سپهر جان، سپهر بابا، کجایی؟ / رضا اکبری

امروز هر طرف که نگاه می‌کنی، هر کسی که می‌بینی یا عزیزی را از دست داده، یا دنبال کسی می‌گردد که ناپدید شده و نمی‌داند کجاست، یا کسی را می‌شناسد که زخمی است و در زیرزمینی پنهان شده تا به دست جلادان رژیم نیفتد. بیشتر شبیه فیلم‌های آخرالزمانی است تا زندگی واقعی. بازار را آتش می‌زنند، و وقتی مردم برای نجات جانشان بیرون می‌دوند، به آن‌ها شلیک می‌کنند. در کدام منطق اخلاقی، در کدام زبان انسانی، می‌توان چنین کاری را توجیه کرد؟
تردیدی نیست که مسئولیت مستقیم همه‌ی این جنایت‌ها بر عهده‌ی جمهوری اسلامی است و روزی باید پاسخ‌گوی آن‌ها باشد — و خواهد بود. اما مسئولیت دیگران چه می‌شود؟ مسئولیت کسانی مثل رضا پهلوی، ترامپ، و حتی خودِ ما.
برخی تلاش می‌کنند قضیه را سفیدشویی کنند و می‌گویند هر رهبری فراخوان می‌دهد و اگر امروز یکی را محکوم کنیم، فردا دیگر کسی جلو نمی‌آید. اما فراموش می‌کنند که داریم درباره‌ی چه کسی حرف می‌زنیم: کسی که در ۱۷سالگی از ایران رفت، کسی که — به شهادت نزدیکانش — حتی مورد اعتماد پدر خودش هم نبود، و همه‌ی این سال‌ها «مبارزه» را در کازینوهای لاس‌وگاس، با ثروت دزدیده‌شده‌ی این ملت گذرانده و هنوز هم از مقرری مادرش زندگی می‌کند.
رهبری خودخوانده که هیچ درکی از توازن قوا ندارد و با بی‌مسئولیتی مردم را به تصرف «نقاط استراتژیک» در شهرها فرامی‌خواند — انگار بازی گرگم‌به‌هواست. فرض کنیم گرفتیم. قدم بعدی چیست؟ کلانتری را تبدیل کنیم به دکان بقالی یا سبزی‌فروشی؟
ایشان در تابستان گذشته اعلام کرد که ۵۰ هزار نیروی مسلح وفادار در سپاه و ارتش دارد. پس وقتی زمانش رسید، این نیروهای قسم‌خورده کجا بودند؟
رهبری که دست به دامان آدمی مثل ترامپ می‌شود تا به ایران حمله کند. کسی که همین امروز مشغول مذاکره و مصالحه با جنایتکارهاست. هزینه‌ی این حمله را چه کسی پرداخت می‌کند؟ مقامات حکومتی که اگر تا حالا فرار نکرده باشند، در پناهگاه‌ها مخفی شده‌اند و خانواده‌هایشان را با چمدان‌های پر از پول به خارج فرستاده‌اند؟ یا کارگری که در هر بحران، چه عزاداری باشد چه جشن، سرش زیر گیوتین می‌رود؟
تا امروز کارگران و زحمتکشان همه هزینه‌ها تقبل کرده‌اند. آنان هزینه‌ی جنگ ایران و عراق را دادند. گرسنگیِ تحریم‌ها بر سر آن‌ها آوار شد. ورشکستگی کارخانه‌ها با نپرداختن دستمزدشان جبران شد. خرج جنگ‌های نیابتی از سفره‌ی آن‌ها برداشته شد. همیشه این مردم بوده‌اند که زندگی‌شان گروگان گرفته شده است.
رهبری که به ترامپ التماس می‌کند که وعده می‌دهد «کمک در راه است» — در حالی که این ادعا در واقع بلوفی توخالی است پشت میز قمار، جایی که ژتون بازی آن جان زنان، مردان، جوانان و حتی کودکان ماست تا حریف را وادار به پذیرش شکست کند.
حتی اگر تصور کنیم ترامپ مداخله کند و مهره‌های اصلی این رژیم ناپدید شوند — چه کشته شوند، چه به آن‌ها گفته شود «هرچه دزدیده‌اید بردارید و بروید، حتی یک ویلای شمال تهران هم به شما می‌دهیم، فقط قدرت را واگذار کنید» — بعد چه؟
آیا این همان چیزی بود که کارگران می‌خواستند؟ «این یکی باید برود»؟
اصلاً می‌دانیم دولت بعدی چه خواهد بود؟
بله، می‌پذیریم که امروز همه به بن‌بست رسیده‌اند. حتی هستند کارگرانی که حاضر شده‌اند پهلوی را بپذیرند، به شرط آن‌که این‌ها بروند— چون هیچ‌کس انتظار چنین سطحی از خشونت و توحش را نداشت. اما نبایست فردا در دام تازه‌ای بیفتیم.
