فلسفه «پراکسیس» مارکس: به سوی مارکسیزم قرن بیست و یکم

Share Button

از جزوه به سوی مارکسیزم قرن بیست و یکم

praxismarx_Maziar

«فیلسوفان تنها جهان را به شیوه های گوناگون تعبیر کرده اند. مسأله اما بر سر دگرگون کردن جهان است.»(۱) (کارل مارکس، بهار ۱۸۴۵)

گرچه «تز» بالا از سوی «اپوزیسیون چپ» به کرّات نقل شده، اما مفهوم کامل آن، که ستون فقرات فلسفۀ مارکسیزم را تشکیل می دهد، هیچ گاه به بحث جامع گذاشته نشده است.(۲)  برخلاف نظریات برخی از نظریه پردازان چپ، «مارکسیزم» یک «ایدئولوژی» نیست، زیرا که ایدئولوژی یک «آگاهی کاذب»(۳است. تنها بورژوازی حامل «ایدئولوژی» است و طبقۀ کارگر نیازی به «آگاهی کاذب» ندارد. در واقع «مارکسیزم» یک «علم» است. علمی که «جهان بینی» طبقه کارگر را توضیح می دهد. در عین حال، «مارکسیزم» به عنوان یک نظریه، «سلاح» انقلاب پرولتری است. در مرکز «مارکسیزم» نیز فلسفۀ «عمل»(۴) (پراکسیس) قرار گرفته است.

برخلاف توضیحاتی که «مارکسیست»های چپ از «ماتریالیزم دیالکتیک» ارائه داده اند، فلسفۀ «عمل» مارکس بر محور مطلب دیگری استوار گشته است. یکی از روش های عادی توضیح و تشریح فلسفۀ مارکسیستی، تأکید بر دعوای سنتی بین «ماتریالیست»ها و «ایده آلیست»ها است. مکتب نخست تأکید بر تقدم «ماده» (عین) بر «روح» (ذهن) دارد و مکتب دوم برعکسِ آن. نظریه پردازان سنتی استدلال می کنند که «کشف» مارکس در حوزۀ فلسفی این است که «ماتریالیزم» فوئرباخ و «ایده آلیزم» هِگل را درهم آمیخته و «غنی» کرده است. آنان تنها به برشمردن «قوانین» فلسفی (مانند تغییر کمّیت به کیفیت، نفی در نفی، وحدت ضدین، «تز»، «آنتی تز»، «سنتز» و غیره) بسنده می کنند. در واقع مارکسیست های سنتی در بهترین حالت، فلسفۀ مارکسیستی را بر مبنای نظریات ارائه شده توسط «لنین»(۵) (نوشته های فلسفی) و یا «انگلس» (آنتی دورینگ) توضیح می دهند. تردیدی نیست که در این آثار ارزنده، عناصر بسیار مهمی از فلسفۀ مارکسیستی نهفته است. اما، مسألۀ اساسی فلسفۀ مارکسیستی به این نکات خلاصه نمی گردد.

مفهوم فلسفۀ «عمل» نزد مارکس

کلیۀ فیلسوفان پیشا مکتب ایده آلیستی هِگل، «عمل» و یا رابطۀ بین «تئوری» و «عمل» در فلسفه را با تردید می نگریستند. به زعم آنان، گویا ترکیب «عمل» با تئوری، منجر به کاهش «خلوص» مسایل نظری می گشت. پیش از مارکس، ایده آلیزم آلمانیِ نهفته در نظریات هِگل، ترکیب «عمل» و «تئوری» را آگاهانه ارزیابی و طرح کرد. علت آن نیز این بود که ایده آلیزم آلمانی در مرکز جنبش انقلابی ضد فئودالی آن دوره قرار گرفته بود (به ویژه در فرانسه). هِگل در نوشته های خود، به کرّات به ارتباط بین فلسفه و واقعیت انقلابی زمان خود اذعان داشت. پس از آن، مارکس در مورد وضعیت آن دوره نوشت که: «آلمان وجدان تئوریک سایر کشورها است که در عمل آن چه را آلمانی ها [فیلسوفان آلمانی] در موردش فکر می کردند، به مورد عمل قرار داده اند»(۶اما، با این وصف ایده آلیزم مطلق گرایانۀ هِگل، دنیا را همان گونه که «موجود» بود پذیرفت؛ و خواهان تغییر یا دگرگونی آن نگشت. او در «درس های تاریخ فلسفه» اشاره می کند که: «هدف نهایی فلسفه این است که بین تفکر و واقعیت آشتی ایجاد کند.»(۷)

در واقع، تنها کارل مارکس بود که به روشنی رابطۀ میان فلسفۀ ایده آلیستی و «عملِ» انقلابی را توضیح داد.

از دیدگاه مارکس، «عملِ» انسانی، که با هدف تغییر طبیعت و اجتماعِ پیرامون خود شکل گرفته است، مقام مرکزی در شناخت جامعه را به خود معطوف می دارد. «فلسفه» نیز آگاهی، پایۀ تئوریک و ابزار این عمل را بنیاد می گذارد. از دیدگاه مارکس، رابطه بین «تئوری» و «عمل» (پراکسیس)، هم یک رابطه «عملی» و هم «نظری» است. «عملی» از این لحاظ که «تئوری» در تحلیل نهایی راهنمای فعالیت انسانی است، به ویژه عمل انقلابی اش. «نظری» از این لحاظ که این ارتباط یک اقدام آگاهانه است. فلسفۀ «عملِ» مارکس، پیوند بین «فلسفه» به شکل اعم را با «واقعیت موجود» توضیح می دهد. این نکته را هِگل نادیده می گرفت. اما، پس از وی، «هِگلی های جوان» از نظریات او فراتر رفتند.

مارکس برای نخستین بار، گُسست خود با «هِگلی های جوان»(۸را با نقد به نظریات آن ها در سال ۱۸۴۳، آغاز کرد. مارکس با نقد بر دو مکتب موجود «هِگلی های جوان»، نظریۀ فلسفۀ «عمل» را تکامل داد. او نوشت که: «سلاح نقد هرگزجایگزین نقدِ با سلاح ها نمی گردد…تئوری زمانی به یک نیروی مادی تبدیل می گردد که توده های مردم را جلب کرده باشد… زمانی که رادیکال شده باشد.»(۹)

نقش پرولتاریا در تحقق فلسفۀ «عمل»

پس از این تکامل نظری، دو سؤال برای مارکس مطرح شد: اول، آن تئوری ای که منطبق با واقعیت است، کدام است؟ دوم، چه کسی در جامعه این تئوری را به «عمل» انقلابی تبدیل می کند؟ پاسخ او به این سؤال ها، در نوشته های بعدی وی به روشنی بیان گشت.

