میدان مبارزه را پس بگیریم/ کاوه خوشدل
با اجازه رفقا میخواهم سخنان امروز خود در رابطه با روز اول ماه مه، روز جهانی کارگر را به دستاوردهای تاکنون جنبش کارگری ایران، آینده چپ و اینکه اصولا گرایشهای مارکسیستی برای پیشبرد امر مبارزه به چه تدارکاتی نیاز دارند، اختصاص دهم.
ما از ابتدای انقلاب تاکنون شاهد طغیانها و انفجارهای تودهای فراوانی بودهایم. آخرین آن جنبش خونین دیماه بود و قبل از آن جنبش ژینا، اعتراضات افزایش قیمت بنزین و ……بعد از همه این اتفاقات، داستان این نیست که همه چیز روبهراه است و مشکلی پیش نیامده و ما وقت داریم که در خارج از کشور بنشینیم و یک سری بحثهای عمومی بکنیم و مسائل بین کمونیستها را حل کنیم، و اگر این مسئله حل شود، مسئله جنبش هم حل میشود؛ ابدا به این شکل نیست. اینها به شکل موازی عمل میکنند. کمونیستها باید در بطن جنبش باشند تا مشکلات دیرپای درونی خودشان حل شود. ما به عنوان کمونیستها بحثهای زیادی داریم، صحبت میکنیم، برای همه چیز توصیه داریم، اما در شرایطی که موقعیتهای انقلابی پیش میآید غایب هستیم، موقعیت انقلابی هم کم نبوده، ولی ما حاضر نبودیم.
در واقع دره بزرگی بین کمونیستهای خارج از کشور و جوانان حتی پانزده، شانزده و بیست ساله داخل ایران که به سوسیالیسم رسیدهاند و خواهان انقلاب هستند، به وجود آمده. پیوند حاصل نشده و جدایی عمیقتر هم شده است.
بحثهای امشب نشان میدهد که در چه دور باطلی افتادهایم، بحثهای تکراری عمومی. توصیه میکنیم سایرین بروند این کارها را بکنند منتها خودمان کار خاصی نکردهایم. نمونهاش دوستمان کاوه، رفیق حمید، بعد هم سایر رفقا. ما سالهاست میگوئیم تمام این بحثهای نظری و تئوریک به جای خودش اما مشکل ما در جای دیگریست. فرض کنیم سر این بحثها به توافق هم رسیدیم، بازهم راه به جایی نبردهایم. باید به مسائل عینی و عملی پرداخت.
در تحلیل نهایی، هر یک نفر کمونیستی که در خارج هست باید با چند نفر در داخل ایران تماس بگیرد و این بحثهای بسیار فریبنده و بسیار عالی و کاملا تئوریک را با آنها انجام بدهد، تا ببینیم جواب عملی آنها چیست؟ و این نظرات چه قدر با واقعیت همخوانی دارد.
به هر حال ما دیگر به سن و سالی رسیدهایم که بدانیم در جستوجوی چه هستیم و راه و روش چیست. تصور کنید هرکدام ما طی همه این سالها به جای بحثهای فرسایشی، مانند امروز، یکی دو هسته چندنفره از جوانان ساخته بودیم؛ دیگر بحث امروز ما تکرار مکررات نمیشد. درباره چگونگی هماهنگی بین هستهها صحبت میکردیم، درباره روشهای مقابله با رژیم؛ اینکه چگونه حزب و تشکیلاتشان را بسازند و چگونه دیکتاتوری پرولتاریا را محقق کنند.
هیچکدام کار خاصی نکردیم، نشستیم و از هم خرده گرفتیم، چه بسا برخی هم درست بود، ولی این کافی نبود و نیست.
