انقلاب و شرایط انقلابی؛ مسئله کمیت، حضور و قدرت سیاسی
انقلاب و شرایط انقلابی؛ مسئله کمیت، حضور و قدرت سیاسی
تأملی درباره نسبت جریانهای سیاسی، خروش تودهها و چشمانداز قدرتیابی طبقه کارگر
آرش آزاد
در بحث انقلاب و شرایط انقلابی، گاهی با تصوری روبهرو هستیم که انقلاب را پدیدهای دفعی و صرفاً وابسته به یک لحظه تاریخی میبیند؛ گویی انقلاب ناگهان از راه میرسد و در همان لحظه، آن جریانی که پیش از انقلاب تشکیلات بزرگتری ساخته، افراد بیشتری را پیرامون خود جمع کرده و از پایگاه اجتماعی وسیعتری برخوردار بوده است، الزاماً میتواند پیروز شود و سرنوشت تحولات را تعیین کند. در چنین برداشتی، کمیت افراد و گستردگی سازمان سیاسی پیش از انقلاب، به معیاری برای سنجش اعتبار، اهمیت و حتی توانایی سیاسی جریانها تبدیل میشود.
بر اساس همین نگاه، جریانی که در مقیاسی کوچکتر فعالیت میکند، کار مخفی و سازماندهی غیرعلنی دارد یا درباره فعالیتهای عملی خود تبلیغات گستردهای نمیکند، صرفاً به این دلیل که در یک نشست یا جلسه صدها و هزاران نفر پیرامونش جمع نمیشوند، فاقد شانس تأثیرگذاری در تحولات انقلابی تلقی میشود. انگار که پیش از وقوع انقلاب، تکلیف همهچیز روشن شده و وزن سیاسی جریانها برای همیشه تثبیت شده است. اما این برداشت نه با منطق انقلابها سازگار است و نه با تجربه تاریخی آنها.
انقلابها، چه انقلاب بورژوایی فرانسه در سال ۱۷۸۹، چه انقلاب اکتبر روسیه و چه انقلاب ۱۳۵۷ ایران، با خروش تودهها آغاز میشوند؛ خروشی که لزوماً از پیش برنامهریزی نشده و در چارچوب سازماندهی هیچیک از جریانهای سیاسی موجود شکل نگرفته است. برای مثال، در انقلاب فوریه ۱۹۱۷ روسیه، اعتراض زنان کارگر نساجی به نقطه آغاز خیزشی گسترده تبدیل شد و بهتدریج گروههای وسیعتری از مردم به آن پیوستند. نیرویی که وارد میدان شد، در همان لحظه آغاز، الزاماً محصول نقشه و اراده یک حزب یا سازمان سیاسی نبود.
پیش از وقوع انقلاب، جریانهای سیاسی متعددی با گرایشها، سازمانها و پایگاههای اجتماعی متفاوت در جامعه فعالیت میکنند. اما ماهیت انقلاب دقیقاً در همین نکته نهفته است که تعادل قوای موجود را برهم میزند و مناسبات پیشین قدرت و وزن اجتماعی جریانهای سیاسی را دگرگون میکند. اگر انقلاب نتواند این تعادل قوا را تغییر دهد، اگر جریانهای بزرگ همچنان با همان وزن و پایگاه پیشین باقی بمانند و جریانهای کوچکتر نیز امکان رشد و گسترش پیدا نکنند، اساساً چه چیزی از دگرگونی انقلابی باقی میماند؟ جابهجایی در وزن سیاسی و اجتماعی نیروها، بخشی از خود فرایند انقلاب است.
بنابراین، تأثیرگذاری بر روند انقلاب الزاماً به تعداد اعضا، بزرگی تشکیلات یا شمار طرفداران یک جریان سیاسی وابسته نیست. این تأثیرگذاری به برخورداری از نظریه انقلابی، حضور در جامعه و توانایی نمایندگی و سازماندهی مطالبات اجتماعی مربوط میشود؛ خواه این حضور گسترده باشد و خواه در آغاز محدود. مسئله صرفاً تعداد افراد نیست؛ مسئله حضور است. مسئله این است که آیا یک جریان صدای مطالبات و خواستههایی است که در بطن جامعه در حال شکلگیریاند یا نه. همین حضور و صدایی که یک جریان در متن مبارزه اجتماعی دارد، میتواند در شرایط انقلابی به عاملی تعیینکننده تبدیل شود.