او معتقد بود که در وهلۀ نخست، «تئوری» مورد نظر، بایستی «رادیکال» و «انقلابی» باشد. به سخن دیگر، تئوری ای که خواهان حفظ وضعیت موجود (بورژوایی) باشد، یک تئوری «رادیکال» و «انقلابی» نیست. پس چنین تئوری ای قادر به مبدل شدن به «نیروی مادی» و «جلب» توده ها نخواهد شد.(۱۰و دوم، طبقۀ کارگر تنها طبقه ای است که قادر به تحقق این تئوری (فلسفه) در جامعه می باشد.

مارکس ادامه می دهد که تئوری، زمانی «رادیکال» است که ریشۀ آن درک گردد: «برای انسان ریشه همان انسان است»(۱۱سپس تأکید می کند که «تئوری زمانی در مردم تحقق می یابد که نیازهای آن ها را برآورده کند»(۱۲بنابراین از دیدگاه مارکس فلسفۀ «عمل»، نقدی رادیکال است که زمانی از «تئوری» به صحنۀ «عمل» وارد می گردد که پاسخگوی نیازهای انسان های واقعی در جامعه باشد. به سخن دیگر، «تئوری» به خودی خود «غیرعملی» است، زیرا که قابل تحقق نیست؛ و کارایی «تئوری»، مشروط به وجود «نقد رادیکال» منطبق با نیازهای مردم است. از دیدگاه مارکس، این نکته پایه و اساس انتقال «تئوری» به «عمل» را تشکیل می داد. از آن جایی که نیازهای مردم با رهایی کامل آن ها قابل تحقق است، پس لازمۀ این انتقال (تئوری به عمل)، یک «انقلاب اجتماعی» است. و در مرکز این انقلاب نیز پرولتاریا، به عنوان تنها طبقۀ متشکل تحت ستم که آزادی اش پیش شرط آزادی کل بشر است، قرار دارد. بدین ترتیب پرولتاریا با نفی خود به مثابۀ یک طبقه، کل نظام طبقاتی را از میان بر می دارد.

مارکس معتقد بود که پرولتاریا به رهایی کامل خود دست نمی یابد، مگر این که «تئوری» را به «عمل» تبدیل کند. او تأکید می کرد که تئوری به خودی خود منجر به رهایی پرولتاریا نمی گردد. همچنین «وجود» یا «حضور» اجتماعی تئوری به خودی خود، منجر به آزادی طبقۀ کارگر نمی گردد. طبقۀ کارگر در ابتدا باید به موقعیت اجتماعی خود آگاه گرددبه نیازهای رادیکال خود واقف گردد. و سپس لزوم فراهم آوردن زمینۀ مادی برای رهایی خود را درک و در ارتباط با آن «عمل» انقلابی سازمان دهد.

«آگاهی» پرولتاریا نیز «فلسفه» یا جهان بینی آن طبقه است. در واقع، پرولتاریا و فلسفه یک واحد غیرقابل تفکیک را تشکیل می دهند. مارکس در این مورد می نویسد که: «همان طور که فلسفه سلاح های مادی خود در پرولتاریا جستجوی می کند، پرولتاریا نیز سلاح های معنوی خود را در فلسفه می یابد».(۱۳)  به سخن دیگر، بدون پرولتاریا و در غیاب نیروی بالقوۀ آن طبقه، هیچ گاه افق محدود فلسفه (یا تئوری)، گشایش نمی یابد. «فلسفه» تنها زمانی به هدف نهایی خود می رسد که متکی بر یک طبقهبه مثابۀ ابزار و سلاح مادی اشباشد و ریشه در «واقعیت» عینی پیدا کند. از سوی دیگر، پرولتاریا بدون دسترسی به سلاح معنوی خود (فلسفه)، به رهایی نهایی نخواهد رسید. مارکس می گوید که: «فلسفه بدون الغای پرولتاریا تحقق واقعی نمی یابد و پرولتاریا بدون تحقق واقعی فلسفه نمی تواند خود را ملغا کند»(۱۴).

*********

تا این مقطع، تحلیل های مارکس در مورد نقش پرولتاریا از زوایۀ مفاهیم فلسفی بنا شده بود و نه تحلیل های اقتصادیاجتماعی. تحلیل او محدود، و تنها متکی بر ارزیابی تاریخی او از وضعیت پرولتاریا بود. او هنوز نقش پرولتاریا را از زاویۀ تحلیل قوانین حاکم بر روابط اقتصادی سرمایه داری، روابط طبقاتی جامعۀ بورژوایی و دولت سرمایه داری، بنا نکرده بود. در واقع، کمبود یک تحلیل علمی از نقش پرولتاریا در تحلیل های آن دورۀ او مشاهده می شد. اما با این وصف او به نقش مرکزی پرولتاریا در انقلاب و دگرگونی جامعۀ بورژوایی دست یافته بود. پس از آن دوره، او تمرکز خود مبنی بر توضیح نظر «عمل» را بر «کار بشر» یا تولید مادی گذاشت. او چنین روشی را در دست نوشته های اقتصادیفلسفی ۱۸۴۴ (دست نوشت های ۱۸۴۴) آغاز کرد و در کتاب «سرمایه» به عالی ترین شکل آن تجلی داد. نظریه ای که بر این امر تأکید داشت کهپرولتاریا به علت فروش نیروی کارش ارزش افزونه تولید کرده و نقش آن در تولید زمینه لازم برای سازماندهی انقلاب سوسیالیستی را فراهم می آورد»

اما، بازتاب این نظریات به دقیق ترین شکل آن در تزهای فوئرباخ نمایان شد.

تزهای فوئرباخ و فلسفۀ «عمل»

اساسی ترین خصوصیات فلسفۀ «عمل»(۱۵مارکس در تزهای فوئرباخ،(۱۶۱۸۴۵، خود را به نمایش گذاشت. در این اثر کوتاه، مارکس به وضوح مفهوم «عمل» را، مبنی بر وحدت «بشر» و «طبیعت» و وحدت «عین» و «ذهن»، نشان داد(۱۷). در یازده تز، مارکس فلسفه اش را به مثابۀ فلسفۀ «تغییر و تحول» جهان معرفی می کند. اکنون به تزها می پردازیم:

تزاول:

نقص اصلی ماتریالیسم همۀ فیلسوفان تاکنونیاز جمله فوئرباخاین است که شیء(۱۸)، واقعیت(۱۹)، جهان محسوس(۲۰)، در آن ها فقط به صورت عین(۲۱یا نگرش [تأمل(۲۲)] به طور ذهنی درک می شود، نه به صورت فعالیت بشری مشخص(۲۳)، یا پراتیک. این نشان می دهد که چرا جنبۀ فعال [واقعیت]، برای مخالفت با ماتریالیسم، توسط ایده آلیسم بسط داده شد؛ البته فقط به صورت انتزاعی، چرا که ایده آلیسم طبعاً فعالیت واقعی و مشخص را چنان که هست نمی شناسد. فوئرباخ در پی اعیان مشخص، واقعاً متمایز از اعیان اندیشه، است؛ ولی خود فعالیت بشری را چون فعالیت عینی نمی نگرد. به همین دلیل، در کتاب «ذات(۲۴مسیحیت» فقط فعالیت نظری [تئوریک] را فعالیتی اصالتاً بشری می گیرد و درک خود از پراتیک را به شکلی از تظاهر حقیر جهود وارانۀ (۲۵آن محدود می کند. از این جاست که وی اهمیت فعالیت «انقلابی» اهمیت فعالیت «عملیانتقادی» را در نمی یابد.