همین سه ماه پیش چهل هزار نفر را کشتند، شرایط جنگی پیش آمد و غیره. خب این شرایط بهترین موقعیت برای دخالتگری موثر و عمیق کمونیستهاست. امکان تحقق انقلاب کارگری در چنین شرایطی امکانپذیر است؛ منتها ستاد رهبری وجود ندارد. احزاب موجود ارتباطات تنگاتنگ با جنبش کارگری، با پیشتازان ندارند؛ و متاسفانه در اینجا همه به جان یکدیگر افتادهاند؛ فرقه گرایی بیداد میکند. حذف و توهین تا انجا پیش میرود که کسی متوجه نمیشود ارتباطی که باید ما میگرفتیم به نوعی افتاده دست خود رژیم. این محور مقاومتیها که مطالعه کرده و مارکسیست هم هستند، همانطور که رفیق کاوه به درستی اشاره کرد به دام رژیم افتادهاند. رژیم اینها را عضوگیری کرده است. اینها دارند حرف رژیم را میزنند و خیلی از جوانهای ما با تمایلات چپ سمت اینها کشیده میشوند. یعنی ماجرا دقیقا برعکس شده.
جریان محور مقاومتی از یک دهه پیش به راه افتاده و کاری که میکند ایجاد افتراق است. اینها حتی در میان جریانات خارج هم دودستگی ایجاد میکنند.
البته از چنین جریاناتی انتظار بیش از این نمیتوان داشت. اما این کل پاسخ نیست. کمی مکث کنیم و از خودمان بپرسیم: ما چکار کردیم، ظرف همین چند روز گذشته، همین یک ماه گذشته چند تماس پیدا کردیم؟ چرا نرفتیم دنبال پیدا کردن تماس؟ اکتفا کردن به دنیای مجازی کلابهاوس و فیسبوک کافی نیست. اینجا میآییم که خودمان را ارضا میکنیم، حرفی زده باشیم. حرفهای خیلی خوبی هم میزنیم؛ اما کسی گوش نمیدهد و کسی اجرا نمیکند. بنابراین برای اینکه حرفی به مرحله عمل برسد باید خودمان راسا آستین بالا بزنیم. انوقت است که هستهها شکل میگیرند. هر فرد میتواند پنج تا شش هسته داشته باشد. انوقت صحبت سر هماهنگیهاست، انوقت بحثهای تکراری نیستند. فضا هم سالم و انقلابیست. ما از اینجا میتوانیم به هماهنگی هستهاها کمک کنیم و ارتباطات آنان را بدون خطر امنیتی و دیدن یکدیگر برقرار کنیم. همه این کارها را میشود از خارج سازماندهی کرد؛ اما این کار را نکردیم، حالا هم نمیکنیم.
در نتیجه بحثهای ما عمومی و فرسایشی میشود. بحث میکنیم و شب هم که به خانه برگشتیم دلمان خوش است که چگونه طرف را افشا کردم و از میدان به در بردم. این کار میشود خودارضایی، نه مبارزه انقلابی.
بنابراین، در حال حاضر ما در دورهای هستیم که یا باقی میمانیم و به مبارزات تداوم میبخشیم و انقلاب را سازمان میدهیم، یا این که حذف میشویم. یعنی رژیم درون ما رخنه میکند، دقیقا از طریق همین بحثهایی که محور مقاومتیهای چپگرا انجام میدهند. اینها در واقع سازمانیافته خود رژیم هستند، البته نه اینکه حقوقبگیر یا مامور مستقیم آنها باشند؛ خیر، چپهایی که که متقاعد شدهاند رژیم ضدامپریالیست است و دارند از این موضع دفاع میکند و دارند با ایجاد این توهم برای چنین رژیمی اعتبار میخرند. این مشکل ماست، این بحرانیست که چپ سالها در ان گیر کرده. اول باید این بحران را حل کنیم بعد توصیه کنیم و پرچم مبارزات را بالا ببریم. باید یکی در ایران باشد که این پرچم را بالا نگاه دارد، وقتی نیست حرف ما تبدیل میشود به خود ارضا کردن..
بنابراین امشب به هم قولی بدهیم. اگر میآییم انتقاد میکنیم خودمان چیزی ساخته باشیم که بگوییم ما به سهم خودمان در داخل ایران این هسته را ساختیم، این بولتنها دارد منتشر میشود، اینجا داریم دخالت میکنیم، داریم آن جا شعار اعتصاب میدهیم. شما چکار کردید؟ اگر شما هم ارتباطی دارید با هم هماهنگ میکنیم. به این ترتیب بدون اینکه آن افراد حتی همدیگر را بشناسند، هماهنگی صورت گرفته است. و ما یک قدم جلو رفتهایم، وگرنه داستان همین است که امشب مشاهده میکنید. در هر جلسهای همین بحثهاست . چهل و هفت سال است که داریم این بحثها را میکنیم.
