جنگ، زمینهساز سرکوب مخالفان و تحکیم دولت ارتجاعی جمهوری اسلامی / رضا اکبری

در میانه تشدید تنشهای نظامی میان جمهوری اسلامی ایران، آمریکا و اسرائیل، ما همزمان شاهد موجی از سرکوبهای داخلی، از جمله دستگیری، اعدام و حذف فیزیکی معترضان، هستیم؛ سرکوبی که اغلب یا در حاشیه رسانههای جهانی قرار میگیرد یا زیر سایه روایتهای کلان ژئوپولیتیکی نادیده گرفته میشود. این وضعیت پرسشهای مهمی را پیش میکشد:
چرا بخشی عظیمی از نیروهای موسوم به ضدامپریالیستی یا چپ محور مقاومتی نسبت به این سرکوبها سکوت میکنند یا آن را کماهمیت جلوه میدهند و در مقابل تا انجا بر وجه باصطلاح ضدامپریالیستی رژیم جمهوری اسلامی تاکید میکنند که جنایات ۴۷ ساله این حکومت در محاق فراموشی میافتد و هواداران آن جرات کرده و در خیابانهای اروپا و آمریکا و استرالیا با شعارها، پرچمها و تصاویر رهبران جنایتکار خود در کنار این چپ ضدامپریالیستی راهپیمایی میکنند؟
با توجه به عملکرد جمهوری اسلامی در سرکوب مبارزات کارگری؛ ممنوعیت تشکلات خودمختار کارگران و دستگیری، شکنجه و حتی قتل کارگران مبارز آیا میتوان آن را نیرویی ضد امپریالیستی دانست و آیا مبارزه با امپریالیسم میتواند بدون مبارزه با سرمایهداری معنا و مفهومی داشته باشد؟
و سرانجام آیا جنگ ایران، امریکا و اسرائیل سنخیتی با مبارزات مردم فلسطین دارد و نفی یکی به معنای انکار دیگریست؟ اصولا نسبت این جنگ با مبارزات مردم فلسطین چیست؟
لنین در جزوهٔ «سوسیالیسم و جنگ» توضیح میدهد که در دوران امپریالیسم، بهدلیل درهمتنیدگی سرمایه در مقیاس جهانی، اغلب جنگها خصلتی ارتجاعی دارند و بیانگر رقابت و منافع بورژوازیهای رقیباند. با اینحال، او در همین چارچوب میان این جنگها و آندسته از منازعاتی تمایز قائل میشود که خصلتی رهاییبخش دارند؛ از جمله مبارزهٔ استثمارشوندگان علیه استثمارگران و نیز جنگهای ملتهای تحت سلطه علیه استعمارگران که میتوانند ماهیتی انقلابی داشته باشند. اگرچه با دگرگونی اشکال کلاسیک استعمار، امروزه چنین جنگهای آزادیبخش کمتر بهچشم میخورند. بر این اساس، لنین برای تعیین ماهیت هر جنگ، بر سه عامل اساسی تأکید میکند.:
۱- محتوای عینی جنگ و اهداف ان: جنگی که با هدف گسترش قلمرو، سلطهجویی، تقسیم سرزمینها یا سرکوب ملتهای دیگر آغاز میشود جنگی ارتجاعیست. لنین تاکید میکند جنگ را نمیتوان بر پایه شعارهای وطنپرستانه و یا رهاییبخش مطرح شده توسط جنگافروزان تبیین کرد، بلکه باید هدف واقعی تاریخی و اقتصادی سردمداران آن را ملاک قرار داد.
۲- چه طبقاتی جنگ را به پیش میبرند: اگر جنگ توسط بورژوازی (طبقات حاکم سرمایهدار) در یک یا هر دو سوی درگیری هدایت شود و در خدمت منافع آنها باشد، جنگ ارتجاعی است. در چنین جنگی حتی اگر کارگران به میدان کشیده شوند، در واقع در جهت منافع طبقاتی خود عمل نمیکنند، بلکه به ابزاری در دست طبقهٔ حاکم تبدیل میشوند.
و سرانجام نتیجه این جنگ در نسبت با منافع پرولتاریا چهگونه ارزیابی میشود: اگر پیامد بک جنگ تقویت سرمایهداری، تحکیم سلطهٔ امپریالیستی یا اشکال مختلف ستم باشد این جنگ ماهیتی ارتجاعی دارد چرا که در تضاد با منافع تاریخی پرولتاریا قرار میگیرد. در چنین شرایطی، کارگران دلیلی برای حمایت از «دولت خودی» ندارند و وظیفهشان مخالفت با جنگ و مقابله با طبقهٔ حاکم خویش است.
حال با این مقدمه به بررسی ماهیت جنگ حاضر میپردازیم، اما نخست باید تأکید کنیم برخلاف نظر جریانهای ضدامپریالیستی و محور مقاومتی که میکوشند پیروزی ایران در جنگ کنونی میان ایران، آمریکا و اسرائیل را به پیروزی مردم فلسطین پیوند بزنند، این جنگ در ماهیت خود، با مبارزات مردم فلسطین تفاوتی بنیادین دارد و تائید ماهیت ارتجاعی یکی به معنای نفی جنبههای انقلابی دیگری نیست. در صورت ظاهر، ایران به عنوان یکی از حامیان اصلی حنبش فلسطین (اما درواقع حامی تشکیلات حماس) شناخته شده است؛ اما هدف اصلی این حمایت کسب و گسترش هژمونی سرمایهداری ایران در منطقه میباشد.