تجربه بلشویکها در روسیه نمونهای روشن از این مسئله است. بلشویکها در آستانه انقلاب فوریه، در مقایسه با جریانهای بزرگی مانند منشویکها و سوسیالیستهای انقلابی، از نیروی سازمانی و پایگاه اجتماعی محدودتری برخوردار بودند. بااینحال، در فاصله فوریه تا اکتبر ۱۹۱۷ توانستند بهتدریج به نیرویی تأثیرگذار در تحولات انقلابی تبدیل شوند. اهمیت این تجربه در آن است که وزن سیاسی یک جریان را نمیتوان فقط با اندازه آن در روزهای پیش از انقلاب سنجید؛ باید دید در متن خود انقلاب چه موضعی میگیرد، چه مطالباتی را نمایندگی میکند و چه افقی برای قدرت سیاسی پیش میگذارد.
بلشویکها توانستند به بیان سیاسی مطالبات رادیکال کارگران، سربازان و دهقانان نزدیک شوند. شعارهایی چون واگذاری زمین به دهقانان و کنترل کارخانهها به دست کارگران، با خواستههای عینی تودههایی پیوند داشت که دیگر نمیخواستند مناسبات پیشین را بپذیرند. این مطالبات را نمیتوان صرفاً به این دلیل توضیح داد که بلشویکها مارکسیست بودند؛ مسئله این بود که آنها به مطالباتی پاسخ میدادند که در بطن مبارزه اجتماعی و تجربه روزمره تودهها شکل گرفته بود. در شرایط انقلابی، کارگران و سربازان درمییافتند که جایگاه و هویت اجتماعیشان به نقش محدودشان در کارخانه یا پادگان خلاصه نمیشود. آنان خود را نیرویی میدیدند که میتواند در تعیین سرنوشت جامعه و نوشتن تاریخ دخالت کند.
یک جریان سیاسی، حتی اگر در آغاز کوچک و محدود باشد، چنانچه بتواند این مطالبات را سازماندهی کند، در امتداد آنها حرکت کند و بر قدرتیابی تودهها و بهویژه طبقه کارگر تأکید داشته باشد، میتواند در روند انقلاب به نیرویی تعیینکننده تبدیل شود. مسئله فقط بیان خواستههای مردم نیست؛ مسئله این است که یک جریان سیاسی تا کجا برای تحقق آن خواستهها، برای سازمانیابی مستقل تودهها و برای انتقال قدرت به آنان پیش میرود. جریانی که از قدرت مردم سخن میگوید اما در لحظه تعیین تکلیف قدرت سیاسی، آن را به نیرویی دیگر واگذار میکند، نمیتواند مدعی نمایندگی مستقل همان مطالبات باشد.
تجربه انقلابها نشان میدهد که با وقوع انقلاب، سطح آگاهی و حساسیت سیاسی تودهها میتواند در فاصلهای بسیار کوتاه دگرگون شود. مردمی که تا روز پیش از آن خود را از روند تصمیمگیریهای کلان جامعه کنار میدیدند، ناگهان احساس میکنند در حال نوشتن تاریخاند. در چنین لحظاتی، گویی همه به رسانه تبدیل میشوند؛ گیرایی سیاسی و اجتماعی افراد جامعه بهشدت افزایش مییابد و مردم درمییابند که حرکات، رفتارها، تصمیمها، رأیها و مواضعشان چه تأثیری بر سرنوشت انقلاب، آینده جامعه و حتی زندگی نسلهای بعدی خواهد داشت. این دگرگونی در آگاهی و کنش تودهای را نمیتوان با معیارهای معمول و ایستای دوران غیرانقلابی اندازهگیری کرد.
از همینرو، نمیتوان درباره انقلاب و سیاست صرفاً بر اساس برداشتهای شخصی، جایگاه تشکیلاتی یا تجربه محدود فردی داوری کرد. گاهی افرادی که سابقه عضویت در یک حزب یا سازمان سیاسی را دارند، صرفاً به اعتبار همین سابقه، خود را یک سر و گردن بالاتر از مردم عادی تصور میکنند. در چنین نگاهی، مسائل علمی مربوط به تاریخ، جامعه و جامعهشناسی به مجموعهای از نظریات شخصی، گاه مبتذل، تقلیل پیدا میکند. حاصل کار نیز تحلیلی آشفته و بیارتباط با تجربه تاریخی است؛ لباسی که نه اندازه واقعیت تاریخی است و نه بر تن جامعه مینشیند. برای فهم انقلاب باید به تاریخ، ساختارهای اجتماعی، مناسبات طبقاتی و تجربه واقعی مبارزه رجوع کرد، نه به توهمات ناشی از سابقه حزبی یا بزرگی ظاهری تشکیلات.