در آخر میخواستم اشارهای داشته باشم در مورد نقش سندیکالیستها در داخل ایران. اخیرا اطلاعیهای درآمد که در مورد آن در مصاحبه اخیرم با تلویزیون کومله در مورد آن سئوال کردند. این اطلاعیه از طرف چهار گروه و سندیکا، سندیکای کارگران نیشکر هفتتپه، کمیته هماهنگی، که معرف حضور همه کارگران و بازنشستگان خوزستان هست و گروه اتحاد بازنشستگان. من در این مصاحبه ضمن خوشآمد گویی به این رفقا که از قبل هم میشناختم، رفقایی مثل علی نجاتی از سندیکای کارگری نیشکر هفتتپه، که به فعالیتهای سندیکالیستی خود ادامه میدهند و اخیرا هم اعلام موجودیت و اعلام موضع کردند، گفتم: ما مخالفتی با سندیکالیستها نداریم، نه تنها مخالفتی نداریم بلکه همیشه از حامیان آنها بودیم. اینها سالهای زیادی مبارزه کردند، زندان میروند و ما همیشه از این رفقای زندانی پشتیبانی کردیم مثلا رضا شهابی که بازهم از آنها دفاع میکنیم؛ ولی نکتهای که میخواهم بگویم این است تا یک اطلاعیهای صادر میشود بلافاصله همه در خارج ذوقزده نشویم، به هیجان بیائیم و بگوئیم اطلاعیه خیلی رزمندهای بود و فلان. این رفقا به محض انتشار یک اطلاعیه از طرف برخی از سندیکالیستها یا کسانی در داخل ایران، دنبال ماجرا راه میافتند و مسئله را برجسته و عمده میکنند. همین کار در مورد به اصطلاح منشور حداقلی صورت گرفت. بعد هم که ماجرای منشور همان طور که میدانید، خاتمه پیدا کرد و همه گذشته را فراموش کردند. درسی هم گرفته نشد. آن همه دعوا و جار و جنجال، ما که نقد داشتیم شدیم «کره مریخی». بعد معلوم شد خود این رفقا از کره نپتون آمده بودند که خیلی دورتر از زمین بود.
اینبار هم دوباره همان اتفاق دارد میافتد. دوباره همین کار را دارند میکنند. اگر به جلسات و بحثهای این دوستان گوش دهید میبینید این اطلاعیه دوباره برجسته شده. به نظرم باید واقعبین بود. این چهار سندیکا که کار خاصی نکردند. کار خاص را در واقع منفردین کارگری انجام دادند، کسانی که امروز بیشترشان در زندان هستند یا کسانی که هستههای مخفی ساختند. آنها زنده ماندند و دارند ادامه میدهند و کسانی مثل یاسر احمدینژاد هم دستگیر شدند.
بنابراین ما نباید در خارج این طور عمل کنیم که تا اطلاعیهای درآمد همه چشم امیدمان را به سندیکالیستها ببندیم و رزمندههای درون زندان و در جامعه فراموش شوند..
واضح است که ما از مبارزه سندیکالیستها دفاع میکنیم، واضح است ما مقابل هر نوع اقدامی که رژیم علیه اینها میکند ایستادگی میکنیم. مامطالب اینها را از طریق سایت انگلیسی کارزار شاهرخ زمانی در سراسر جهان تبلیغ کردیم و حمایت خود را از سندیکالیستها، از هر شکلی از سندیکالیسم اعلام کردیم، اما در عین حال، حق داریم نقد هم بکنیم.
نقد همیشه ما متوجه جنبه علنی فعالیت انهاست. چون علنی کار میکنند و شناختهشده هستند نمیتوانند مطالباتی را که میتواند آگاهی فعلی طبقه کارگر را ارتقا بدهد، مطرح کنند، چون به محض طرح مطلبی فرای چهارچوب تعیینشده نظام دستگیر میشوند و تحت فشار قرار میگیرند.