مبارزه مردم فلسطین، در کلیت خود، مبارزهای برای رهایی ملی و بازپسگیری سرزمینهای اشغالیست. این مبارزه خصلتی آزادیبخش داشته و ارتباطی به جنگ فعلی میان دولت ایران با اسرائیل و آمریکا ندارد، که جنگی است میان بلوکهای مختلف سرمایهداری برای گسترش هژمونی، کنترل منابع و راههای تجارت دریایی و سهمبری بیشتر از سودهای کلان در حوزه انرژی و نیروی کار.
رهبران هر سه سوی این جنگ، چه در تهران، چه در واشنگتن و چه در تلآویو، نیز نمایندگان مستقیم یا غیرمستقیم طبقات حاکم سرمایهدار هستند. تضاد میان آنها نه تضادی رهاییبخش، بلکه تضادی درونی در چارچوب نظم جهانی سرمایهداری است.
در چنین بستری، پیروزی هیچیک از طرفین به بهبود شرایط زندگی کارگران و زحمتکشان نخواهد انجامید، و تغییر در موازنه قدرت میان این دولتها، تغییری در ماهیت استثمارگرانه ساختار اقتصادی و سیاسی ایجاد نمیکند.
در این چارچوب، ادعای «ضد امپریالیستی» بودن جمهوری اسلامی نیازمند نقدی جدی است. مبارزه با امپریالیسم، در شرایط کنونی جهان، جداییناپذیر از مبارزه با کلیت نظام سرمایهداری است. دولتی که خود بر پایه استثمار نیروی کار، سرکوب سازمانیافته طبقه کارگر، و حذف هرگونه تشکل مستقل بنا شده، نمیتواند بهطور همزمان نیرویی مترقی علیه امپریالیسم تلقی شود. تضاد جمهوری اسلامی با آمریکا و متحدانش، بیش از آنکه ماهیتی ایدئولوژیک یا رهاییبخش داشته باشد، بر سر چگونگی ادغام در نظم سرمایهداری جهانی و سهمبری از آن است.
در همین راستا، حمایت جمهوری اسلامی از نیروهایی چون حماس و حزبالله را نیز باید در چارچوب منافع ژئوپولیتیکی و منطقهای دولت جمهوری اسلامی تحلیل کرد. این حمایتها، بیش از آنکه در خدمت منافع مردم فلسطین یا لبنان باشد، ابزاری برای گسترش نفوذ منطقهای و تقویت موقعیت چانهزنی در سطح بینالمللی است. در نتیجه، این سیاستها نه تنها به رهایی واقعی این جوامع کمکی نمیکند، بلکه با تقویت نیروهای غیرمترقی و اقتدارگرا، امکان شکلگیری جنبشهای مردمی مستقل و رهاییبخش را نیز تضعیف میکند.
از سوی دیگر، سرکوبهای داخلی—از جمله اعدام معترضان—را نمیتوان جدا از معادلات یک دولت سرمایهداری دید. این اقدامات بخشی از راهبردی گستردهتر برای مهار هرگونه اعتراض کارگری و اجتماعی، ایجاد فضای رعب و وحشت، و تثبیت نظم موجود است. دولت جمهوری اسلامی بهخوبی میداند که دیر یا زود به توافقهایی دست پیدا کرده و امپریالیسم در حال حاضر خواهان جایگزینی و تغییر رژیم نیست. در نتیجه پس از خاتمه شرایط نه صلح و نه جنگ کنونی، بحرانهای اقتصادی و اجتماعی تشدید خواهد شد، از این رو میکوشد با توسل به خشونت عریان و ایجاد رعب و وحشت در جامعه هرگونه امکان سازمانیابی مستقل در آینده را از میان ببرد.
در این میان، چپ ضدامپریالیست غربی، با تقلیل تضادهای جهانی به تقابل میان «امپریالیسم» و «ضد امپریالیسم»، عملاً به بازتولید روایتهای رسمی دولتهایی چون جمهوری اسلامی کمک میکند. این رویکرد، با نادیده گرفتن سرکوبهای داخلی و ماهیت طبقاتی این دولتها، نهتنها به ایجاد توهم نسبت به نقش آنها دامن میزند، بلکه مانعی در برابر شکلگیری جبههای مستقل از کارگران و زحمتکشان میشود.
پیامد این رویکرد، تضعیف امکان سازمانیابی مستقل، به حاشیه راندن مطالبات طبقاتی، و به تأخیر انداختن چشمانداز تحول رادیکال اجتماعی است. علاوه بر این، پیوند زدن مبارزات مردم فلسطین به سیاستهای دولتهایی چون ایران، خطر آن را تشدید میکند که این مبارزات نیز در چارچوبی ارتجاعی بازتعریف شده و از مسیر رهاییبخش خود منحرف شوند.
در نهایت، تمایزگذاری میان جنگهای ارتجاعی دولتها و مبارزات رهاییبخش مردمی، شرط لازم برای هر تحلیل مارکسیستی منسجم است. بدون این تمایز، خطر آن وجود دارد که نیروهای مترقی، ناخواسته در خدمت بازتولید همان نظمی قرار گیرند که مدعی مبارزه با آن هستند. مسئولیت تاریخی نیروهای چپ، نه انتخاب میان بلوکهای قدرت، بلکه ایستادن در کنار طبقه کارگر و حمایت از مبارزات مستقل و رهاییبخش آن هاست.
رضا اکبری
۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
آخرین دیدگاه ها