جدایی نخواهند داشت.
۴ بهمن ۱۴۰۴
https://linktr.ee/mazraz مازیار رازی
سایر مقالات مازیار رازی:
*جایگاه مشترک خاندان پهلوی و روحانیت در نظام امپریالیستی/ مازیار رازی
*ظهور و افول خاندان پهلوی در ایران و نقش روحانیت / مازیار رازی
*«تمامیت ارضی» رضا پهلوی یک فریبکاری آشکار!/مازیار رازی
*رضا پهلوی سوراخ دعا را گم کرده است/ مازیار رازی
*بحران سرمایه داری ایران و احتضار سلطنت پهلوی، کندوکاو – آذر ۱۳۵۷

آخرین دیدگاه ها