تجربه انقلاب ۱۳۵۷ ایران نیز از این نظر سرشار از درسهای تاریخی است. طبعاً نمیتوان همه این درسها را در یک بحث مختصر مطرح کرد و بسته به موضوع، میتوان به جنبههای مختلف آن پرداخت. اما در ارتباط با مسئلهای که اینجا دنبال میکنیم ــ یعنی نسبت میان کمیت و گستردگی یک جریان سیاسی با توانایی آن برای مداخله در روند انقلاب و تعیین تکلیف قدرت ــ این تجربه اهمیت ویژهای دارد.
در دوران حکومت محمدرضا شاه، جریانهای سیاسی متعددی در ایران فعالیت میکردند. از جمله جریانهای شناختهشده و باسابقه میتوان به حزب توده و سازمان چریکهای فدایی خلق اشاره کرد. در کنار آنها، جریانهایی مانند اتحادیه کمونیستهای ایران و مجموعهای از سازمانها و گروههای کوچکتر نیز حضور داشتند که اگرچه در سایه جریانهای بزرگتر کمتر شناخته شده بودند، فعالیتهای مبارزاتی و نظری خود را دنبال میکردند. این جریانها دارای سوابق مبارزاتی، تجربه تشکیلاتی و چهرههای نظریهپرداز و تأثیرگذاری بودند. بیژن جزنی، مسعود احمدزاده و احسان طبری از جمله چهرههایی بودند که هر یک در شکلگیری ادبیات و سنت نظری چپ ایران نقش داشتند.
با وقوع انقلاب در سال ۱۳۵۷، وضعیت سیاسی کشور وارد مرحلهای تازه شد. تا سال ۱۳۶۰، قدرت سیاسی جدید هنوز درگیر تثبیت موقعیت خود و حذف یا مهار نیروهای رقیب بود و مبارزه سیاسی در ابعاد مختلف در جامعه ادامه داشت. سازمان مجاهدین خلق به مبارزه مسلحانه روی آورد؛ در جریانهای سیاسی مختلف انشعابها و شکافهای جدی شکل گرفت؛ و سازمان فداییان خلق به دو جریان اکثریت و اقلیت تقسیم شد. حزب توده نیز موضع سیاسی خود را در قبال جمهوری اسلامی مشخص کرد و به حمایت از جریان حاکم روی آورد. این دوره، دورهای از کشمکشهای فشرده سیاسی و تعیین تکلیف نیروهایی بود که هر یک مدعی حضور در آینده جامعه بودند.
اما در میان این فراز و نشیبها، مسئلهای اساسی در بخش مهمی از این جریانها خود را نشان میداد: روشن نبودن برنامه برای کسب قدرت سیاسی و مشخص نبودن اینکه پس از دستیابی به قدرت، قرار است چه مناسبات و ساختاری برقرار شود. بسیاری از این جریانها در فضای انقلاب حضور داشتند، مبارزه میکردند، مردم را تهییج میکردند و در تحولات سیاسی مشارکت داشتند؛ اما میان حضور در مبارزه و داشتن برنامهای روشن برای تعیین تکلیف قدرت سیاسی فاصلهای جدی وجود داشت. مسئله فقط این نبود که چه کسی باید برود و چه کسی باید بیاید؛ مسئله این بود که قدرت باید در دست کدام طبقه قرار بگیرد، بر چه مناسباتی استوار شود و برای تحقق چه دگرگونی اجتماعیای به کار گرفته شود.
این مسئله هیچ ارتباط مستقیمی با کمیت و گستردگی یک حزب ندارد. یک حزب میتواند از وسیعترین پایگاه اجتماعی در ایران و حتی در خاورمیانه برخوردار باشد، مانند حزب توده؛ یا سازمانی مانند فداییان خلق، که در سالهای پیش از انقلاب، بهویژه پس از عملیات سیاهکل در سال ۱۳۴۹ و در سالهای بعد، در میان بخشهایی از جوانان و روشنفکران شهرت و نفوذ قابلتوجهی پیدا کرده بود. برخورداری از سابقه مبارزاتی، نام شناختهشده، ادبیات نظری و نیروی انسانی، بهخودیخود به معنای داشتن برنامهای روشن برای مسئله قدرت سیاسی نیست.