تز اول را دقیق تر می شکافیم.

در سه جملۀ نخست (به ویژه جملات اول و سوم) مارکس می گوید که نقطۀ قوت ماتریالیزم سنتی (به ویژه ماتریالیزم فوئرباخ) در تأیید این امر نهفته است که او واقعیت جهان را مستقل از «ذهن» توضیح می دهد. اما، نقطۀ اساسی آن این است که عینیت (objectivity)، واقعیت و جهان محسوس صرفاً به صورت «تأمل» و یا به صورت ذهنی درک می شود و نه به صورت فعالیت محسوس عملی بشری.

مارکس می گوید که نزد ماتریالیزم سنتی، «شیی» ( objectivity یا Gengenstand چیزی که در «برابر» بشر قرار گرفته است) تنها به مفهوم «عین» (object) یا از طریق «تأمل» و یا «غور»، درک و شناخته می شود و نه به مفهوم فعالیت محسوس (حسّیت) پراتیک بشر، که مربوط و متعلق به جهان عینی است. به سخن دیگر ماتریالیست های سنتی به شکل «ایستا» به واقعیت های جهان می نگرند. آن ها تنها به چیزهایی که در برابر آن ها (خارج از ذهن آن ها) قرار گرفته، می نگرند و در مورد آن اشیاء «تأمل» می کنند. آنها به صورت «ذهنی» (سوبژکتیو) و یا چیزی که خارج از آن هاست، به اشیاء می نگرند. در تقابل با ماتریالیست ها (مانند فوئرباخ)، ایده آلیست ها جنبۀ «فعال»، یعنی تأثیر عین بر ذهن را درک کرده اند (هر چند به صورت تجریدی و انتزاعی). البته مارکس بر این باور است که ایده آلیست ها نیز کارشان ایراد دارد، زیرا که «عین» را نادیده می گیرند. درک صحیح از فلسفه، از دیدگاه مارکس، این است که بشر در فعالیتش شناخت پیدا کرده و از طریق تأثیرگذاری بر محیط اطرافش آن را تغییر و تکامل دهد. اهمیت فعالیت «انتقادیانقلابی» نیز از پیوند دادن مفاهیم تئوریک و پراتیک سرچشمه می گیرد.

در دو جملۀ نهایی تز اول، مارکس استدلال می کند که فوئرباخ این مطلب را درک نمی کند و در کتابش «جوهر مسیحیت»، برخورد به «عمل» (پراتیک) را به معنی «کثیف یهودی» آن در نظر می گیرد عمل»، به مفهوم پول در آوردن مانند یهودی ها و کثافت کاری کردن تلقی می گردد). این روش از تفکر در میان ماتریالیست های آن دوره بسیار رونق داشت. بدین ترتیب که «ذهن» در برابر «عین» خارج از خودش تأمل می کند (فکر و تجسس می کند) و سپس ذهن به مفاهیم تئوریک نایل می آید. این امر منجر به تغییر جهان می گردد، زیرا که تفکر تحت تأثیر دنیای خارجی قرار گرفته است. همچنین فعالیت عملی بشر چیزی است «کثیف» و بی ارتباط به این تفکر. از دیدگاه مارکس، این طرز فکر اهمیت فعالیت انتقادیعملیانقلابی را کاملاً نفی می کند.

با طرح این تز، مارکس تئوری «عمل» (پراکسیس) را به بخشی اساسی از «معرفت» بشری ارتقا می دهد. او بر خلاف نظریات فوئرباخ هر نظریه را که شناخت طبیعت را بی ارتباط با پراتیک عملی بشر بداند، مردود اعلام می کند. او معرفت واقعی بشر را همانند ایده آلیست ها تنها محصول آگاهی بشر ارزیابی نمی کند. از دیدگاه مارکس، معرفت به مثابۀ «معرفت» بشری با فعالیت بشری در طبیعت و یا جهان واقعی، گِره خورده است. روند ادغام فعالیت بشری و طبیعت نیز خود نتیجۀ عمل بشری است. فعالیت بشری، پایه، اساس و محدودیت «معرفت» بشری را تعیین می کند. در ورای این محدوده، البته «طبیعت» وجود دارد. مارکس این «طبیعت» را انکار نمی کند، زیرا که آن را پایۀ درک بشر از دنیای واقعی می داند، اما طبیعت واقعی، نزد وی، طبیعتی است که از بطن فعالیت بشری بیرون آمده باشد. این طبیعت، پدیده ای «در خود» و «بیرونی» نسبت به بشر است. از دیدگاه مارکس، علوم طبیعی همان تاریخ بشر است و تاریخ طبیعی و تاریخ بشر به یکدیگر وابسته اند.

تزدوم:

این مسأله که آیا اندیشۀ بشری دارای حقیقتی عینی هست یا نه، مسأله ای نظری نبوده بلکه مسأله ای عملی است. در پراتیک است که انسان باید حقیقت، یعنی واقعیت و توان اندیشه اش(۲۶را، این جا و اکنون، اثبات کند. مناقشه در بارۀ واقعیت با بی واقعیتی اندیشه ای جدا از پراتیک، صرفاً مسأله ای اسکولاستیک(۲۷است.

مارکس در این تز می گوید که دعوا پیرامون، تقدم «ذهن» بر «عین» (استدلال ایده آلیستها) و یا «عین» بر «ذهن» (بحث ماتریالیست ها)، چنانچه انسان در پراتیک و فعالیت روزمره اش آن را درک نکند، یک بحث «اسولاستیکی» (مکتب گرایانه) است. این مناقشه ها، مبنی  بر این که «حقیقت» وجود دارد یا خیر، باید از طریق «عمل» بشر برایش حل گردد و نه درنتیجه دعوای بین فیلسوفان.

از دیدگاه مارکس هیچ مقوله ای  از جمله «حقیقت» (یا علم) مطلق نیست. در واقع همۀ پدیده ها نسبی است. حتی خود «حقیقت» نیز نسبی است، و بستگی به پراتیک بشر دارد. بنابراین به زعم مارکس، «حقیقت» را نه می توان بر اساس «تجربه» توضیح داد و نه متکی بر «ضروری» بودن آن؛ «حقیقت» را تنها می توان بر اساس «پراتیک» بشر توضیح داد.