درنتیجه، هم به دلیل فشارهای مضاعف و هم به دلیل علنی کاری مجبور به راستروی میشوند، مسایلی را مطرح میکنند که در واقع انجام آن برای طبقه کارگر جایز نیست. ما همین حالا مبارزانی از طبقه کارگر داریم که سوسیالیست هم نیستند، تعلق تشکیلاتی هم ندارند اما مبارزه کردهاند و میکنند. یکی نمونه ، یاسر احمدینژاد؛ قبل از او اسماعیل بخشی .اینها سوسیالیست نیستند اینها مبارز انقلابی و کمونیست نیستند، اما از درون مبارزات روزمره طبقه کارگر به آگاهی بالاتری رسیدند که آن را به آزمون میگذارند و توفیق هم پیدا میکنند. مثلا اسماعیل بخشی در مورد مسئله کنترل کارگری صحبت کرد. شعار کنترل کارگری یک شعار انتقالی است. شعاری هست که آگاهی ضد سرمایهداری را در جامعه کارگری بالا میبرد. شعار این که ما حقوق صنفیمان را میخواهیم و چه میدانم، چندر غاز به حقوق ما اضافه کنید که زندگی ما بچرخد و غیره که آگاهی را بالا نمیبرد. ولی به هرروی، ما از آن حمایت میکنیم، با این که شعار صنفی مطلق است. اما میگوئیم این شعار آگاهی را بالا نمیبرد. آگاهی را فقط در یک مورد، هفت هشت ده سال پیش. در هفت تپه بالا رفت.
علاوه برآن، هستههایی که ساخته میشوند، مانند هسته کارگران پیشتاز خوزستان، بنیانگذاران این هستهها از آگاهی بالاتر برخوردار هستند. رفیقا ضمن حمایت از سندیکالیستها باید چنین مواردی را برجسته کنند که ابدا تا به حال به روی خودشان نیاوردهاند.
نقد ما به سندیکالیستها این نیست که آنها انسانهای خوبی نیستند؛ خیر، میگوئیم از شرایط موجود قدمی جلوتر نمیروند. چون شیوه کار تشکیلاتی علنی محدودشان میکند. کار علنی در داخل ایران اشتباه است. حداقل بعد از اینهمه سال باید این درسها گرفته میشد.
کسانی مثل علی نجاتی و چند نفر دیگر که این بار هم زیر ذرهبین رفتند، نمیتوانند فراتر از این بروند. جار و جنجال کشیدن و به شوق و ذوق آمدن در خارج کشور فایدهای ندارد، به اینها کمکی نمیکند. ما باید ضمن حمایت نقد کنیم و راه درست را پیشنهاد بدهیم، این حداقل کاریست که میتوان در خارج از کشور کرد.
این مطالبات محدود است، باید فراتر رفت. فراتر نه اینکه شعارهای حداکثری مطرح کنند. شعارهای انتقالی که از آگاهی فعلیشروع میکند و قدم به قدم آگاهی تودهها را بالاتر میبرد.مثلا در شرایط کنونی شعارهای بسیاری هست که میتوان مطرح کرد:
اینها نمیتوانند کارخانهها را بچرخانند، درش بسته شده، بمباران شده. خب بسیجیهای بیعرضه، سپاه پاسداران بیعرضه که نتوانست از ما دفاع کند، از کارخانهما دفاع کند تا یک موجود ارتجاعی مانند نتانیاهو نتواند ما را بمباران کند.
حالا بروید کنار. پولش را دهید خودمان کارخانه را بازسازی میکنیم، به این ترتیب برای ما کار ایجاد میشود و در پایان خودمان کنترل را در دست میگیریم.
این شعار مرکزی امروز است و اگر سندیکالیستها نمیدهند باید به آنها انتقاد کرد اگر خودمان هم نمیدهیم، در واقع، از مبارزه طبقاتی خارج شدهایم، چه خوشمان بیاید چه خوشمان نیاید خارج شدهایم، دیگر بخشی از جنبش رزمنده طبقاتی ضد سرمایهداری نیستیم که به قول رفیق حمید منجر به دیکتاتوری پرولتاریا میشود. حاضر نیستیم. خودفریبی کافی است.