برای مثال، بخشی از جریانهای چپ تصور میکردند که باید با بورژوازی ملی سازش کنند یا حتی به پلهای برای به قدرت رسیدن یک جریان بورژوازی ملی تبدیل شوند؛ جریانی که قرار بود در مرحلهای بعد، زمینه را برای پیشروی طبقه کارگر و تحقق افق سوسیالیستی فراهم کند. در چنین نگرشی، مسئله قدرتیابی مستقل طبقه کارگر و انقلاب سوسیالیستی به آیندهای نامعلوم موکول میشد؛ گویی ابتدا باید قدرت به نیرویی دیگر سپرده شود و سپس در مرحلهای بعد، طبقه کارگر امکان پیشروی پیدا کند. اما همین تعویقِ مسئله قدرت، در لحظهای که انقلاب آن را به مسئلهای فوری و عینی تبدیل کرده بود، به معنای کنار گذاشتن مداخله مستقل طبقاتی بود.
اینجا دوباره با همان مسئله بنیادی روبهرو میشویم: بزرگی تشکیلات، شهرت سیاسی، سابقه مبارزاتی و حتی برخورداری از ادبیات نظری ارزشمند، لزوماً به معنای توانایی مداخله تعیینکننده در شرایط انقلابی نیست. مسئله اصلی، داشتن تحلیل مشخص از شرایط مشخص و روشن بودن موضع یک جریان در قبال قدرت سیاسی است. جریانی که درباره قدرت پاسخ روشنی ندارد، هر اندازه هم از نظر تشکیلاتی بزرگ باشد، ممکن است در لحظه تعیینکننده به دنبالهرو نیرویی دیگر تبدیل شود.
کسانی که بدون بررسی دقیق تجربیات مبارزاتی طبقه کارگر، بدون سختگیری نظری و بدون شناخت ساختارهای اجتماعی و تاریخی شکلگیری انقلاب، به فعالیت حزبی و تشکیلاتی روی میآورند، ممکن است بیش از آنکه از چشماندازی سیاسی روشن برخوردار باشند، به کمیت و گستردگی ظاهری تشکیلات خود تکیه کنند. ممکن است از حضور گروههای مختلف اجتماعی، از پیر و جوان تا اقشار گوناگون جامعه، در سازمان خود سخن بگویند؛ اما هنگامی که بحث به مسئله قدرت سیاسی میرسد، با ابهام و سردرگمی مواجه شوند. تعداد اعضا و تنوع اجتماعیِ افراد یک تشکیلات، جای تحلیل طبقاتی و برنامه سیاسی را نمیگیرد.
در چنین شرایطی، این جریانها ممکن است در وضعیت انقلابی، بهجای آنکه به نیرویی مستقل و تعیینکننده تبدیل شوند، پشت سر جریانهای سیاسی دیگری حرکت کنند که از قدرت بسیج تودهای و شعارهای جذابتری برخوردارند. این همان وضعیتی است که در آن بخشهایی از جریانهای خردهبورژوایی، زیر تأثیر سیر حوادث و در غیاب یک افق طبقاتی روشن، به دنبال نیروهای پوپولیست به حرکت درمیآیند؛ نیروهایی که با اتکا به پایگاه اجتماعی و توانایی بسیج تودهای خود میتوانند مسیر مبارزه را از مطالبات مستقل طبقاتی منحرف کنند. در این وضعیت، شعارهای ظاهراً رادیکال یا حتی سوسیالیستی ممکن است پوششی برای تبعیت سیاسی از نیرویی با افق و منافع طبقاتی متفاوت شود.
نمونه تاریخی قابلتوجه این وضعیت را میتوان در نحوه مواجهه بخشی از نیروهای چپ با روحانیت در انقلاب ۱۳۵۷ مشاهده کرد. روحانیت در آن مقطع، دستکم در بخشی از گفتار سیاسی خود، چنین وانمود میکرد که خواهان تصاحب قدرت سیاسی نیست؛ اینکه روحانیون به مساجد و حوزههای علمیه بازمیگردند، اداره جامعه را به جوانان و نیروهای دیگر واگذار میکنند و خود کاری با سیاست نخواهند داشت. فقدان شناخت تاریخی، تحلیل ناکافی از شرایط مشخص و نداشتن درک روشن از مسئله قدرت سیاسی، باعث شد بخشهایی از جریانهای سیاسی نتوانند ماهیت و پیامدهای چنین مواضعی را بهدرستی ارزیابی کنند و در نهایت به حمایت از روحانیت روی آورند.