تزسوم:

آن مسلک(۲۸ماتریالیستی که آدمیان را محصول اوضاع و احوال و تربیت می داند و معتقد است که برای تغییر آدمیان باید اوضاع و احوال و تربیت را تغییر داد، فراموش می کند که اوضاع دقیقاً به دست آدمیان تغییر می یابد و این خودِ مربی است که نیاز به تربیت دارد. از دیدگاه چنین مسلکی، جامعه ناگزیر به دو بخش تقسیم می شود که یک بخش آن بالاتر از خود جامعه است (مثلاً نزد رابرت اوون).

تقارن تغییر اوضاع و احوال و تغییر فعالیت بشری، یا تغییر خود به خود، را فقط در وجه پراتیک انقلابی می توان نگریست و به نحوی عقلانی درک کرد.

در این تز مارکس به طرفداران دکترین (تئوری) ماتریالیستی از جامعه، نقد می کنند (به ویژه ماتریالیست های فرانسوی و سوسیالیست های تخیل گرای انگلیسی). به آن هایی که جامعه و یا وضعیت موجود را «قبول شده» قلمداد کرده، و تنها تصور می کنند که با تغییر «محیط»، «طبیعت»، «اجتماع» و به ویژه «تربیت» انسان ها، «جامعه» به خودی خود رو به بهبود خواهد گذاشت. مارکس در مقابل استدلالات این عده می گوید که این ها فراموش می کنند که «محیط» و «آموزش» به خودی خود تغییر نمی یابند، و کسی باید این تغییرات را انجام دهد. مسأله این جاست که آن تربیت کنندگان نیز خود نیاز به «آموزش» دارند. به سخن دیگر، چنان چه قرار باشد تا تغییر اساسی در جامعه رخ دهد، «بشر» باید توسط فعالیت (پراتیک) انقلابی وضعیت موجود و عینی را از بنیاد تغییر دهد، وگرنه این روش ماتریالیست ها، منجر به تقسیم بیشتر تفاوت طبقاتی در جامعه می گردد. جامعه به دو بخش تقسیم می گردد: «نخبگان» (یا بخش بالاتر) و «مردم عادی».

از دیدگاه مارکس، روش برخورد ماتریالیست ها به مسایل جامعه، سطحی و یک جانبه (دگماتیک) است. آن ها خواهان تغییر اساسی نمی توانند باشند، زیرا که نقش «پراتیک انقلابی» بشر در تغییر محیط خود را نادیده می گیرند.(۲۹)

تزچهارم:

فوئرباخ، بر اساس خود بیگانگی انسان، که پدیدۀ دین است، جهان را دوگانه می پندارد: یک جهان دینی، که موضوع تصور است، و یک دنیای واقعی.(۳۰)  آن گاه بر آن می شود که جهان دینی را در دنیای واقعی که پایۀ آن است مستحیل کند. او غافل است که با این کار هنوز مسأله به قوت خود باقی است [زیرا آن چه باید توضیح داد] به ویژه این است که چرا دنیای واقعی از خود جدا شده، به صورت قلمروی مستقل در ابرها تثبیت می یابد. این جدا شدن فقط بر اساس از خود گسیختگی و تضاد درونی دنیای واقعی تبیین پذیر است. پس نخست باید جهان را در تضاد آن درک کرد تا سپس بتوان آن را با اقدام انقلابی و حذف تضاد عملاً دگرگون ساخت. به عنوان مثال، همین که دریافتیم که خانواۀ زمینی راز خانوادۀ آسمانی است دیگر باید به انتقاد نظری همان خانوادۀ زمینی [از یک سو] و دگرگون کردن انقلابی آن در عمل [از سوی دیگر] پرداخت.

در تزچهارم، درک فوئرباخ از مذهب مورد سؤال قرار می گیرد. در دو پاراگراف نخست، مارکس دنیای واقعی و غیرواقعی را از یک دیگر متمایز می کند. او معتقد است که بشر به عنوان یک فرد، محدودیت هایی در حوزه های معرفت، قدرت و عشق دارا است. اما بشر به مثابۀ یک واحد عمومی به حوزه های نامحدودی دسترسی پیدا می کند و یکی از آن ها «دین» است. مذهب خارج از بشر قرار گرفته و به شکل یک پدیدۀ تخیلی در ظاهر «خدا» برای افراد جامعه تجلی می یابد. اما، این دو پدیده، یعنی دنیای دینی و غیردینی را نمی توان در هم حل کرد.(۳۱)

در پاراگراف های بعدی، مارکس اشاره می کند که نظریه از میان برداشتن «از خود بیگانگی» بشر و تحلیل بردن «جهان دینی» در «جهان غیر دینی» که توسط فوئرباخ طرح می گردد، عملی نیست مگر توضیح تضادهای واقعی ای که در جهان وجود دارد. و تنها شکلی که این تضادها از بین می روند، توسط پراتیک بشری و «دگرگون کردن انقلابی» آن تضادها در «عمل» است. پدیده هایی که از پراتیک بشری جدا بوده، در «ابرها» باقی مانده و غیرقابل حل هستند.

تزپنجم:

فوئرباخ، ناراضی از اندیشۀ انتزاعی، به نگرش حسی روی می آورد؛ اما جهان محسوس را چون [محصول] پراتیک مشخص انسان در نظر نمی گیرد.

در این تز مارکس نظریۀ فوئرباخ را در مقابل نظریات ایده آلیستی (اندیشۀ انتزاعی) مورد ستایش قرار می دهد. او تأکید می کند که ماتریالیست هایی مانند فوئرباخ با تفکر مجرد راضی نمی شوند و متوسل به تأمل «حسی» دنیای خارج می شوند. این یک گام به پیش است. اما این برخورد به خودی خود ناقص است. از دیدگاه مارکس ماتریالیست های سنتی نمی فهمند که خود «حسّیت» یک عمل علمی است. به سخن دیگر، خود «حس کردن» نیز از «پراتیک مشخص انسان» ناشی می گردد. این نکتۀ اساسی ای است که فوئرباخ از نظر دور می دارد.

تز ششم:

فوئرباخ گرچه ذات دینی را در ذات بشری حل می کند، اما [در نظر نمی گیرد] که ذات بشر امر انتزاعی در درون فرد بشری جدا از افراد دیگر نیست. این ذات، در واقعیت خویش، مجموعه ئی از روابط اجتماعی است. از آن جا که فوئرباخ به نقد تحقیقی این موجود واقعی نمی پردازد، ناگزیر:

۱جریان تاریخ را نادیده می گیرد، و با فرض وجود یک فرد انسانی متنزع و جدا از دیگران، روح دینی را چیزی تغییر ناپذیر و به خودی خود موجود می پندارد.

۲در نتیجه، وجود بشری(۳۲را فقط به عنوان «نوع»، به عنوان کلیت درونی گنگ، که محمل صرفاً طبیعی ارتباط افراد با یکدیگر است، در نظر می گیرد.

مارکس در این تز بیان می دارد که فوئرباخ (مانند سایر ماتریالیست ها) بر این باور است که ذات (یا جوهر) انسان ها در جوهر مذهب ادغام گشته است. زیرا که انسان ها به خاطر فلاکت و بدبختی خود مجبور به کشف نیرویی ماوراء طبیعت (خدا) می شوند و برای حل مسایل خود به آن متوسل می شوند. به زعم او، کشف «خدا» حاصل «از خود بیگانگی» بشر است.