بایست برویم و هستهها را بسازیم و در مقابل کسانی که هر چند وقت یکبار، به شوق و ذوق میآیند نقد بنویسیم همین حالا باید با رفقای بلوک سوسیالیستی که سر همین اطلاعیهای که اخیرا درآمد خیلی به هیجان آمدند، بحث کنیم که این روش درست نیست. بگوئیم شما با هورا کشیدن برای مطالبهای که طرح کردند یا اطلاعیهای که دادند به آنها کمک نمیکنید. باید نقد کنید و پیشنهاد بدهید. باید شعار اشغال کارخانه را مطرح بکنید، میدانیم عملی نیست، اما آگاهی را بالا میبرد. این ترفندی انقلابیست که لنین و مارکس هم در خارج از کشورشان به کار بستند. نه این که در دانمارک بنشینند و برای سندیکالیستها هورا بکشند. لنین نقدهای جانانهای از سندیکالیستهای داخل روسیه میکرد. نه آنها، بلکه تمام جریاناتی که خلاف تدارک انقلاب گام میگذاشتند.
بنابراین اینها مسائل اصلی ماست، باید کاملا روشن باشیم، مرزبندی کنیم، تکلیف خودمان را روشن کنیم. آیا میخواهیم برای تدارک انقلاب کار کنیم؟ اگر پاسخ مثبت است، که امیدوارم تمام رفقا جواب مثبت بدهند، خب، برویم بسازیم دو سه نفر داخل ایران پیدا کنیم و یک هسته بسازیم. همین حالا دهها نفر از جوانان هجده نوزده بیست ساله تماس میگیرند، سوال میکنند، ما را زیراخیه میکشند، این چرا این موضع را میگیرید، چرا فلان حرف را مارکس فلان جا گفته و غیره. خب،، بهجای انکه از صبح تا شب در کلابهاوس جمع شویم، برویم و با اینها کار کنیم. کلابهاوس هم هفتهای یک بار کافی است . دیگر بحثی نمانده. بحثها فرسایشی است، مثل همین مورد امشب.
بنابراین قدمها روشن است که باید چکار کنیم، باید آستین بالا بزنیم، افراد را پیدا کنیم، برویم دخالت کنیم نقد بنویسیم نقد کنیم. قرار نیست هرکسی در ایران حرفی زد ما اینجا هورا بکشیم. از حقوقشان دفاع میکنیم همراهشان هستیم اما نقد سیاسی هم میکنیم. در پایان اول ماه مه را به همه کارگران و مبارزین راه آزادی شادباش میگویم.
در میانهی جنگ، سرکوب و بحرانهای فزایندهی اقتصادی، بار دیگر تضادی اساسی در برابر نیروهای انقلابی و کارگری ایران قرار گرفته است: از یکسو امپریالیسم و جنگافروزی دولتهایی چون اسرائیل و دولت نتانیاهو، و از سوی دیگر حاکمیت ارتجاعی و ضدمردمی جمهوری اسلامی که دهههاست حیات خود را بر سرکوب، اعدام، زندان و نابودی هرگونه تشکل مستقل استوار کرده است. در چنین شرایطی، مبارزانی وجود دارند که با به خطر انداختن زندگی خود و خانوادههایشان، در برابر هر دو قطب ارتجاع ایستادهاند؛ مبارزانی که در کارخانهها، محلات، دانشگاهها و اشکال مختلف مبارزهی صنفی و سیاسی، چه مخفی و چه آشکار، همچنان در حال سازماندهی و مقاومتاند و با وجود زندان، شکنجه و حتی اعدام، از پای ننشستهاند.