مغلطه قدیمی «بحث بعد از مرگ شاه»، « این بحث‌ها تفرقه ایجاد می‌کند» متعلق به دیروز است — و دیدیم به کجا ختم شد. اگر امروز به این پرسش‌ها پاسخ ندهیم، فردا دیگر حتی فرصت پرسش نخواهند داد. به‌ویژه این آقای رضا پهلوی که در آنچه «طرح اضطراری» خود می‌نامد، صراحتاً نوشته که اختیار مطلق خواهد داشت، همه را منصوب و عزل خواهد کرد، نیروهای امنیتی را کنترل می‌کند و رؤسای سه قوه را خودش انتخاب می‌کند.
خمینی که در پاریس این‌قدر آشکار نمی‌گفت — ببینید چه بلایی سرمان آمد. تصور کنید این یکی چه خواهد کرد.
حالا بیایید به خودمان و مسئولیت خودمان نگاه کنیم.
اگر جنبش‌های اعتراضی بزرگ را از سال ۱۳۷۸ به این‌سو بشماریم، این ششمین خیزش مردم ایران بود. همه‌ی آن‌ها خودجوش و انفجاری بودند. مردمی که سال‌ها زیر فشار زندگی کرده بودند، بدون حق اعتراض و بدون سازمان‌های مستقل، تحمل می‌کردند و تحمل می‌کردند — تا ناگهان بشکه‌ی باروت منفجر می‌شد.
این وضعیت هم نقاط قوتی داشت و هم نقاط ضعف. خوبی‌اش این بود که هر بار بسیاری از توهم‌ها فرو می‌ریخت و اعتراض‌ها رادیکال‌تر می‌شد. اما بدی‌اش این بود که خشمی که می‌توانست به نیرویی سازمان‌یافته برای سرنگونی و انقلاب تبدیل شود، ناگهان بالا می‌گرفت — و بعد مثل فواره‌ای که فرو می‌ریزد، سقوط می‌کرد و خشم مردم تخلیه می‌شد.
در فاصله دو خیزش اعتصاب‌هایی شکل می‌گرفت, که اگر شاید در زمان مناسب شکل گرفته و به کمک جنبش خیابان آمده بود می‌توانست منشاء تغییرات بزرگی باشد. این اعتصابات یکی پس از دیگری، با حداقل ارتباط ارگانیک بین خود، خواسته‌های همانندی را مطرح می‌کردند که اغلب پاسخ در خور نمی‌گرفت، اما این عدم موفقیت موجب آن نمی‌شد که اعتصابات در درون خود پیوند برقرار کرده و به صورت یک حرکت مشترک سراسری تاثیر عمیق‌تری داشته باشند. گاه حتی دو کارخانه‌ی نزدیک به هم خبر نداشتند در آن یکی چه می‌گذرد.
البته دستاوردهایی هم داشتیم— حجاب اجباری عملاً شکست خورد. اما حکومت باز هم از قانونی‌کردن آن سر باز زد، و حتی دست به حرکت‌هایی مانند بردن لایحه حفظ حجاب زدند به این امید که بعداً بتوانند آن را عقب ببرند. اما پتانسیل خشم درون جامعه ان‌چنان بالا که آنان را ناچار به عقب‌نشینی موقت کرد. امیدی واهی.
با این روی، زندگی مردم عادی، از جمله کارگران، نه‌تنها بهتر نشد — بلکه هر روز بدتر شد.
ما از این شکست‌ها چه آموخته‌ایم؟ حالا که زخم هنوز تازه است، باید بنشینیم و نتیجه‌گیری کنیم.
ان‌چه که به نظر می‌رسد، این است که ضعف اصلی نبودِ سازمان‌دهیِ قوی و پیوسته است. بله، هر اعتراض ساختاری هرچند حداقلی دارد — اما چقدر آن‌ها را به هم وصل کردیم؟ چه مقدار تجربه‌ها مکتوب و حفظ شد تا هر بار مجبور نباشیم از صفر شروع کنیم؟ چه نقدی به گذشته صورت گرفت تا آینده را تصییح کند
این بار بناچار عقب‌نشینی کردیم — اما عقب‌نشینی تا ابد ادامه پیدا نخواهد کرد. طبیعی‌ست ناامید می‌شویم، اما وقتی می‌بینیم بچه‌هایمان نان و لباس کافی ندارند، همین انگیزه‌ای می‌شود که به دنبال شیوه‌های تازه بگردیم.
چیزی زیر پوست شهر در حال جوشیدن است، حتی اگر امروز با سرکوب وحشیانه خاموش شده باشد. اما فقر و گرسنگی هنوز سر جایش است. دیر یا زود این خشم دوباره منفجر خواهد شد.
شرایط عینی انقلاب وجود دارد. آنچه نداریم، شرایط ذهنی یعنی رهبریِ باتجربه برای سازمان‌دهی این خشم است.
سکوت در چنین شرایطی نه فقط جامعه را نابود نمی‌کند — بلکه تک‌تک ما را هم با خود پایین می‌کشد.