مارکس در پاسخ می گوید که ذات بشر یک پدیده انتزاعی و مجرد نیست. «جوهر» انسان پدیده ئی یکپارچه که شامل همه انسان ها به طور مساوی شود، نیست. در واقع جوهر انسان «مجموعه ئی از روابط اجتماعی» است. جوهر انسان بر اساس روابطش با سایر انسان ها تعیین می گردد. جوهر انسان مجموعه روابطی است که انسان با سایر انسان های اجتماعی برقرار کرده است. مارکس در اینجا خود انسان را تعریف می کند. او معتقد است که ذات خود انسان نیز در نتیجه یک سری روابط اجتماعی تعیین می گردد. به زعم مارکس، برخورد فوئرباخ دو ایراد اساسی دارد:

اول، با عدم درک صحیح از روند تاریخ و انتزاع کردن انسان از روابط اجتماعی اش، تحت عنوان «روح دینی»، شیی برای خود و در خود (مستقل از انسان)، اختراع می کند. در صورتی که، پدیده ئی تحت این عنوان وجود ندارد. «روح دینی» زائده روابط اجتماعی انسان هاست و نه چیزی در «خود».

دوم، ذات انسان را به «نوع بشر» تقلیل می دهد. جوهر بشر تبدیل به «کلیت درونی گنگ» می گردد.

تز هفتم:

بنابراین فوئرباخ توجه نمی کند که «روح دینی» خود محصول اجتماعی است و خرد انسانی مجردی که وی تحلیل می کند، در واقع به یک شکل اجتماعی معین تعلق دارد.

مارکس تأکید می کند که فوئرباخ توجه نمی کند که «روح دینی» خود محصول اجتماعی است و ارتباطی به انسان های مجرد و منفرد ندارد. آن خرد انسانی خود به جامعه تعلق دارد. در واقع انسان از دیدگاه ماتریالیزم فوئرباخ یک پدیدۀ آسمانی است و نه یک بشر زمینی که روابطی با سایر انسان ها دارد.

تز هشتم:

هرگونه زندگی اجتماعی ذاتاً پراتیک است. راه حل عقلانی همۀ رموزی که تئوری را به رازپنداری می کشاند در پراتیک انسانی و در درک این پراتیک نهفته است.

مارکس مجدداً در این تز تأکید می کند که زندگی اجتماعی بشر ذاتاً «پراتیک» یا عملی است. به سخن دیگر، زندگی اجتماعی از ترکیب پیچیده ای از فعالیت های بشری و روابط بین آن ها، تشکیل گشته است. این امر به این مفهوم است که در مورد زندگی اجتماعی تنها نمی توان «تأمل» کرد.

راه حل معقول تمام راز پنداری ها و اسراری که منجر به رازپنداری ها می گردند، در پراتیک انسانی و درک از آن پراتیک نهفته است. پاسخ همۀ نظریات و مسایل تئوریک در سطح فلسفی در تحلیل نهایی در پراتیک انسانی و درک از آن پراتیک خلاصه می شود. پراتیک انسانی به مفهوم فعالیت اجتماعی انسان [رجوع شود به تز ششم]. پراتیکی است که توسط انسان قابل درک است.

تز نهم:

بالاترین نتیجه ای که ماتریالیسم نگرشی [متأمل]، یعنی ماتریالیسمی که فعالیت حواس را فعالیتی پراتیک نمی یابد، بدان می رسد، همانا نگرش [تأمل] دربارۀ افراد جدا از هم در جامعۀ مدنی است.

مارکس بر این اعتقاد استوار است که ماتریالیزم فوئرباخ (ماتریالیزم کسانی که بر شیء خارج از خودشان تنها تأمل می کنند و هیچ نقشی برای پراتیک انسان قایل نیستند) همانا قایل نشدن نقش «سیاسی» برای افراد در جامعۀ «جامعه مدنی»(۳۳می گردد.

تز دهم:

دیدگاه ماتریالیسم کهن جامعه «مدنی» است. دیدگاه ماتریالیسم نو جامعه ی بشری یا بشریت اجتماعی است.

از دیدگاه مارکس، ماتریالیزم نوین خواهان «جامعۀ بشری» (جامعه ای که در آن سیاست، دولت و طبقات وجود دارند) است. او «جامعۀ مدنی» ماتریالیزم کهن را به علت این که نقش دولت و سیاست در آن نفی می گردد، مردود اعلام می کند.

تز یازدهم:

فیلسوفان تنها جهان را به شیوه های گوناگون تعبیر کرده اند. مسأله اما بر سر دگرگون کردن جهان است.

تز آخر، به عنوان جمع بندی تزهای پیش است(۳۴). مارکس در این تز اساس شیوۀ فیلسوفان قدیمی را در مورد سؤال قرار می دهد. او می گوید که فیلسوفان (چه ماتریالیست و چه ایده آلیست) تنها جهان را تفسیر کرده اند. آن ها تنها تئوری ارائه داده و حرف های شیرین زده اند. آن ها مسألۀ مرکزی را نادیده گرفته اند. مسئله اساسی «تغییر» و «دگرگون کردن» جهان است. اما، نه «دگرگونی» به خاطر دگرگونی کردن. بشر از طریق «پراتیک» و فعالیت «حسی» خود در ارتباط با سایرین، از جامعه «شناخت» پیدا کرده، موقعیت خود را «درک» کرده، و به فعالیت انتقادیانقلابی در راستای تغییر و «دگرگون کردن» محیط خود اقدام می کند.

گرچه یازده تز یاد شده نکات اساسی نظریات مارکس در مورد فلسفۀ «عمل» را بیان کرد، اما، بدون اتکا به کتاب «ایدئولوژی آلمانی»، جانمایه نظریات مارکس را انعکاس نمی داد.

«ایدئولوژی آلمانی» نقطۀ عطفی در تکامل نظریۀ «عمل»

تبدیل تئوری فلسفی از «ایدئولوژی» به «علم»، پیش شرط ظهور «عمل» انقلابی را بنیاد گذاشت. از این رو، کار تئوریک مارکس (و انگلس) نیز بر محور این موضوع، بین سال ۱۸۴۴ تا ۱۸۴۵، متمرکز شد. در واقع در سال ۱۸۴۵ با نگاشتن کتاب «ایدئولوژی آلمانی»، مارکس و انگلس بُرش اساسی با نوشته های پیشین خود از جمله دست نوشته های ۱۸۴۴ انجام دادند. در این کتاب، مارکس و انگلس (بنا برگفته خودشان) با پیشینۀ نظری خود (ایده آلیزم هگلی های جوان و ماتریالیزم فوئرباخ) تسویه حساب کردند. «ایدئولوژی آلمانی»، نقطۀ عطفی در روند تبدیل «سوسیالیزم» به «علم» به حساب آمد.