با این همه، همزمان با تشدید بحرانها و آغاز جنگ اخیر، بار دیگر جریانهایی جان گرفتهاند که در عمل به سفیدشویی جمهوری اسلامی و تخطئهی شکلگیری یک صف مستقل طبقاتی مشغولاند. این نیروها که در سالهای گذشته، بهویژه در محیطهای دانشگاهی، با تکیه بر روایت بهاصطلاح «ضدامپریالیستی» جمهوری اسلامی فعال بودند و عملاً ادامهدهندهی سنت سیاسی جریانهایی چون حزب توده محسوب میشوند، اکنون نیز میکوشند هرگونه تلاش برای ایجاد «جبههی سوم» را بیاعتبار جلوه دهند؛ جبههای که هدف آن پیوند دادن مبارزات کارگران، زنان، دانشجویان، معلمان، بازنشستگان و ملیتهای تحت ستم در قالب یک نیروی مستقل و انقلابی است.
یکی از نمونههای این رویکرد را میتوان در بحثهایی دید که اخیراً پیرامون «روز جهانی کارگر» در فضای مجازی مطرح شده است. این جریانها با استناد به اینکه در آلمانِ دوران هیتلر، اول ماه مه از «روز جهانی کارگر» به «روز کار» تبدیل شد و به تدریج محتوای انقلابی خود را از دست داد، نتیجه میگیرند که دیگر نباید این روز را گرامی داشت یا حتی به یکدیگر تبریک گفت. آنان میکوشند چنین وانمود کنند که هرگونه تأکید بر روز جهانی کارگر، به معنای تقدیس «کار» یا مناسبات کار مزدی است؛ گویی مارکسیستها و کمونیستها هرگز ماهیت استثماری کار مزدی و تولید ارزش اضافی را نقد نکردهاند.
این استدلال نهتنها تحریف تاریخ مبارزات کارگری است، بلکه نوعی جابهجایی عامدانهی میدان مبارزه نیز به شمار میرود. مارکسیسم از ابتدا کار مزدی را شکلی از بردگی مدرن دانسته و هدف نهایی خود را لغو این مناسبات تعریف کرده است. اما شناخت ماهیت استثماری کار مزدی به معنای نفی اشکال مبارزاتی و تاریخی طبقهی کارگر نیست. روز جهانی کارگر دقیقاً از دل مبارزهی خونین کارگران شیکاگو و جنبش جهانی کارگری زاده شد و به نماد همبستگی بینالمللی طبقهی کارگر بدل گشت. این روز نه جشن «کار» بلکه یادآور مبارزه علیه استثمار است.
در واقع، اگر دولتهای سرمایهداری و حتی رژیمهای فاشیستی کوشیدهاند این روز را از محتوای انقلابی تهی کنند، پاسخ نیروهای انقلابی ترک میدان نیست، بلکه بازپسگیری آن است. اگر ارتجاع میکوشد نمادها را خنثی کند، وظیفهی کمونیستها احیای محتوای رادیکال آنهاست. همانگونه که در ایران نیز جمهوری اسلامی از نخستین سالهای استقرار خود کوشید روز جهانی کارگر، شوراهای کارگری و تمامی اشکال سازمانیابی مستقل طبقهی کارگر را سرکوب و نابود کند. شوراهای انقلابی کارگران که در انقلاب ۱۳۵۷ نقشی اساسی ایفا کرده بودند، به شوراهای اسلامی کار و انجمنهای اسلامی بدل شدند و هرگونه تشکل مستقل کارگری بهشدت سرکوب شد.
جمهوری اسلامی نیز، همچون دیگر رژیمهای ارتجاعی، همواره تلاش کرده است با تقدیس ظاهری «کارگر» و «مستضعف»، بزرگترین جنایات را علیه همان طبقهای مرتکب شود که ادعای دفاع از آن را دارد. از بوسه زدن نمادین خمینی بر دستان کارگران تا سرکوب خونین اعتصابات، زندانی کردن فعالان کارگری و اعدام مبارزان سیاسی، همه نشان میدهد که مسئلهی اصلی نه واژهها، بلکه حفظ مناسبات سلطه و استثمار است.