شش خیزش نشان داده که انرژی مردم عظیم است، اما رهبری سازمان‌یافته‌ای وجود ندارد. تا کی می‌خواهیم این الگو را تکرار کنیم؟
اینک راه تازه‌ی ما چیست؟
دیگرانی که در کمین نشسته‌اند، منتظر ما نمی‌مانند. از همین حالا بوی توطئه می‌آید. بعید نیست بخش‌هایی از رژیم که منافع مادی‌شان به خطر افتاده، علیه خامنه‌ای کودتای درونی تدارک ببینند و با غرب به توافق برسند: «سیستم را عوض نکنید، ما منافع‌تان را تأمین می‌کنیم — کمک کنید نا ما در قدرت بمانیم.»
و تلخ‌تر اینکه شاید بعضی از کارگران ما حتی با این سناریو مخالفت نکنند — نه از سر خیانت، بلکه چون نیروی جایگزینی نمی‌بینند.
اما فراموش نکنیم که ما این راه را قبلاً رفته‌ایم. با خاتمی، با روحانی، و دوباره با کسانی مثل پزشکیان. هر بار گفتیم «بد را به بدتر ترجیح بدهیم». نتیجه چه شد؟ زندگی‌مان بهتر شد؟ به قول هانا آرنت ما به بد فرصت دادیم تا بدتر بشود.
شاید هنوز زمان برای این بحث‌ها زود باشد. زخم‌ها هنوز خون‌چکان‌اند. اما دقیقاً به همین خاطر است که ناچاریم چشم‌هایمان را باز نگاه داریم.
کسی به نجات ما نخواهد آمد. زندگی این «منجی‌ها» هیچ نقطه‌ی مشترکی با فلاکت زندگی کارگران و زحمتکشان ندارد. چرا یک روحانی، یک اصلاح‌طلب، یک شاهزاده یا هر نخبه و سیاستمدار دیگری بایست دلش برای رنج آن‌ها بسوزد؟ آن‌ها در رؤیای حکومت‌کردن‌ به سر می‌برند.
برای رهایی از این بن‌بست بایست خودمان دست به عمل بزنیم. دیگر زمان آن گذشته که بگوییم «نمی‌دانستیم».
این بار دشمن نشان داد که هیچ رحمی ندارد. هر کس که هنوز فکر می‌کرد رأی‌دادن به این جناح یا آن جناح عامل نجات‌بخش است، حالا می‌فهمد که سگ زرد برادر شغال است — و با همه‌ی حرف‌های طرفدارِ کارگر از سوی هریک از سخصیت‌ها و جناح‌ها، وقتی زمان عمل برسد، کارد هیچ‌وقت دسته‌ی خودش را نمی‌بُرد. به صحبت‌های همه مهره‌های داخل و خارج حکومت نگاه کنید. همه در قتل‌عام مخالفان – تروریست‌ها، خراب‌کاران و فریب‌خوردگان – اتفاق نظر دارند
حالا می‌توانیم با اطمینان بیشتری برای تدارک انقلابِ خودمان، انقلاب کارگران و زحمتکشان آماده شویم، چون بسیاری از توهم‌های قدیمی زیر این آوار وحشی‌گری هولناک فرو ریخته‌اند.
اینم زمان آن رسیده تا آنانی که می‌دانند، به هم بپیوندند، مخفیانه سازمان‌دهی کنند. برنامه‌ را از دل مبارزه تدوین کرده و دوباره به مبارزه بازخورد دهند و منتظر زمانی بنشینند که حامعه دوباره حرکت جدید خود را رقم بزند. این تدارکات و آماده‌سازی کمک خواهد کرد که در لحظه تصمیم‌گیری دچار تردید نشویم و نیروهای ارتجاعی دیگری مانند سلطنت‌طلب‌ها کنترل اوضاع را در دست خود نگیرند.
اگر برنامه داشته باشیم — اگر قدم بعدی و هدف نهایی روشن باشد— حتی اگر خونی ریخته شود می‌دانیم که این خون به عبث ریخته نشده و جوانان ما بیهوده جان خود را از دست نداده‌اند.
ضرورت ساختن شبکه‌ای از هسته‌های کوچک و مخفی به‌عنوان ستون فقرات مقاومت سازمان‌یافته در برابر سرکوب بارها عنوان شده و امروز نیز ما بر آن تأکید می‌کنیم. هسته‌هایی که کارگران را از کارخانه‌های مختلف به هم وصل می‌کنند، تجربه‌ها را حفظ می‌کنند، تحلیل می‌کنند و نتایج را به کارگران برای غنای مجدد منتقل می‌کنند، تا موج بعدی قوی‌تر از قبلی آغاز شود.
باید عمل کنیم — وگرنه فردا جلوی فرزندانمان شرمنده خواهیم بود.
به امید پیروزی نهایی
رضا اکبری
۱۳ بهمن ۱۴۰۴

۱ عنوان مقاله الهام‌گرفته از ویدیویی است از کشتار در ایران: پدری که در سردخانه میان کیسه‌های جسد پرسه می‌زند، نام پسرش «سپهر» را صدا می‌زند و دنبالش می‌گردد.

میلیتانت

سایت گرایش مارکسیست های انقلابی ایران