در این کتاب، مفاهیم اساسی، در مورد تفسیر تاریخ و تحلیل جامعه سرمایه داری متکی بر نظریۀ «عمل»، ارائه داده شد. بنیاد مفهوم ماتریالیستی تاریخ بشری در این کتاب توضیح داده شد. مسألۀ مرکزی توضیح تاریخ بشر، به مفهوم یک «علم» طرح گشت. بر خلاف نظریات پیشین فیلسوفان، «علم» و «طبیعت» به مفهوم انتزاعی آن، بدون ارتباط به «پراتیک انسانی» و «انقلاب»، بی اساس ارزیابی شد.

مارکس، در مقابل هِگلی های جوان که «نقد» و «ایده» را موتور تکاملِ تاریخی بشری می پنداشتند، اعلام داشت که مسأله بر سر «توضیح اساس و پایۀ عقاید از طریق پراتیک مادی است و نه توضیح عمل توسط ایده» و این که: «نیروی محرکۀ تاریخ، مذهب و فلسفه و سایر تئوری ها، انقلاباست و نه نقد“».(۳۵)

در اینجا، مسألۀ مارکس پیش از هر چیز دیگری دگرگون کردن «اوهام ایدئولوژیک» نظریه پردازان «ایده آلیست» (هِگلی های جوان) و «ماتریالیست»های کهن (فوئرباخ) بود. زیرا که در هم شکستن این اوهام می توانست راه را برای تکامل تئوری تغییر و تحول انقلابی «جامعۀ موجود»، هموار کند. برقرار کردن رابطه بین «اوهام» ایده آلیستی و «وضعیت واقعی»، لازمه اش درک شرایط مادی و واقعیِ «بشر» بود. از یک سو، درک ایده های «خود» بشر و از سوی دیگر درک شرایط مادی ای که قرار است بشر توسط فعالیت عملی اش تغییر دهد.

این موضوعات، مارکس را به تحلیل نقش «تولید» در تاریخ و زندگی اجتماعی بشر هدایت کرد. مارکس اشاره کرد که: «همان طور که محیط و مقتضیات بر شکل گیری و ساختن بشر تأثیر می گذارد، بشر نیز در ساختن محیط و مقتضیات تأثیر می گذارد»(۳۶)، در این جا تمایز بشر و حیوان توضیح داده شد که: «بشر از حیوان ها توسط آگاهی اش متمایز می گردد…آن ها به محض آغاز تولید وسایل معیشت خود، آغاز به متمایز کردن خود از حیوان ها می کنند… بشر با تولید وسایل معیشت اش به شکل غیرمستقیم در حال تولید زندگی مادی واقعی خود نیز هست…»(۳۷)  در نتیجه از دیدگاه مارکس، نقش تولید «شرط اساسی تمام تاریخ» بشریت است.

پس از این توضیحات مارکس به مفهوم ضرورت «انقلاب» پرولتری رسید.

نقش «انقلاب» در تئوری «عمل»

در تحلیل و تحقیق نقش «تولید» در تاریخ بشریت، مارکس دو مقولۀ «پیوسته» کلیدی ماتریالیزم تاریخی را معرفی کرد: «نیروی های تولیدی» و «مناسبات تولیدی» (در آن دوره مارکس به «شکل های مراوده»(۳۸اشاره می کرد). او اشاره کرد که به عللی خارج از تمایل، غرض و ارادۀ افراد جامعه، «نیروهای تولیدی» که همگام با ضرورت اجتماعی رشد می کند، به چنان تکاملی نایل می آید که «مناسبات تولیدی» موجود، رشد فراتر آن را مسدود می کند. این دو مقوله که ارتباط تنگاتنگ و پیچیده ای با یکدیگر دارند، در این مرحله در تناقض با یکدیگر قرار گرفته، و تناقض خود را به شکل تضاد طبقاتی به نمایش می گذارند. تشدید این تضادِ طبقاتی، ضرورت عینی یک «انقلاب» را در دستور روز قرار می دهد. این «انقلاب» در جامعۀ سرمایه داری، نتیجۀ فعالیت عملی عده ای انسان به ویژه پرولتاریا خواهد بود. تحت چنین وضعیتی «کمونیزم» به مثابۀ تنها راه حل علمی ظاهر می گردد. مارکس اشاره می کند که: «برای ما، کمونیزم یک روابط اداری که باید آن را بر قرار کنیم نیست. یک ایده آلی که قرار است واقعیت با آن انطباق گردد، نیست. ما جنبش واقعی را که وضعیت موجود امروزی را قرار است دگرگون کند، کمونیزم می نامیم.»(۳۹)

در این انقلاب، نقش کارگران به مثابۀ افرادی بی چاره، فلاکت زده که تنها خواهان رهایی خود هستند، ارزیابی نمی شود. پرولتاریا به مثابۀ عضو طبقۀ اجتماعی ای است که به واسطۀ نقش تعیین کننده اش در تولید (به ویژه تولیدی پیشرفته) در موقعیت رهبری کل جامعه در مقابل طبقۀ متخاصم، بورژوازی قرار می گیرد. زمانی که پرولتاریا به ضرورت انقلاب پی برد، آن طبقه نه تنها خواهان نابودی طبقۀ بورژوا است، که خواهان از میان برداشتن همۀ طبقاتی اجتماعی است (حتی خودِ پرولتاریا). مارکس می گوید که: «طبقه ای که در صدر انقلاب قرار می گردد، حتی چنان چه در ظاهر در تقابل با یک طبقۀ دیگر باشد، از ابتدا به مثابۀ نمایندۀ کل جامعه نمایان می گردد، آن (طبقه) به عنوان کل تودۀ جامعه در مقابل یک طبقه، طبقۀ حاکم، ظاهر می گردد.»(۴۰)

از این ارزیابی مارکس، به نظریۀ سازماندهی انقلابی، به مثابۀ حلقه رابط بین تئوری و عمل، می رسد.

از تئوری «عمل» به «عمل انقلابی»

از دیدگاه مارکس، «تئوریِ» عملِ انقلابی، گرچه از «نقد» به سایر نظریات ایده آلیستی و ماتریالیستی کهن آغاز کرده و در تقابل آن ها قرار گرفته، اما، به خودی خود مبدل به «عمل انقلابی» نمی گردد. حتی تئوری «عملِ» خود مارکس، که مُبلغِ «پراتیک» انسان ها در راستای تغییر و تحول جهان بود، در تحلیل نهایی یک «تئوری» یا «نقد» باقی می ماند، مگر این که از پایۀ مادی برای تحقق عملی آن برخوردار باشد. به این علت که، «تئوری» متکی بر خود، پایۀ مادی برای تغییر و تحول در جامعه را نمی تواند ایجاد کند. حتی چنان چه عده ای آگاه (روشنفکر)، چنین نظریه ای (تلفیق «تئوری» و «عمل») را به عالی ترین شکل آن پرورش داده باشند، هنوز انتقال اولی به دومی، بدون یک عنصر دیگر، صورت پذیر نیست. از دیدگاه مارکس، آن عنصر «دیگر»، حزب پرولتری بود که زمانی جلوۀ عینی می یابد که مسألۀ عملی انقلاب طرح و در دستور روز قرار گیرد. مارکس و انگلس، برای نخستین بار این عنصر عینی را در «بیانیۀ کمونیست» (۱۸۴۸) به روشن ترین شکل آن بیان کرده و در عمل مورد اجرا قرار دادند.