از اینرو، تمرکز برخی روشنفکرنماها بر اینکه آیا باید «روز کارگر» را تبریک گفت یا نه، در شرایطی که طبقهی کارگر ایران زیر فشار جنگ، فقر، سرکوب و بیحقوقی قرار دارد، چیزی جز فرار از تقابل واقعی نیست. آنان بهجای سخن گفتن از سازماندهی، اعتصاب، ایجاد تشکلهای مستقل و مبارزه علیه جمهوری اسلامی و امپریالیسم، بحث را به سطح واژهها تقلیل میدهند. این جابهجایی آگاهانهی میدان مبارزه، در عمل به نفع انفعال سیاسی و بقای وضع موجود تمام میشود.
تناقض اساسی این جریانها نیز دقیقاً همینجاست: زمانی که نوبت مبارزهی واقعی و پرداخت هزینه میرسد، دعوت به سکوت، تعویق و احتیاط میکنند؛ اما دربارهی یک کنش نمادین مانند گرامیداشت روز جهانی کارگر، ناگهان ژست رادیکال میگیرند و از «لغو کار مزدی» سخن میگویند.
گویی میتوان بدون سازماندهی طبقهی کارگر، بدون مبارزه علیه جمهوری اسلامی و بدون ایجاد صف مستقل طبقاتی، صرفاً با بازی با واژهها به رهایی رسید.
در حالیکه تجربهی تاریخی نشان داده است هر زمان طبقهی کارگر توانسته صف مستقل خود را حفظ کند، امکان پیشروی و تأثیرگذاری داشته و هر زمان در پشت یکی از قطبهای ارتجاع ــ چه ارتجاع داخلی و چه امپریالیسم جهانی ــ حل شده، شکست خورده است. به همین دلیل، امروز بیش از هر زمان دیگری ضرورت شکلگیری یک «جبههی سوم» احساس میشود؛ جبههای مستقل از هر دو قطب ارتجاع، متکی بر مبارزات واقعی کارگران، زنان، معلمان، دانشجویان و فرودستان.
این صف مستقل نه یک خیالپردازی، بلکه ضرورتی تاریخی است. هر جریانی که وجود چنین امکانی را انکار کند یا آن را به تمسخر بگیرد، در عمل طبقهی کارگر را از صحنهی مبارزه حذف میکند و به بقای نظم موجود یاری میرساند. تقلیل جمهوری اسلامی به یک «نیروی ضدامپریالیست» و نادیده گرفتن ماهیت ارتجاعی و ضدکارگری آن، چیزی جز توجیه عملی بقای این رژیم نیست.
در برابر این وضعیت، وظیفهی نیروهای انقلابی روشن است: نه کنار گذاشتن افق رهایی، نه حذف مسیر مبارزه، و نه چشمپوشی از نمادهای تاریخی جنبش کارگری. طبقهی کارگر منتظر «شرایط ایدهآل» نمیماند؛ در سختترین شرایط نیز ارتباط میسازد، هستههای کوچک مبارزاتی تشکیل میدهد، سازماندهی میکند و برای لحظههای تعیینکننده آماده میشود. چه در شرایط جنگ و چه در وضعیت سرکوب و بحران، زمان مبارزه همواره فرارسیده است.
امروز بیش از هر زمان دیگر، ضرورت ایجاد هستههای مستقل و سوسیالیستی در محیطهای کار، محلات و مراکز صنعتی ــ بهویژه در مناطقی چون خوزستان ــ اهمیت دارد؛ هستههایی که بتوانند در لحظههای اعتلای انقلابی، بدون وابستگی به هیچیک از جناحهای ارتجاع، اراده و قدرت طبقهی کارگر را نمایندگی کنند. تنها از خلال چنین سازمانیابی مستقلی است که امکان گسستن از چرخهی شکستهای تاریخی و حرکت به سوی رهایی واقعی فراهم میشود.
مسئلهی اساسی امروز نه بازی با واژهها، بلکه بازگرداندن مبارزهی طبقاتی به میدان واقعی آن است: میدان سازماندهی، همبستگی، افشاگری و نبرد برای سرنگونی تمامی اشکال سلطه و استثمار؛ چه در شکل امپریالیستی آن و چه در هیئت جمهوری اسلامی.
کاوه خوشدل | [email protected]
۱۳ مه ۲۰۲۶

آخرین دیدگاه ها