البته نباید این واقعیت را نادیده گرفت که جریانها و افرادی نیز از همان ابتدا با جمهوری اسلامی، خمینی و حاکمیت روحانیت مخالفت کردند. اما مخالفت با روحانیت لزوماً به معنای اتخاذ موضعی مستقل و سوسیالیستی در قبال قدرت سیاسی نبود. برخی از این نیروها نه از موضع قدرتیابی طبقه کارگر، بلکه به این دلیل با روحانیت مخالف بودند که آن را نماینده یک جریان بورژوا-دموکراتیک نمیدانستند و معتقد بودند باید نیروی دیگری با چنین ویژگیهایی جایگزین آن شود. به بیان دیگر، اختلاف آنان با روحانیت الزاماً بر سر این نبود که قدرت باید به طبقه کارگر منتقل شود؛ بلکه گاه بر سر این بود که کدام نیروی بورژوایی یا سیاسی باید جایگزین حاکمیت روحانیت شود.
در اینجا قصد ندارم وارد قلمرو فرضیهها و اما و اگرهای تاریخی شوم؛ برای مثال اینکه اگر مصدق حضور داشت، چه موضعی اتخاذ میکرد یا چه مسیری ممکن بود طی شود. مسئله مشخصتر از این حرفهاست: هنگامی که یک جریان سیاسی برنامه مستقلی برای کسب قدرت سیاسی ندارد و راهبرد خود را بر همراهی با یک جریان بورژوازی و به قدرت رسیدن آن بنا میکند، مسئله قدرتیابی مستقل طبقه کارگر و تحقق انقلاب سوسیالیستی عملاً به حاشیه رانده میشود. این همان نقطهای است که تفاوت میان حضور در انقلاب و مداخله مستقل در مسیر انقلاب آشکار میشود.
در نهایت، بازمیگردیم به نکته آغازین بحث: جریان کوچک، حتی جریانی که در شرایط پیشاانقلابی تنها بخش محدودی از جامعه را نمایندگی میکند، اگر از تحلیل طبقاتی، نظریه انقلابی، حضور اجتماعی و برنامهای روشن برای مسئله قدرت برخوردار باشد، میتواند در لحظه انقلابی نقشی فراتر از وزن و اندازه پیشین خود ایفا کند. در مقابل، جریانی بزرگ و پرشمار، اگر نتواند نسبت خود را با قدرت سیاسی، با مطالبات تودهها و با مسئله رهایی طبقاتی روشن کند، ممکن است در همان لحظهای که تاریخ امکان مداخله را پیش رویش گذاشته است، به دنبالهرو نیروهای دیگر تبدیل شود.
از این رو، معیار سنجش یک جریان انقلابی را نمیتوان صرفاً در شمار اعضا، گستردگی تشکیلات، شهرت تاریخی یا تعداد حاضران در اجتماعات آن جستوجو کرد. پرسش اساسی این است: این جریان چه نیروی اجتماعیای را نمایندگی میکند؟ مطالبات کدام طبقه را به برنامه سیاسی تبدیل میکند؟ در لحظه گشوده شدن بحران انقلابی، برای انتقال قدرت به کدام نیرو مبارزه میکند؟ و آیا برای دگرگونی مناسباتی که جامعه را به وضعیت پیشین رساندهاند، افقی مستقل و روشن دارد یا نه؟ بدون پاسخ به این پرسشها، هر ادعایی درباره بزرگی، اجتماعی بودن یا انقلابی بودن یک تشکیلات، میتواند به نمایش کمیت بدون محتوای طبقاتی تبدیل شود.
در فرصتهای بعدی، امیدوارم بتوانیم با تفصیل بیشتری به خود مسئله قدرتیابی در انقلاب بپردازیم؛ به اینکه انقلاب سوسیالیستی چگونه ممکن میشود، چه شرایط مادی و سیاسیای برای تحقق آن لازم است و یک جریان انقلابی چگونه میتواند از سطح بیان مطالبات فراتر برود و به نیرویی برای سازماندهی قدرت مستقل طبقه کارگر تبدیل شود.
آخرین دیدگاه ها