مارکس و انگلس همراه با عده ای دیگر از انقلابیون به تشکیل «اتحادیۀ کمونیست ها»(۴۱برای مداخلۀ عملی در جنبش کارگری در راستای جامۀ عمل پوشاندن به «تئوری»های خود، مبادرت کردند. «بیانیۀ کمونیست» نتیجۀ چنین فعالیت عملی ای بود. این نخستین بار بود که افرادی که مخاطبین خود را «پرولتاریای جهان» قرار داده بودند، «تئوری انقلابی» را با «پراتیک عملی» تلفیق می کردند. این گام، مفهوم «عمل» مارکسیستی را غنی تر کرده و نقطۀ عطفی در نظریات مارکس به شمار آمد. در واقع، با تشکیل حزب کارگری، انتقال «تئوری انقلابی» به «عمل انقلابی» صورت پذیرفت. مارکس و هم نظرهایش نشان دادند که چنین سازماندهی ای در راستای وحدت تئوری و عمل، توسط افراد معدودی از کارگران انقلابی تحقق پذیر است. تسمۀ مرکزی رابط چنین سازماندهی نیز «حزب» کارگری بود(۴۲). حزبی متشکل از متعهدترین و جدی ترین عناصر جنبش کارگری (پیشرُوی کارگری). حزبی که رابط مستقیم آشتی بین «تئوری انقلابی» و «عمل انقلابی» است. حزبی که توسط سازماندهی اش بخش پیشروی کارگران را، در نهایت، به کل طبقۀ کارگر برای تدارک انقلاب کارگری، مرتبط می کند. چنین حزبی متشکل از «کمونیست»ها می بایستی باشد. در «بیانیۀ کمونیست»، مارکس و انگلس اعلام کردند که:

«کمونیست ها از یکسو، یعنی در عمل، پیشرفته ترین و عزم جزم کرده ترین بخش احزاب طبقۀ کارگری هر مملکت را تشکیل می دهند، و در واقع بخشی هستند که همۀ آن دیگران را به حرکت در می آورند؛ و از سوی دیگر، یعنی از دیدگاه نظری، آنان نسبت به تودۀ عظیم پرولتاریا این امتیاز را دارند که به روشنی، مسیر حرکت، شرایط، و نتایج نهایی و کلی نهضت پرولتاریا را درک می کنند. هدف فوتی و فوری کمونیست ها همان است که همۀ احزاب پرولتری دیگر نیز دارند: متشکل کردن پرولتاریا در قالب یک طبقه، سرنگون کردن سیادت بورژوازی، و تسخیر سیاسی به وسیلۀ پرولتاریا. نتیجه گیری نظری کمونیست ها به هیچ وجه مبتنی بر عقاید و اصولی نیست که این یا آن به اصطلاح مصلح جهانی کشف و یا اختراع کرده باشد.»(۴۳)

خلاصۀ کلام:

مارکسیزم را بدون در نظر گرفتن نقش مرکزی فلسفه ی «عمل»، نمی توان به درستی درک کرد. فلسفۀ «عمل» نیز بدون حلقه رابط آن، یعنی «حزب پیشتاز انقلابی»، نمی تواند به «پراتیک انقلابی» تبدیل گردد. مارکس و انگلس با انتشار «بیانیۀ کمونیست»، کوشش کردند که مبانی وحدت بین «تئوری ی انقلابی» و «عملِ انقلابی» در درون یک حزب کارگری را ایجاد کنند.

پایه های اساسی فلسفۀ «عمل»، در نکات زیر نهفته است:

الف) مفهوم جهان بینی تاریخی پرولتاریا، با تئوری عملِ انقلابی پیوند خورده است.

ب) مفهوم ماتریالیستی تاریخ، همچنان بنیاد تاریخی تئوری عمل را تشکیل می دهد.

ج) مفهوم فلسفه، به مثابۀ یک تئوری که راهنمای عمل تغییر و تحول جهان است، باید از «تفسیر» صِرف فراتر رفته و مرتبط با «پراتیک انسان» باشد.

د) وحدت «تئوری» و «عمل»، تنها در «عمل انقلابی» قابل تحقق است.

ه) «عمل انقلابی»، تنها در درون یک حزب کارگری کمونیستی که منافع عمومی کل طبقۀ کارگر و مسایل روزمرۀ جنبش کارگری را در دستور روز قرار داده، قابل اجرا است.

۲۰ سپتامبر ۱۹۹۸

زیرنویس ها:

[۱]- تز ۱۱، تزهایی در باره ی «فویرباخ». ترجمۀ تزهای «فویرباخ» در متن این مقاله از«باقر پرهام» است. اما، کلیۀ توضیحات در زیرنویس از ماست، مگر این که خلاف آن ذکر شده باشد.

۲ در درون طیف چپ عموماً توضیح فلسفۀ مارکسیستی، تحت عنوان «ماتریالیزم دیالکتیک» تنها تقلیل به «آموزش»های فلسفی «موریس کنفورت» و یا «اصول فلسفۀ مارکسیزم» اثر «پولیتسر» داده شده است. آن ها با «ساده» کردن مفاهیم فلسفۀ مارکسیستی، مفهوم آن را خالی از محتوای اصلی کردند. آن ها تحت تأثیر «آکادمی علوم مارکسیزم لنینیزم مسکو». مارکسیزم را به عنوان یک «ایدئولوژی» (آگاهی کاذب) به طبقۀ کارگر جهان معرفی کردند. استالینیزم در واقع در سطح فلسفی نیز مارکسیزم را به یک پدیدۀ «جامد» و چند فرمول عام بدون ارتباط به مبارزۀ عملی طبقۀ کارگر، مبدل ساخت.

۳رجوع شود به «ایدئولوژی و روبنا در ماتریالیزم تاریخی»، اثر فرانزژاکوبوسکی.

Franz Jakubowski, Allison & Busby، ۱۹۷۶٫

۴در انگلیسی کلمۀ Practice استفاده شده است. اما این کلمه مفهوم را کاملاً نمی رساند. ریشۀ این کلمه در یونان باستان استفاده شده بود. کلمۀ آلمانی آن Praxis (پراکسیس) که امروزه در کتاب های فلسفی به زبان انگلیسی نیز از آن استفاده می شود. این کلمه از «عمل» یا «کُنش» فراتر می رود و جنبه ای از تأثیرگذاری انسان بر یک پدیده را مد نظر دارد.

۵فلسفۀ «عمل» مارکس به طور اخص در کتاب «ایدئولوژی آلمانی» به رشته تحریر در آمد. اما، این کتاب که در سال ۱۸۴۵ نگاشته شده بود، نخستین بار در سال ۱۹۳۲، پس از مرگ لنین انتشار یافت.

۶مارکس: مقدمه به سهمی بر نقد فلسفۀ حق هِگل. انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۷۰، ص۱۳۷.

۷مارکس در دست نوشته های ۱۸۴۴ و لنین در دفترهای فلسفی، نکات مهمی در بارۀ مفاهیم ایده آلیستی هِگل اشاره کردند. اما، هِگل مفهوم «عمل» در فلسفه را مردود اعلام می کرد.

۸هِگلی های جوان که بازتاب کننده نظریات لیبرالیزم آلمان بودند، به دو دسته تقسیم گشتند: «جوانان آلمانی» تحت نام «حزب سیاسی عملی» در سال های ۱۸۳۱۱۸۳۵، تئوری و فلسفه را مردود اعلام کرده و تأکید بر «عمل» گذاشتند. دسته دوم «حزب سیاسی تئوریک» عمل را رَد و فلسفه را برجسته جلوه داده و «عمل» را در «فلسفه» ادغام شده ارزیابی کردند.

۹مارکس: مقدمه بر سهمی بر نقد فلسفه حق هِگل. انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۷۰، ص۱۳۷.

۱۰این نظریات را مقایسه کنید با برداشت رفرمیست ها از «مارکسیزم» در مورد «جامعه مدنی».

۱۱منبع۹.

۱۲همانجا، ص ۱۳۸.

۱۳ – همانجا، ص ۱۴۲.

۱۴همانجا.

۱۵رجوع شود به کتاب The Philosophy of Praxis، نوشته ی Adolfo sanchez Vazques انتشارات Merlin Press ، ۱۹۷۷.

۱۶برای توضیح مفصل تر این تزها رجوع شود به مقاله ی Wal Suchting، بخش «ماتریالیزم» در جلد دوم کتاب Issues in Marxist Philosöphy، انتشارات Harvester Press Limited، ۱۹۷۹.

۱۷این نکته برای نخستین بار در تزها مطرح گشت، و در دست نوشته های ۱۸۴۴ چندان روشن طرح نبود.

۱۸معادل «شیی» به انگلیسی thing و به آلمانی der Gegenstand است.

۱۹معادل «واقعیت» به انگلیسی reality و به آلمانی die Wirklichkeit است.

۲۰معادل «حسّیت»، به انگلیسی sensusness و به آلمانی die Sinnlichkeit ترجمه شده است.

۲۱معادل «عین» یا «موضوع» به انگلیسی object و به آلمانی Objeckt است.

۲۲معادل آلمانی Anschauung و به انگلیسی contemplation ترجمه شده است. در برخی از متون observation به معنای «نگرش» ترجمه شده است. اما گویاترین ترجمه به فارسی همان «تأمل» یا «غور» است.

۲۳در متن انگلیسی از کلمه ی sensible یا sensuous و آلمانی از کلمه ی sinnlich استفاده شده است. بنابراین ترجمه فارسی کلمه «مشخص» گویا نیست و باید به جای آن از کلمه ی «حسّیت» یا «محسوس» استفاده شود.

۲۴به آلمانی Wesen (جوهر).

۲۵– dirty-judicial (کثیف یهودی).

۲۶در متن اصلی کلمه «این طرفی» اندیشه اش، آمده است. به انگلیسی: this-sidedness  به آلمانی:Diesseitigkeit

۲۷– scholastic (مکتب گرایانه).

۲۸– doctrine

۲۹این نظریات را مارکس از سال ۱۸۴۴ در دست نوشته ها آغاز کرد و به ویژه در ایدئولوژی آلمان (۱۸۴۵) بسط داد و سپس در ۴۹۱۸۴۸ در نطق خود خطاب به کمیته مرکزی «اتحادیه کمونیست ها» و نهایتاً در اثر خود «جنگ داخلی در فرانسه» (۱۸۷۰) بر آنها تأکید کرد.

۳۰در ترجمه انگلیسی secular ، به مفهوم غیردینی یا دنیوی، نیز آمده است.

۳۱رجوع شود به دو مقاله مارکس: «در باره ی مسئله یهود» و «ادای سهمی بر نقد فلسفه ی قانون هِگل»، منتخب آثار مارکس و انگلس، به زبان انگلیسی.

۳۲صفت «بشری» را انگلس افزوده است (مترجم).

۳۳واژۀ «جامعۀ مدنی» در ابتدا، از جانب نویسندگان انگلیسی در قرن هیجدهم معرفی گشت. سپس نظریه پردازان فرانسوی و پس از آن هِگل از آن استفاده کرد. در آلمان «جامعۀ مدنی» (جامعه بدون دولت) در مقابل «جامعۀ سیاسی» قرار گرفته بود. مارکس خواهان جامعۀ بشری بود (که شامل دولت و جامعه مدنی می شد).

۳۴البته جمع بندی و تفسیر تزهای فوئرباخ را بدون مطالعه کتاب «ایدئولوژی آلمانی» نمی توان کاملاً درک کرد. نظریۀ «عمل» به بهترین و تکامل یافته ترین نحوی در «ایدئولوژی آلمانی» آمده است (رجوع شود به زیرنویس بعدی).

۳۵– «ایدئولوژی آلمانی» به زبان انگلیسی، Lawrence and Wishart انتشارات، لندن ۱۹۶۵، ص۵۰

۳۶همانجا.

۳۷همانجا، ص۳۱۳۲.

۳۸– forms of intercourse

۳۹همانجا، ص ۴۷.

۴۰همانجا، ص ۶۲.

۴۱رجوع شود به «در باره ی حزب پیشتاز انقلابی»، مازیار رازی، دیدگاه سوسیالیزم انقلابی، شماره ی ۱، آوریل ۱۹۴۴.

۴۲رجوع شود به مقاله ی «طبقه و حزب از دیدگاه مارکس»، دیدگاه سوسیالیزم انقلابی، شماره ی ۴.

۴۳بیانیه کمونیست، نشر کارگری سوسیالیستی. نظریات مارکس در بیانیه کمونیست در مورد حزب کارگری را با نظریات «آنارشیستی»، که ضرورت تشکیل «حزب پیشتاز انقلابی» را، زیر لوای تشکیل «شورا»ها نفی می کنند، مقایسه کنید. از دیدگاه مارکس تشکیل شوراها نافی حزب کارگری نیست. شوراها عمدتاً توسط خودکارگران در دوره ی اعتلای تحقق می یابد، اما حزب را کمونیست ها آگاهانه در دوره تدارک انقلابی می سازند.

مجله هفته

Share Button

میلیتانت

سایت گرایش مارکسیست های انقلابی ایران

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *